چندی پیش در کنار زوجی بودم که یکی دهه هفتاد زندگی را میگذراند ودیگری دهه شصت. هر دو از اینکه به عنوان اشخاص با تچربه ، فرزندانشان ، به اندرزهایشان گوش نمی دهند، گله مند بودند کمی به صحبتهایشان گو ش کردم. متوجه شدمچقدر تاریخ مصرف نوع تفکرشان گذشته است. در دلم به فرزندانشان حق دادم. در طول صحبتهایشان فقط ،شنیدمشان . اما حرف را کشاندم به رفتار فرزندان خودم و اینکه متوجه شده ام. خیلی از تجربه های من دیگر راه گشای فرزندانمنیست . چون علم بسیار بیشتر شده و دسترسی به اطلاعات چقدر آسان شده است. دیگر اینکه رجوع به متخصص در هر زمینه ای بسیار آسان شده است. گفتممن خودم وقتی فقط به مقوله فرزند داری، فرزند خودمنگاه می کنم می بینم خیلی از کارهایی که در زمانکودکی آنها، انجام می دادم از نظر تربیتی نادرست بوده است . در زمینه برنامه ریزی دراز مدت نیز خیلی از افکار ما منسوخ شده است. از اینگفتمکه خودم به نظرممی آید. حتی در مواردی که مورد مشورت قرار می گیرم بخواهم به یکمتخصص مراجعه کنند. گفتم با توجه به نوع آموزش ما در مدارس و دانشگاه ها ی ما جایی برای پند واندرز ما نیست. چرا که نصیحت برای جوانان ملال آور شده است.
نکتهی مهم این است که جای ما به عنوان بزرگتر در دنیای مدرن تعریف دیگری دارد. بزرگتر نقطه امن و شنوا بودن و همدلی ست. راه کار دادن راباید به اندیشه های نو سپرد.