رویای من

داستانها و دست نوشته های من

نوشتن هر روز

ح.ش | جمعه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 10:30

امروز آخرین روز از اردیبهشت ماه است. من در دوماه گذشته هر روز در وبلاگم یک‌متن نوشته ام. فارغ از اینکه آیا خواننده، داشته باشد یا نه.‌

تجربه متفاوتی از نگارش پیدا کرده ام. من هر روز سفری به درون ذهنم میکنم.

آنچه مطلب هر روز است خودش در صفحه جا می گیرد. شاید فکر کنید، این خیال من‌است. اما به تجربه من این واقعیتی است که فقط با نوشتن می توان به آن رسید. 

روزها میشود که با یک موضوع شروع میشود و در وسط راه نوشتن ، تعییر اتفاق می افتد و موضوع دیگری روی صفحه می آید و تا پایان نگارش به انسجام  می رسد. که در تصحیح متن، قبل از ارسال، آن را حذف میکنم.

گاهی از شروع تا پایان‌، چندین مطلب می نو‌یسم. در دوباره خوانی میبینم، چقدر پرت و پلا نوشته ام  و فقط یک‌ موضوع از آن را می توانم با کمی پرداخت به سرانجام برسانم. در نتیجه همین کار را میکنم.

نکته جالب دیگر این است که عادت کرده ام گاهی می نشینم و یکی از نوشته های قبل خودم را انتخاب می کنم و میخوانم. آن مطلب  آنقدر برایم‌ تازگی دارد که گاهی ذوق در دلم‌ ایجاد میشود. گاهی می بینم‌که نیاز به تصحیح دارد آن را تصحیح می کنم. 

 در هر حال خوشحالم که انقدر به تجربه  باز هستم. 

امید وارم هر زمان که کسی به من‌افتخار خواندن مطلبم را می دهد. چند خطی نیز برایم بنویسد از حسش نسبت به نوشته من ، از کم و کیف مطلبم. از ایرادهای نگارشش،  اصلا از هر چه دوست دارد.

من به دیده منت می پذیرم و قدر دان هستم. 

 

 

سحر خیز باش تا کامروا شوی

ح.ش | پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۰ | 8:25

 صدای گنجشکها با وزش نسیم صبحگاهی به نوازش جسم‌ وجان من آمده اند. وقتی نسیم پوستم را نوازش میکند و ملودی  گنجشکها گوش نشین من میشود.  آرامشی وصف نشدنی را در سراسر وجودم‌جاری میشود. 

زیبایی گنجشکها این است که صبحشان را با آواز شروع میکنند.آوازی که همه اطرافشان را سرشار میکند. این سالها که صبح زود از خواب بیدار میشوم، متوجه شده ام که  موهبت سحر خیزی چقدر روزهایم را پر کرده است از تعلقات خاطرم، چقدر رنگ‌ دلخواهم را به زندگیم زده است.  

روز را با سرودی همنوای با هستی شروع کردن کجا، و با زنگ‌ساعت و صدای بلند یک‌ انسان دیگر کجا !

از وقتی سحر خیزی پا ورچین پاورچین وارد زندگیم شد. هیچ گاه شب زنده داری برایم خواستنی نیست. هر چند حتی بیداری طولانی شب، مانع سحر خیزیم نمیشود.‌

چون‌ شعف بهره بردن از هر روز ، نیروی برخاستن هر روزم شده  است. هیچ چیز نمی تواند دلیلی برای از دست دادنش بشود.‌

ساختن روزها وقتی دست خودم است، یعنی اینکه معنای زندگیم را خودم می سازم .

ساز زندگی کوک‌ شده است، به سمت دلم .

جیک‌ جیک‌ گنجشگ نقب می زند به اندیشه ام

 کلمات‌ متبلور میشود و ذهنم را روشن میکند.  

برایم تکرار میشود آن کلامی که از کودکی میشنیدم

سحر خیز باش تا کامروا شوی.

و من کامروا هستم.‌

 

 

خلوت ما، ما را می سازد.

ح.ش | چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 14:30

در جریان این فرصت چند دهه ای که داریم. هر کس باید رویای شخصی خودش را گیر بیاورد و با آن زندگی کند.

 تا زمانی که این‌ رویا برای هر کدام از ما قطعی نشده است، و جای خودش را در زندگی ما باز نکرده است؛  لزومی ندارد که، اطرافیان ما چیزی درباره آن بدانند .‌ به اصطلاح بهتر است که با چراغ خاموش حرکت‌ کنیم. 

در مسیر یافتن و رسیدن به آن، باید چنان مصمم باشیم که هر روز یک گام هر چند کوچک‌برداریم. چرا که همین پیوستگی ما در عمل کردن است که باعث یافتن و رسیدن به رویا یمان  و زندگی کردن در آن می شود.

دل مشغولی ما همین‌که کمک‌کند که‌خلوت ما با یک‌ارزش  پر بشود، کافی است. 

من می گویم آدمها را  خلوتشان می سازد. خلوتی که در بزرگسالی با بیرون آمدن از زیر یوغ والدین،  با عشق و تعلق خاطر خود پر می کنند. 

اگر این خاموش حرکت‌کردن بشود خط مشی ما ، ممکن‌است که به بیراه برویم. و به جایی برسیم، که دیگر همه مسئولیتهای ما  تحت تاثیر آن  قرار بگیرد. آنگاه می تواند نابودی ما را رقم بزند.‌  ما تبدیل به یک آدمی میشویم که خود خواه  و خود محور است. میدان دیدش بست است.  درست مثل اسب گاری، که دو طرف چشمهایش را بسته شده و فقط جلوی راه خودش را می بیند عمل می کنیم. 

حتی قدرت تفکر ما از دست می رود. تا جایی که  اگر چنین ادمی  بشویم همه اطرافیان خود را از دست می دهیم. حتی نیاز به یاری شدن و تعییر مسیر دادن را تشخیص نمی دهیم.‌ بلکه فقط با آن خلوت،  تمام رابطه هایمان را  به مسلخ می بریم. 

 

 

 

بریدن سر اندیشه

ح.ش | سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 19:48

 این روزها مهمترین اخبار تعدادمبتلا و تعدادفوتی از کرونا است و رتبه بعدی خبر به قتلهای آدمهای معروف و آدمهای کاملا معمولی در سطح شهر. 

انگار در جامعه رو به زوال ارزشها وباورها اخبار قتل نیز دارد خبری معمول میشود.

در فروردین قتل ازاده نامداری چشمهایمان را گرد و گوشهایمان را تیز کرد. اما حداقل قاتل اورا از  اعصای درجه یک خانواده اعلاام نکردند. خبر قتل بابک خرمدین به دست والدینش و فجیع انکه قطعه قطعه شدن جنازه اش به دست آنها، انگار دیوار هر چه باور بود را شکست. اما به نظرم‌این نیز سناریو ساخته شده به دستان دیگری ست. 

دیروز در تاکسی نشسته بودم که بانوی مسنی که چادر به سرداشت و به آزمایشگاه می خواست برود. از بریده شدن سر سه نفر در خیابانی از محله نظام آباد با قمه تعریف میکرد، وچنان در آرامش توصیف میکرد که انگار دارد در مورد فروش هندوانه به شرط چاقو، حرف می زند  او از قاتل خیابانی با قمه اش که به کلانتری رفته و خودش را معرفی کرده است.نیز گفت. 

تازگی قاتلها از جان خودشان هم،  سیر شده اند. 

انگار ما نیز داریم در مورد شنیدن فجایع جاری در جامعه کرخت میشویم. 

چه بلایی سرمان آمده است؟

چه ترسی در وجودمان ریشه دوانده که حتی 

متاثر شدنمان ما را منقلب نمیکند؟

 گویا  سر اندیشه بریده شده است،  جامعه در حال تنزل به دوران  قبل از تفکر است.

 

گاهی

ح.ش | دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 22:13

 

گاهی فقط یک صدای غم‌انگیز 

یک‌اتفاق در آن سوی دنیا

در حق یک حیوان 

برای ترکیدن بغض کافی ست.

گاهی می توان  آنقدر گریه کرد که رودی ااز اشکها جاری شود.

گاهی  سنگینی بار غم نمی گذارد گوشه های لبت بالا رود.

گاهی  دیدنیهایی که تا دو روز پیش 

چشمانت را شگفتانه گرد میکردند

با دیوار صاف سفید هیچ‌ فرقی نمی کنند.‌

آدمی ست دیگر 

گاهی صدای خنده اش تا آسمان هفتم میرود

گاهی هم صدای سکوتش  فلک را مبهوت  میکند. 

 

 

 

زندان

ح.ش | دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 6:48

گاهی در جایگاه والدین که هستیم. برای خود حقوق ویژه و منحصر به فردی را قائل می شویم. خود را خدای بی چون‌و چرای فرزند می دانیم.   تا زنده هستیم آنها را تحت کنترل خود در می آوریم. هیچ تغییری را نیز در اونمی توانیم تحمل کنیم. با ترسهایی که از کودکی به جان  آنها می اندازیم از آنها یک‌انسان نا توان و  بدون قدرت اندیشیدن می سازیم. که حتی با مرگ‌ما هم  آنها از دایره افکار،  ما بیرون نمی توانند بروند. 

من به نظر م در این صورت  بسیار غریزی زندگی می کنیم . حالا اسمش را هر چه می خواهیم بگذاریم. 

مذهب‌، سنت‌، تعصب و یا هر اسم دیگر.

ما یک دایره امن برای خودساخته ایم و بیرون رفتن از آن را برای خود و متعلقین غیر مجاز میدانیم. 

این‌هراس ما از تغییر دنیا را برای ما و فرطتدانمان زندانی کرده است. که ما به عنوان زندانبان ساکن دائمی آن هستیم. 

البته فرزندانمان حتی با بلوغ و جوان شدن وتشکیل خانواده هم اجازه خروج از این زندان فکری ما ندارند. چرا که یا ما آنها را طرد می کنیم‌ و یا به شکلهای مختلف آنها را تحت کنترل خود نگه می داریم. 

و آسیبهای این دو نیز برای فرزندان غیر قابل جبران است. 

در این زمینه حرفهای بسیاری برای گفتن است. شاید در نوشته های دیگر به آن پرداختم.

(دیروز متنی برای پست کردن نوشتم و پست موقت کردم وفراموش کردم که منتشر کنم‌و امروز صبح در زمان‌پست‌کردن نا پدید شد. این را دوباره نوشتم )

 

 

 

حریم‌شخصی

ح.ش | شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 22:45

امروز  توانستم لایو ذخیره شده دیروز استاد شاهین‌کلانتری را ببینم. در باره تولید محتوی صحبت‌کردند.من از بهمن ماه سال ۱۳۹۸پیج‌اینستاگرام ساختم‌ وفعالیتم را  شروع کردم‌. البته در سال پاییز سال  ۹۸ گروه راه هنرمندم را در واتس آپ‌ فعال کرده بودم و دوره ام را نیز در آن برگزار میکردم.  اما پیج‌فعالیتی گسترده تر بود. درطول لایو آنچه استاد می گفتند را من‌تجربه کرده بودم. از ارزش نام خود را روی پیج‌گذاشتن و احساس تعهد و دفت در انتخاب مطلب به خاطر وجود نام‌اصلی که خودش در حکم‌امضای شخصی است تا رشدی که در مسیر فعالیت ایجاد می شود. این رشد در همه ابعاد می باشد از رشد کیفی صفحه مورد نظر تا رشد کیفی مطالب. در جایی گفتند ما گاهی می ترسیم‌که کسی بیاید و زیر پست‌ ما ناسزا بنویسد . من‌ در این لحظه ۷نده ام گرفت چون‌این را نیز تجربه کرده بودم. 

یک روز جمعه بعد از نوروز ۹۹ هنوز ساعت به هشت ونیم نرسیده بود که من صفحه اینستا گرامم‌را باز کردم که ببینم آیا به پست دیروز م که دعوت به معارفه بازیابی خلاقیت بود شده است یا نه؟ 

تا به کامنتها رسیدم کامنتی که‌پراز ناسزا بود نظرم‌را جلب کرد. دروغگو ..خائن..‌...ومن‌هاج  واج نگاه میکردم. ناگهان یا نیرویی در من‌گفت زیر پستهای قبلی راببین. و آنچه نباید را در زیر پستها دیدم. دست و پایم را یک لحظه گم کردم.  چون‌تازه وارد این فضا شده بودم خیلی از کارها را بلد نبودم در این لحظه حتی نمی دانستم که یک‌کامنت را میشود پاک‌ کرد یا نه؟ 

به بچه هایم فکر کردم . فقط احتمال اینکه نیما بیدار باشد بود. پس پیامی در واتس آپ برایش گذاشتم. فوری پاسخ داد. مشکل را مطرح کردم.  روش پاک کردن را گفت. همچنین‌ گفت الان خودم‌ هم میروم اینستا ،  هر جا نوشته ای از او بودمی گویم‌ پاک‌ کن.

بعد از تمام‌شدن این کار با آن شخص ارتباط برقرار کردم و‌گفتم‌درست است که ما از هم دلخوشی نداریم. اما این دلیل نمیشود که هر رفتاری با طرف مقابل خود کنیم. من تمام پیج های شما را داریم.  البته که  دیگران نشانم داده اند. اما به خودم حتی یکبار اجازه ندادم یک‌جمله زیر آنها بنویسم. چون آنجا را حریم شخصی شما می دانستم.  فقط کاش ثمره ارتباط  من با شما ،این بود که یاد می گرفتی به حریم‌شخصی دیگران‌تجاوز نکنی. و مکالمه را پایان دادم. 

 

 

 

ارتباط با خود

ح.ش | جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 16:37

مهمترین ارتباط ما با کسی نیست مگر خودمان. این ارتباط است که در صورت درست شکل گرفتن،  ما را به رضایت و صلح درونی می رساند. 

البته نا گفته نماند که ما در ارتباط با انسانهای دیگر است که با خود واقعی امان روبرو میشویم. تاریکی ها وروشناییهای خودمان را می بینیم. پذیرش روشنی وجودمان بسیار راحت تر از پذیرش نقاط تاریک وجودمان است.

در مواجه با بخشهای تاریک خود است که مسئولیت پذیری در ما رشد می کند.  ما در این‌مرحله است که به خودمان سخت میگیریم و سخت هم به ما می گذرد. اما با عبور از اولین تاریکی و تبدیل آن به روشنایی چنان شوقی در ما ایجاد میشود که‌ بودن در این مسیر انتخاب ما می شود.‌

در ارتباط با خود که هستیم، نیروی ما به هدر نمی رود چرا که ما مرتب ارزشهای خودمان را می بینیم و راههای تقویت آنها را به دست می آوریم. و برای خود و دیگران انسان تاثیر گذ ار تری میشویم.

 

بازگشت به اصل

ح.ش | پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 22:6

در کشا کش زندگی بیشتر اوقات بازگشت به عقب کاری عبث و بیهوده است. 

بعضی بازگشت به عقبها بازگشت به اصل میشود. و دراین صورت دیگر کاری بیهوده نیست. 

امروز عید فطر است. بازگشت به خوردن و آشامیدن مد نظر ست و ما آن را بازگشت به فطرت خدا جو آن‌ را می دانیم . فطرت و اصل

ما این بوده است که ما جزئی از هستی هستیم‌ که هیچ‌ برتریی بر موجودات دیگر نداریم. و کائنات هیچ نظر خاصی به ما ندارد. 

به نطر من انسان شریفتر از هیچ موجود دیگری نیست. هیچ کدام ازحیوانات کمر به نابودی زمین‌نبسته اند. ادعای شرافت هم‌ندارند. در هستی تسلیم محض هستند. و فقط انسان است که خود را اشرف مخلوقات به حساب می آورد. و از هیچ تخریبی هم فرو گذار نمی کند.

انسان به بهانه های مختلف همنوعان خود را می کشد و به نام خلق مکانهای جدید کوه و دره ودریا و رود را مورد تعرض قرار می دهد. به شکلهای مختلف طبیعت را نابود می کند‌. 

به نظر من با زگشت به فطرت بازگشت اصل است و این باور که ما نیز مانند موجودات هستیم. نه چیزی بهتر وبیستر 

۲۲ اردیبهشت عشقی در  دامن  یک عشق دگر

ح.ش | چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 19:6

امروز یک‌ تولد دیگر در تقویم خانواده ی من ثبت شده است. تولدی که برای من هم یک‌ تجربه کاملا متفاوت از عشق ورزی ا ست.

۲۲ اردیبهشت سال ۹۶ بنیتا، دختر بی همتای من‌، زمین را به گل  وجودش مزین‌کرد.‌

وقتی عروس من باردار شد. هر کسی که تجربه مادر بزرگ‌شدن داشت، می گفت: "حالا نوه ات که  به دنیا بیاید، میبینی که از بچه ات بیشتر دوستش داری." واقعیت را اگر بخواهم‌ بگویم. این است که این‌جمله  برای من بیشترین‌ ابهام را ایجاد می کرد. با خودم می گفتم، مگر میشود کسی بیاید که من از فرزندم ، بیشتر دوستش داشته باشم؟" اما از آنجا که می دانستم این تجربه اطرافیانم هست و از قدیم هم ضرب المثل رایج  که بچه بادام است و فرزندش مغز بادام و از خودش  دوست داشتنی تر، راشنیده بودم. پس به انتظار نشستم‌.تا خودم را در بوته آزمایش عشقی متفاوت بیازمایم. 

با تولد نوزاد ، و گذر از ماههای اولیه من عشق خود را نظاره میکردم.  می دیدم که هر چه کودک بزرگتر میشود جای او در قلب من بزرگتر . دیگر دیدن گریه هایش برایم به هیچ وجه قابل تحمل نبود. نمی توانستم نه گفتن والدینش را در برابر خواسته های او،  تاب بیاروم.خواسته او برایم وحی منزل بود و لازم الاجرا، وقتی کنارش هستم صد درصد در خدمتش ایستاده ام.  تا امروز هر چه میگذرد این حس و حال در من قوی تر میشود. نمی توانم کوچکترین تحکم‌ را به او روا بدارم.  عاشقانه هایم رنگ‌وبویشان چنان متفاوت است که‌قدرت توصیفش را ندارم. ساعتها می توانم با او بازی کنم. با او انگار به سالهای کودکی می روم. شور زندگی را با آمدنش به خانه ام می آورد. دختر اردیبهشتی من خانه را بهشت میکند. با نوه عشقی را تجربه کردم که هیچ ناخالصی ندارد. هیچ مسئولیتی در کنار آن‌ندارم که عیار عشقم را کم‌کند. عشق به او عشقی ناب است. عشقی ست که برای به دست آوردنش،  رنجی نکشیده ام. بلکه شور زندگی را دوباره با کودکی او تجربه میکنم و بسیار اوقات با اوست که به دنیای کودکی می روم و درآنجا می آسایم. 

تنها نوه ام شیرین ترین عضو خانواده که دلهای بسیاری را مسحور خودش کرده است. 

جادوی عشق او دلها را پیوند میدهد. 

او عشقی است که در دامن عشق دیگری روییده است. وزندگی را سرشار از سپاس کرده است.

واژه طلایی انتخاب

ح.ش | سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 11:11

انتخابهای ما شخصیت ما را می سازند. ما را به دیگران‌ معرفی می‌کنند. بهتر بگویم ما با انتخابهایمان خودمان را تعریف می کنیم.

در طول زندگی از نوجوانی که کم‌کم‌  به طور جدی و مستقل دست به انتخاب زدن را،  تجربه میکنیم. آگاهانه یا نا آگاهانه در حال ساختن شخصیت خود هستیم. هر چه در این‌مسیر با دقت و احتیاط عمل کنیم‌. در نتیجه به ارزشهای وجودی خود بیشتر پی می بریم و می آموزیم که چطور دست به خطر بزنیم‌ که تواناییهای خود را گسترش دهیم. وقتی ارزش انتخاب کردن را بدانیم‌و آگاه باشیم انتخاب کردن حق طبیعی ماست. هیچ کس با هیچ جایگاهی حق سلب آن را ندارد. نسبت به چگونگی انتخاب توجه بیشتری می کنیم. با یک مثال ملموس میخواهم ارزش و نتیجه انتخاب را برای شما روشن‌کنم. 

به زنبور عسل و مگس نگاه کنید زنبور عسل به پرواز در می آید همه دشت را از زیر نظر می گذراندفضولات ، خاک، خار ، گلهای بد بو و گلهای خوش بو را میبیند و بویشان را حس میکند. سپس روی گل خوش بو مینشیند بدون اینکه به آن آسیب برساند . شهد آن را می مکد ودر فرایندی عسل شفا بخش، لذید و شیرین را هدیه میدهد.

و اما مگس نیز همه دشت را می بیند، روی بد بوترین مینشیند و از آن تغدیه میکند. و با هر چیز نزدیک شود و روی آن بنشید را آلوده میکند.‌

 فقط کسانی ارزش این واژه را می یابند که، برای کیفیت دلخواهشان بایستند. یعنی انتخاب کردن را انتخاب کنند. 

 

 

تاکسی

ح.ش | دوشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 21:24

امروز می خواهم از تجربه نشستن در تاکسی، و سوار شدن مسافری با قامت بلند و باریک،  کت و شلوار  طوسی و کیف چرمی کهنه ای در دست، بنویسم.

دقیقه ای از نشستنش نگذشته بود که شروع به صحبت کرد:" خسته شده ام." راننده صورتش را برگرداند.‌ نگاهی به او کرد و رویش را برگرداند. مسافر گفت:"  سه ماه است، هر صبح در این شهر بالا و پایین میشوم. برای پیدا کردن کار."

راننده پرسید:" متاهلی؟"

مسافر گفت" نه، مجردم."

راننده گفت:"خدا رو شکر کن. متاهلها بیچاره ان."

مسافر گفت:" ۱۲ سال کار داشتم. در تعدیل نیرو بیکار شدم. این شد روزگارم.رزومه پر کنم‌.  بهم‌زنگ‌ میزنن بیا مصاحبه. وقتی میرم مصاحبه میگن‌نه،  نمیخوایم."   آقا بگذار مدرکم رو نشونت بدم . تا سرش را پایین انداخت که در کیفش را باز کند‌. راننده گفت:"  صبح به صبح، شصت هزارتومن پول توجیبی به زن و بچه هام‌ میدم‌. بعد راه میفتم به مسافر کشی. " مسافر گفت:"  از خودت می زنی و خرج ماشینت نمی کنی و میدی به زن و بچه ات! 

می دونی به این شرکتا میگم‌ وقتی نیرو نمی خواین برای چی انقدر اگهی می دین؟ میگن‌دو سه تا می خوایم. ولی باید از بین متقاضیها انتخاب کنیم. "  روبه راننده کرد گفت:"  میدونی کیا رو قبول میکنن؟ "

هنوز راننده دهانش را باز نکرده بود که خودش پاسخ داد:"  اونهایی که حقوق کمتری میخوان

ولی من ۱۲سال سابقه کاردارم."

راننده گفت :" وضع پول خرابه شرکتها هم مجبورن، پول براشون مهم‌باشه." 

 مسافر مدرکش رو به طرف راننده گرفت و گفت:" من مدرک دارم،اما پول ندارم. کاش راهها باز بود از این خراب شده می رفتم. توی این مملکت آدم همه اش دلش توی مشتشه . من با این سن باید برای پول کرایه دستم روبه بابا ومامان پیرم‌دراز باشه.  حالم از خودم به هم میخوره. ماسک روی صورتش مانع از دیدن چهره اش میشد.اماصدای غمگین مرد دل مرا نیز به درد آورده بود.

 این دلشکستگی و ناامیدی محصول کدام معضل این روزهاست تورم ، گرانی، تحریم ،برجام، بی خردی اداره کنندگان‌جامعه، کرونا ؟! 

به مقصد رسیدم ده تومانی از کیفم در آوردم.دوبرابر کرایه این مسیر هر روزه را کم‌کرد. و۴ هزارتومان به من برگرداند‌. آمدم‌ دهانم را باز کنم و اعتراض کنم، منصرف شدم. 

لابد با کم‌ بودن مسافردر این شرایط خود جوش کرایه را بالا برده بود‌. 

تصمیم گیری فردی و خود محورانه از کوچکترین سطح جامعه تا بالاترین مقاممان را شامل میشود. انتظار تغییر و بهبود در این‌ جامعه خیالی بیش نیست. 

خرد ما هنوز در سطح غار نشینی است. نه قرن بیست ویکم. 

 

 

یک روز مقدس من

ح.ش | یکشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 12:11

 روزهای مقدس هر کس متفاوت است.

 روزهای مقدس زندگی من، روزهای تولد فرزندانم‌است.

۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۶۸ دومین روز مقدس زندگی من بود.

در سی ودو سال پیش، کنار من نیروی زندگی مقتدر و جذابی پا به عرصه زندگی گذاشت که وجود گرانقدرش منشا تغییرات موثری در زندگی من گردید. همچنین او نوید روشنی بخشی شد برای دیگر دخترانی که در اطرافش  بودند.‌

در گذر این ایام، من با  بلند شدن قامت دخترم ، اندیشه هایم قد کشید.

او به طور شگفت انگیزی شور زندگی را با خود داشت و در همه چیز از وزن گرفتن و راه افتادن وسخن گفتن  سریعتر از دیگر هم سنهایش  بود.

گاهی اطرافیان از سنش سوال میکردند. و وقتی می گفتم یک سال و نیم با تعجب می گفتند انگار یک سال است که حرف می زند. چطور یک سال ونیمه است؟

از بدو تولد آرامش خاصی در چهره اش بود و همچنان هست. او  کتابی ست که متنش راه گشای اشخاص بسیاری تا به امروز است.

او با انتخابهایش جسارت انتخاب کردن را به من‌آموخت.

با ایستادنهایش کلمه می توانم را در من‌زنده کرد.

با خواسته هایش، خواستن را برای من‌معنی کرد.

 من و او در این سالها بارها وبارها در ریگزار رنج غلتیدیم. اما امروز بسیار خرسندم‌‌که رنجهایمان به درد کهنه شده تبدیل نشده اند  بلکه جنسی از بیداری را در من رقم زده اند.

 هر بار که  از ورای تجربه های او درد می کشیدم. لازم می دیدم که  پایم را بیرون از حیطه باورهایم  بگذار م. از بیرون به آنها نگاه کنم و همین‌نگریستن، باعث تولداندیشه ای نو در من  میشد.تمامی درد به یکباره محو میشد.  آرامش و نشاط در من حلول میکرد‌. نمی دانم بگویم از ورای تجربه های او و من، چندین بار  این در رنج غلتبدن و درد را چشیدن  و بیدار شدن را تجربه کرده ام ! اما همین که  به کامجویی از لحظه های بیداری رسیده ام   روشن شدگی و  زایا شدن  را چشیده ام‌ مرا به سرور دائمی رسانده است.

 

امروز خوشحالم که ماندن در ریگزار رنج‌ عادت نکردم و  در یافتم که در این فرایند قرار است ،زایش اندیشه های نو را برایم به ارمغان بیا ورد. خوشحالم که  به جان خریدم رنج ودرد ی را که نوید  دگر دیسی می داد. اکنون‌ این دگر دیسی مرا از کرمی که  در پیله خود می چرخد به پروانه ای تبدیل کرده است  که تا مرگ فقط به پرواز می اندیشد. 

 

 

 

 

عشق ساکن‌همیشگی قلبتان باد

ح.ش | شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 12:23

عزیزی دارم که‌ زیر عکس پروفایل واتس آپش این بیت را نوشته است:

هر کجا عشق آید وساکن شود

هر چه نا ممکن بود، ممکن شود

این‌ بیت خیلی دل من را میلرزاند.  برای هر کاری  عاشقانه، می ایستیم به نتیجه دلخواه خود می رسیدیم.   به قول مولانا

عشق اسطرلاب اسرار خداست.

 وقتی به کاری با تمام وجود، یعنی صد درصد ایمان داشته باشیم،  تمام حد ومرزها را می شکنیم‌.  

در چنین موقعیتی هیچ غیر ممکنی وجود ندارد. نه اینکه موانعی برسر راه  به وجود نیاید، بلکه عاشق با چنان نیرویی به پیش می رود‌ که  موانع هر چند بزرگ،   خود را از آنها بزرگتر و پر توان تر و قوی تر می بیند و راه عبور از آنها را به دست می آورد. 

در هر مسیری شاه کلید ماندن و به نتیجه رسیدن عشق است. 

عشق انفعال نمی شناسد. آدم‌ عاشق جنگجویی است که تا به آنچه مطلوبش است دست نیابد،  از پا نمی نشیند. عاشق برایش مهم نیست که از نظر دیگران، خواسته اش درست یا غلط و خوب یا بد است. مهم این است که  آن را بی چون و چرا میخواهد.‌

همین‌ که برای انجام هر کاری بدانیم خودمان چقدر حاضر هستیم هزینه بدهیم میزان عشق ما به آن‌مشخص می شود. 

برای خودم عشق مدام را میخواهم که‌شرب مدام است. و برای هر کس که‌عاشقی را شیوه زندگی می داند. 

البته که‌عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد.

 

 

 

 

تعهد نیرو می آورد

ح.ش | جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 18:26

امروز بیش از ده بار متن کامل امروز را نوشته ام و به علتهای مختلف ثبت ومنتشر نشده است. یکی دوبار یاری نکردن اینترنت باعث شد کلا متن نیست شود. بقیه دفعات اشکالی که امروز در تلفن همراهم به وجود آمده است . یعنی تا آمده ام یک‌کلمه را تصحیح کنم‌. کل متن پاک‌شده است. 

اما آنچه باعث شده است که منصرف نشوم و باز بنویسم. نیروی قولی است که به خودم داده ام. البته بسیار خوشحالم که‌انقدر مسئولانه برای تعهدی که تعریف کردم و قولی که از اول فروردین به خودم داده ام‌،  ایستاده ام.

با استفاده از همین اتفاق متنم را باز هم می نویسم.

امروز در مورد خلق گفتگو و تاثیر آن بر خود و دیگران مینویسم. (البته بارها نوشته ام 😂)

کلماتی که‌ بر زبان ما جاری میشود، ما را تعریف میکند. و توانایی آن را دارد که، حال ما را خراب کند و یا به ما نیرو ببخشد.

خیلی از  نیروی کلام شنیده ایم ، اما چقدر به کلماتی که می گوییم، توجه داریم؟

چقدر نسبت به تاثیر کلماتی که بر زبانمان جاری میکنیم آگاه هستیم؟ 

هر زمان که متوجه کلمات نیرو گیر خود میشویم‌.همان لحظه به سرعت کلمات متضاد انها را جایگزین کنیم‌ و چندین بار تکرار کنیم. کم‌کم می توانیم زمانهای بیشتری مدیریت ذهنمان‌ را به دست بگیریم. و شاهد تغییرات دز حال و توان خود شویم. این شیوه باعث میشود که‌در زندگی ما نیز گشودگی هایی اتفاق می افتد.

 این کار آسانی  نیست اما اگر بخواهیم و به خودمان قول بدهیم‌و تحت هیچ شرایط منصرف نشویم می توانیم. 

تعهد نیرو آور است.‌

 

 

قدرت اشتباه

ح.ش | پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 9:16

 

 به خودم‌ نگاه میکنم‌ که چقدر در زندگی از ترس اشتباه کردن، اشتباهی زندگی کرده ام. چقدر برای اینکه یک‌ تصمیمی را عملی کنم‌. جوانب امر را بررسی میکردم و زمان از دست می رفت و‌من‌منصرف میشدم. چه روزها و ماهها وسالهایی که چنین گذشت. زندگی با اشتباهات ما ساخته میشود و پیش میرود و لذت بخش میشود. من با ترس از اشتباه کردن آن را متوقف و تکراری و ملالت بار می‌کردم. از یک‌ تاریخی آرام آرام ترسهایم را کنار گذاشتم. تا ایتکه توانستم در هشت سال پیش جلوی غول زندگیم‌ بایستم. تازه آن وقت بود که متوجه شدم کسی را که یک‌عمر در زندگی او را دوست می داشتم و محترم می پنداشتم و عزیز می دانستم و هزاران بار از اشتباهاتش در قبال خودم گذشته بودم. در زندگیش من، به عنوان یک انسان وجود ندارم. بلکه مانند یک دکوری که فقط برای نمایش مورد استفاده در خانه دارد،  هستم. این ایستادگی پرده از چهره خیلی ها برایم‌ برداشت. از آن روز نیز به شکلهای مختلف و با کنار گذاشتن ذره ذره ترسهایم، زندکی کردن را تجربه کردم . نمی خواهم بگویم که قبل از آن زندگی نکرده بودم که به قول جولیا کامرون"جبون ترین زندگی ها متضمن لحظه های تعهد است." و من آن لحظه ها طعم زندگی را چشیده بودم. اما ترسهایم چنان بزرگ بودند که مرا متوقف می کردند. اما سال ۹۲ جهشی عظیم در آگاهی من‌اتفاق افتاد، اعتراف میکنم. که باز هم محتاطانه جلو می رفتم. صبورانه مسیر را می پیمودم. این گامهای کوچک اما مستمر، من ِ امروزم را ساختند. من امروز انسانی مستقل، پویا و تاثیر گذارم. می دانم‌ که در مسیرم و همچنان زندگیی‌ سرشار از عشق و نور و زیبایی و لذت در پیش رو دارم. من ایستاده ام تا چراغ راه دیگران باشم و همچنان در مسیر.

سر درگمی

ح.ش | چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 17:25

این چندمین بار است ،که  امروز این صفحه را باز کردم. چند خط نوشتم. به دلم‌ننشست.  پاکش کردم.‌ از وبلاگ بیرون رفتم.

همین الان هم نمی دانم، می خواهم در چه مورد بنویسم ؟  چه چیزی برایم الان برجسته و روشن است؟  بارهای قبل که صفحه را بازکردم در مورد سر در گمی بعضی آدمها در زندگیشان نوشتم. الان هم‌خودم سر در گم‌ هستم. 

به حس و حال الان خودم که توجه می کنم .  کلافگی مثل خوره به جانم افتاده و همین حس مراعصبی کرده است. دلم میخواهد کلا قید نوشتن را بزنم. اما قولی که به خودم داده ام مرا  اینجا نگه میدارد. حالا حساب کنید یک انسان درتمام‌زندگی سر در گم باشد و نداند چه میخواهد. چنین انسانی هر کاری بکند از آن‌لذت نمی برد چون خواسته اش نیست. من با چنین آدمهایی برخورد داشته ام، چیزی آنها را خوشحال نمی کند. چرا که ادم‌تا نداند چه میخواهد به دست آوردن و از دست دادن در او برانگیختگی ایحاد نمیکند‌.

راستی چه اتفاقاتی در زندگی می تواند از ما یک‌ انسان  سر در گم بسازد. یک‌دلیلش داشتن والدین کنترلگر است.  یک دلیل دیگر وجود والدین سرزنش گر است که به دنبال انتقاد از عملکرد ما هستند. 

اگر در دوران کودکی و نوجوانی و سالهای اول جوانی والدین  برای انتخابهای ما ارزش قائل نشوند. ما به تشخیص در انتخاب نمی رسیم و درنتیجه سر در‌گم‌میشویم .

فرصت انتخاب را از کودکی برای فرزندانمان ایجاد کنیم. تا در بزرگسالی بفهمند در هر برهه با زندگی خود، چند چند هستند.

 

 

 

گذشته

ح.ش | سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 17:11

امروز مطالعه ی کتاب جنگل نروژی را به پایان رساندم. در جایی از کتاب موراکامی از زبان ناگاساوا به واتانابه میگوید: " هیچ وقت غم‌گذشته رو نخور و به خاطر کارهایی که کردی، عذاب وجدان نداشته باش، فقط آدمای احمق  این کار رو می کنن."

در گیر گذشته ماندن ، باعث میشود که دچار افسردگی بشویم و نتوانیم در حال تصمیم مناسب بگیریم و از موهبتهای زندگی بهره ببریم. 

افسردگی در هر طیفش ما را در حس ناکامی فرو می برد. گاه تا آنجا در وجودمان نفوذ میکند که‌ یا خانه نشین میشویم و یا راهی بیمارستان اعصاب و روان. 

در گیر گذشته ماندن  باعث میشود که در اندیشه و عمل در جا بزنیم. 

گذشته آنقدر ارزش نگریستن دارد که باعث شود اشتباهات قبل خود را تکرار نکنیم‌.

من همیشه وقتی با اعتراض به عملکردم در گذشته مواجه می شوم می گویم :" در آن وقت همان‌اندازه عقلم می رسیده است اگر بهتر متوجه میشدم،  حتما بهتر عمل می کردم‌. 

همانطور که همه چیز در هستی در حال تغییر است ما نیز از نظر فکری و رفتاری لازم است در حال تغییر باشیم. یعنی با درس گرفتن از اشتباهات گذشته و اتفاقات زندگی تصمیمات مناسب تری بگیریم.  

 

 

 

تبریک به خود

ح.ش | دوشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 8:42

اینکه هر روز صبح برای خودت، یک سری برنامه داشته باشی که با اجرای آن برنامه حال  خوب را هدیه دهی، خیلی مهم است. زیرا باعث میشود.  اتفاقات سخت زندگی تو را از پا نیندازد و دلسرد نشوی. 

در واقع از طریق داشتن برنامه های خاص خودت نیرو ذخیره می کنی ، تا در چالشهای طاقت فرسا کم ‌نیاوری و امکانات متفاوت و متنوعی را ببینی.  

من ‌هر روز به غیر از داشتن  برنامه عادی  زندگی،  نوشتن وبلاگ‌و گذاشتن استوری، از  متن‌ کتاب یک‌سال زندگی آگاهانه و‌گوش کردن پادکست رواق(آثار یالوم با خوانش تجربی فرزین‌رنجبر)  و همینطور رسیدگی به امور کلاس بازیابی خلاقیتم(راه هنرمندکه هفته ای دو جلسه کلاس و یک‌جلسه با حامیها و یک‌ روز گرفتن گزارش از حامیها) و همیچنین مطالعه کتاب جنگل نروژی(روزی چند ده صفحه)را در برنامه روزانه ام دارم.

با این شیوه ، هر روز به آگاهی نوینی دست پیدا می کنم. که مرا پویا نگه می دارد. همچنین  از من  انسان نیرو مند تری نسبت به روز قبل می سازد. 

چون آموختن‌پایان ندارد.لذا  من‌هر چه بیاموزیم،  نادانی های بیشتری در خودم‌کشف میکنم.‌ پس تا زنده هستم این راه برای من گشوده است. 

این نوع‌بودن خداحافظی با رکود و در جا زدن است. 

همین عاملی ست که همیشه پر نشاط وسر زنده بمانم.

پس به خودم ‌تبریک ‌می گویم. 

 

 

 

از خطا کار تا خلاف کار

ح.ش | یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 11:25

گاهی تفاوت بیان عقلانی عمل کردن با فریبکاری را تشخیص نمی دهیم. بخصوص  اگر بتوانیم با فریب کاری به یک سری از اهدافمان‌در زندگی برسیم‌.  این شیوه بودن نیز به کودکی و نوجوانی ما باز می گردد. مثلا بعضی از ما،  وقتی نوجوان هستیم و می خواهیم زندگی را به شیوه خود تجربه کنیم.  والدینمان مانع میشوند. در ظاهر به روش آنها عمل می کنیم و در خفا آن‌کاری را می کنیم که‌دلخواه خودمان است. شایدیکی  دوبار چنین‌عمل کردن نتواند آینده نوجوان  را خراب کند.  اما اگر این  روش  همچنان شیوه زندگی در دوران نوجوانی بشود. (که فرد در بحران هویت دست وپا می زند، و با آزمون خطا می خواهد خودش را پیدا کند) می تواند آینده شخص را تیره و تار کند.‌

والدین لازم است  بسیار هوشیار باشند.  با نوجوان خود از در ترس و تحمیل وارد نشوند. چرا که آنها باعث میشوند که چه بسا فرزند خطا کارشان تبدیل به خلاف کار بشود. والدین مقتدر و آگاه فرصت نه گفتن را خودشان در دوران نوجوانی به فرزندشان می دهند . چون می دانند، که برای زندگی اینده او لازم است. 

 اینکه‌شخص فریب کاری را تعقل و زرنگ‌بودن خود بداند، باعث میشود که لذت زند‌گی واقعی را نبرد و  این دو گانگی قدرت تشخیص را از او  بگیرد.

چه بسا به آنجا برسد که قدرت  تشخیص  زندگی سالم از او سلب گردد. در نتیجه  ‌هر روز به انتهای چاه خود ساخته اش برود. 

به نظر  من انسان فریب کار همچون‌چاه کنی است که خودش همیشه ته چاه است. او میخواهد از راه نا سالم به همه چیز دست پیدا کند، چه بسا در مقطعی  موفق هم بشود. اما این‌موفقیت دائمی نیست. 

شما  این موضوع را چطور می بینید؟  

  

 

 

خلوت با خود

ح.ش | شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 22:31

با خلوت کردن با خود کجا هستی؟

در روز ، هفته، ماه و سال چقدر برای خلوت خود زمان می گذاری؟

خلوت آن نیست که تو در ذهنت در گیر دهها انسان باشی.

در خلوت، به دیدار خودت می روی.‌

تواناییهایت را می بینی. 

نا تواناییهایت را می شناسی.

پاسخ سوالاتت را می یابی.

 

بیگانه با خلوت خود

راه گم‌کرده در این هستی ست.

خلوت هر کس می تواند  او را بسازد. 

 

 

 

چالش‌

ح.ش | جمعه دهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 11:16

چالشهایی که خودمان  برای خود تعریف میکنیم. عامل رشد وشکوفایی ما می شوند. سرعث رشد در زمینه ی چالش تعریف شده خود  بسیار بیشتر از چالشهایی است که از بیرون برای ما ایجاد می شود. چرا که با مواجهه با چنین‌چالشهایی انکار ومقاومت بیشتری  در ما ایجاد میشود. بنابراین مقداری از وقت ما صرف عبور از انکار و مقاومت میشود.  

همچنین دیدن امکان  برای این چالشها با ترسهای بیشتری همراه است.زیرا  ترس از شکست و مورد قضاوت قرار گرفتن بیشتری را، تجربه می کنیم . بنابراین نیروی ما به میزان قابل توجهی صرف عبور از این موانع میشود.

چالشهایی را که خودمان تعریف میکنیم. با برنامه ریزی و مدیریت بهتری می تواند ما را به سمت هدفمان‌نزدیک کند. 

هر چه چالشمان بتواند ما را به سمت ناشناخته ها رهنمون شود. تغییرات بیشتری در نگرش وافکار ما اتفاق می افتد و دید ما باز تر میشود.  در انتهای هر چالش ما انسان  متفاوتی نسبت به قبل  میشویم.  این نو شدن می تواند تواناییهای متفاوتمان را به ما نشان دهد، و همین باعث می شود که اعتماد به نفس بیشتری پیدا کنیم و ارزشهای خودمان را بهتر بشناسیم و فضای سو استفاده برای دیگران نشویم. 

کشورهای مستقل مشترک المنا فع

ح.ش | پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 23:4

بعضی اوقات ما آدمها آنقدر برای حفظ یک زندگی خودمان را کو‌چک‌ می کنیم، که دیگر نه کسی ما را در زندگی می بیند و نه خودمان.  ناگاه به خود می آییم و می بینیم‌ که به عنوان انسان صاحب حق و دارای لیاقت و خواسته شخصی، اصلا معنی نداریم.

شاید بتوانیم برای خود با  جملاتی مانند  انسان با گذشت،  کسی که دل به دنیا ندارد. پدر یا مادر فداکار .‌‌........

 اما آیا اگرصادقانه  با خود رفتارکنیم این جملات حالمان را خوب میکند یا فقط مانند مسکن عمل  میکند. آیا واقعا در خلوت خود و یا در کنار دوستان صمیمی از نداشتن موقعیتی دلخواه برای  شخص خودمان نمی نالیم؟ 

من همیشه  تعبیرم از ازدواج این است که ما به عنوان دو انسان بالغ  در کنار هم وقتی میتوانیم خوشحال زندگی کنیم‌ که خودمان  را کشور های مستقل مشترک المنافع بدانیم  یعنی در جاهاییکه منافع مشترکمان هست کنلر هم به کیفبت رابطه امان کمک‌کنیم  و به عنوان انسانهایی مستقل  برای رویای شخصی  هر کدام احترام قائل شویم و حامی طرف مقابل برلی پرداختن به خواسته قلبی اش. 

اگر ازدواج باعث شود که انسانها خلوت خاص خود را از دست بدهند و رویاهایشان را قربانی کنند‌. حال خوبی در ارتباط با اعضای خانواده نمی توانند داشته باشند و چه بسا که اتفاقا هر کدام به دنبال بهانه ای برای خراب کردن حال دیگری و در نتیجه متشنج شدن رابطه  باشیم. 

 اگر بیاموزیم که رویای شخصی  هر انسان بالغی باید  محترم و ارزشمند شمرده شود. و در زندگی زناشویی فضایی  برای تحقق آن باید  داشته باشد. مطمئناّ برای یگدیگر تبدیل به بال می شویم نه  وبال . 

 

 

 

 

این روزها

ح.ش | چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 10:26

این روزها کرونا از خدا هم نزدیک‌تر شده است.  از صبح که‌چشم باز میکنیم. به شکلی جلوه گری کرونا رامی بینیم. امروز صبح که بیدار شدم . تا واتس آپم را باز کردم با پیام هشدار خواهرم مواجه شدم که‌ مراقب باش. جایی نرو .چند روز پیش دوست خانوادگی ما به خانه مادر بزرگش رفته است، که‌ چندین نفر از نزدیکان نیز آنجا بوده اند. از آن روز تا الان چند نفر از آن  جمع در اثر ابتلا به کرونا فوت کرده اند. 

چشمی گفتم و از صفحه اش بیرون آمدم.  با خودم گفتم احوالی از نوه دوستم که چند روزی است به دنیا آمده است و دچار زردی شده، در بیمارستان بستری شده بود، بپرسم. یک ویس احوال پرسی گذاشتم. چند دقیقه بعد که دوباره گوشی را دستم گرفتم و وارد صفحه دوستم شدم دیدم چند ویس پشت هم آمده و هنوز دارد ویس می گذارد. شروع به گوش کردن ویسها کردم. و هر لحظه از تعجب چشمانم گشاد و گشادتر میشد. از قضا روزی که نوزاد  را از بیمارستان مرخص کردند .پدر که برای آوردن او رفته بوده است. دچار حالتهای سرما خوردگی میشود. چون عروس وپسر ونوزاد به همراه مادر عروس به خانه دوست من میروند و یکی دو روزی می مانند. او شروع به پرستاری از پسر میکند. بعد از یکی دو روز آنها به خانه اشان می روند. وناگاه همه دچار سرما خوردگی و تب می شوند.تا امروز هفت نفر دچار کرونا شده اند و از دیشب نوزاد نیز تب کرده است. 

سوال این روزها این است که 

چطور می توانیم‌ از خودمان در برابر این بیماری مراقبت کنیم‌؟ 

کشوری که‌ از نظر منابع زیر زمینی غنی است و ثروت هنگفتش توسط دزدان خانگی اش سالهاست به تاراج می رود.  مردمش از شدت نیاز مالی برای گذران روزشان  نمی توانند در خانه بمانند. حتی دولت بی خردش حالا که شروع به واکسناسیون‌کرده است. واکسن چینی که بدترین واکسن موجود است را وارد کرده است.  تزریقش را این روزها آغاز میکند. 

فقط امید وارم که ما ‌مردم هشیار شویم و خود را شایسته انتخاب از بین بد وبدتر ندانیم. 

برای بهترین ها بایستیم‌. بین خوب وخوبتر دست به انتخاب بزنیم‌و خود را لایق خوبتر  بدانیم.‌

 

تا به زودی شاهد بهره بردن از حق طبیعی  خود با شیم. 

خیلی وقتها

ح.ش | سه شنبه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 10:39

یک عادتی که در نوشتن دارم . این است که تا میخواهم شروع به نوشتن کنم، می نویسم،  خیلی وقتها🤔

نمی دانم از کی و چرا این کلمه،  اولین کلمه هر متن من شد. 

نا‌گفته نماند که، وقت ویرایش ِ متن، آن را پاک ‌میکنم. به همین علت شاید خواننده ی متنهای من آن را ندیده باشد. 

همین امروز هم تا دستم روی کیبورد رفت. این اتفاق افتاد ولی بلا فاصله از نوشتن  آن صرف نظر کردم و در باره اش شروع به نوشتن کردم. 

شاید این‌کلمه در ذهنم گشودگی می آورد. اگر اینطور باشد حذفش نباید بکنم. 

از امروز به آن توجه بیشتری میکنم. 

آیا شما کلمه خاصی برای شروع دارید؟

آیا داشتنش ارزشی را به همراه دارد؟

 

 

زندگی  خلاقانه

ح.ش | دوشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 11:55

 از دوازده سال پیش که من  به طور جدی برا ی رویا رویی با خودم ایستادم‌، آموختم  که هدفمند زندگی کردن و برنامه خلاقانه برای پیشرفت داشتن،  زندگی را غنی می کند.ذهن را از برهوت گذشته و آینده بیرون می کشد و باعث میشود، ذهن، فرصتهای کوتاهی پیدا کند که به گذشته و آینده کشیده شود. این گونه‌بودن باعث میشود که  عبور از گذشته  و آینده این دو  مقوله ی، افسردگی آور  و استرس زا دیگر کار سختی نباشد.  شوق محقق کردن برنامه هر روز،  مسئولیت ما را نسبت به خودمان صد درصد می کند. هر روز نیز توانایی جدیدی از خودمان را برایمان رو نمایی میکند. تبلور تواناییها  شوق زندگی را در ما  بیشتر و بیشتر میکند‌. و می فهمیم که‌ زندگی را برای  زندگی دوست داشتن،  چقدر می تواند از ما انسان قوی تر و سر زنده تری بسازد. در این وادی قدم‌گذاشتن باعث میشود دیگر پشت سرمان،  همانجا باشد و در حال ما پرسه نزند. بلکه ما در حال  زندگی کنیم و منتظر گام بعدی برای لحظه حال بعدی هستیم.

 

سختکوشی

ح.ش | یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 22:29

در جنگل نروژی نوشته ی  هاروکی موراکامی)  در گفتگوی واتانابه با ناگاساوا، واتابانه  میگوید : "اینطوری که من می بینم، مردم دارن سخت تلاش می کنن، اونا با  همه ی وجود کار می کنن، یا شاید من دنیا رو اشتباه  می بینم."    

ناگاساوا پاسخ می دهد:" اینی که تو میبینی سختکوشی  نیست، اینی که تو میبینی کار بدنیه، حمالیه! سختکوشی ای که من ازش حرف می زنم هدفمند تر و با برنامه تره. " 

" منظورت  اینه که وقتی که همه دارن استراحت می کنن زبان اسپانیابی یاد بگیری؟" 

" دقیقا.... من قبلا به انگلیسی و المانی و فرانسه  مسلط شدم ......تو فکر میکنی همچنین چیزایی بدون سختکوشی ممکن میشن؟" 

تعبیری که موراکامی از سختکوشی دارد.‌برایم خیلی جذاب است. برای کار بدنی هر چند که سخت هم باشد، چون در دایره امن انسان‌اتفاق می افتد و نیاز اولیه انسان را تامین میکند. سختکوشی به حساب نمی آید. او می گوید سخت‌کوشی هدفمند تر و با برنامه تر است. یعنی  در علومی که  به شناخت و کشف و اختراع و ابداع می رسیم. باید سختکوش باشی. یعنی بر طبق برنامه ای هدفمند برای آن وقت بگذاری. مثلا زمانی که  به  یاد گرفتن یک زبان جدید می پردازیم.  چون از همه نظر ناشناخته است. ترسهای متفاوتی را تجربه است. چرا که‌ با یاد گرفتن زبان جدید، دنیای ما بزرگتر میشود. ‌ ما را با فرهنگ جدیدی آشنا میکند. ضمنا  برای اینکه  گوشهایمان  آن‌کلمات رابشناسد باید بسیار وقت بگذاریم. باید برای غلتاندن هر کلمه در دهان  و پیدا کردن ‌ مخرج بیان آن  زمان بسیاری صرف کنیم. 

شاید خیلی نکات دیگری هست، که ‌من‌ الان ‌به آن‌ اشراف ندارم.

 

 

تاثیر متعهد شدن

ح.ش | شنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 23:9

امروز این بار چهارم است،  که به این صفحه آمده ام تا مطلب بنویسم. دوبار چند خط نوشتم اما به سرانجام نرسید . بارسوم  که کامل نوشتم و حتی نام هم برای آن انتخاب کردم‌.  به خاطر ضعف اینترنت و اینکه من مطلب را ثبت موقت نکرده بودم، متن مورد نظرم از دست رفت. من‌به خودم‌قول داده ام که‌هر روز یک‌متن در اینجا بنویسم و منتشر کنم. همین که برای خودم ایستاده ام ، چقدر ارزشمند است. چون خود فریبی از بین می رود. ضمنا ‌تحت هر شرایطی که  باشم، نوشتن حذف نمی شود. اینگونه خود را متعهد کردن، تاثیرات  ارزشمندی روی کیفیت بودنمان دارد. یک خاصیت این تعهد جستجو گر شدن ذهن است.

فایده دیگر آن بالا رفتن حضور است.  که باعث میشود، در طول روز به دنبال  ایده یابی باشیم. همین کار باعث میشود، ذهن وقت درگیری با افکار منفی و نیرو گیر را پیدا نکند. در نتیجه سطح انرژی بدن بالا برود.

ارزش دیگر آن  راحت شدن‌مقوله ی  نوشتن است.‌

برای من،  بالا رفتن دقتم در استفاده از علائم دستوری، ثمره ی دیگر این تعهد تا به امروز بوده است. 

استعداد کافی نیست

ح.ش | جمعه سوم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 20:27

   در جنگل نروژی موراکامی از زبان ریکو در مورد شاگرد پیانویش که با استعداد  است، میگوید: " بعضی از آدمها این جورین، با یه استعداد خدادادی به دنیا میان امّا نمی تونن اون رو نظمش بدن  و هدایتش کنن. اون قدر این دست واون دست می کنن که استعدادشون ذره ذره به باد بره. "

        هر کدام از ما در مسیر زندگی به چنین آدمهایی برخورد کرده ایم.  گاهی برایشان افسوس خورده ایم، که چرا نمی توانند در مسیر زندگی برای کیفیت بودنشان بایستند. تا با  استفاده از این داشته ارزشمندشان، حال خوب را تجربه کنند‌ و  هم در جامعه انسان تاثیر گذاری باشند. من یکی را می شناسم که از بعد از چهل سالگیش،  تا الان  که از مرز شصت سالگی نیز گذشته است.  در اولین دقایق هر دیدار ، شروع به گله  از والدینش می کند و می گوید آنها مرا صبح کنکور بیدار نکردند. اگر من به کنکور رسیده بودم الان چنین و چنان بودم. 

البته با شناختی که من‌از او و استعداد فوق العاده اش دارم. میدانم که‌ او حرفش نا به جا نیست. اما بارها به خودش گفته ام یک سال آنها بیدارت نکردند،  سال بعد خودت برای خودت ساعت می گذاشتی و می رفتی اینطور فقط یک‌سال عقب می افتادی و چه بسا با آن هوشی که داشتی و سرعت پیشرفتت در  مسیر،  آن یکسال را جبران می کردی. او گویا در همان سال به خودش لج کرده بوده است و این را نمی بیند. که اگر صاحب نظم شخصی بود، حتی متکی به والدینش، برای بیداری صبح کنکور نمی شد. او حتی نتوانسته است استعدادش را در مسیر دلخواه خود هدایت کند.  یکبار از ۱۸ سالگی ننشسته است، با خودش روبرو بشود، و بگوید آنها کار  لازم را نکردند ، خودم چرا بعد از آن زمان تا امروز این فرصت را برای خودم ایجاد نکردم؟  باز از خود بپرسد، حالا چه کنم که ‌این گله و شکایتم تمام شود؟ 

  او تنبلی و بی نظمی را در والدینش ۴۲سال است که دارد،  می بیند.  اما همان شیوه ی  بودن را در خودش نمی بیند. 

     گاهی که گله ای داریم خوب میشود،  که گله خود را بشنویم.  سپس در دفتری بنویسیم. آنگاه آن را بخوانیم. سپس  در جلوی آن بنویسیم،  حالا چه کنم؟ 

      من مطمئنم، امکانات متفاوتی به فکر مان میرسد، که ما را از گرداب گله وشکایت بیرون 

می آورد. 

    کاش یاد بگیریم برای یک اشتباه  خود ویا دیگران‌،خود را یک‌عمر،  از زندگی دلخواهمان‌ محروم نکنیم.

    اینطور وقتها هست که در می یابیم، برای رشد و شکوفایی، در هر جنبه زندگی  داشتن  استعداد کافی نیست. 

 

زندگی با عشق معنا می شود.

ح.ش | پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۰ | 14:33

با عشق می توان، شگفت زدگی را تجربه کرد.  هر  روز" عشق " به شکلی در زندگی ما خودنمایی میکند. آنچه باعث میشود که آن را ببینیم و در طول روز با آن زندگی کنیم،  خواسته ی ما و حضور داشتن ماست. وقتی باور داشته باشیم که‌زندگی بی عشق مفهوم‌ ندارد. منتظر ظهور آن به شکل خاص و ویژه ای نیستیم. در جزء جزء زندگی از بیداریه صبح تا نگریستن به نانی که برای صبحانه می آوریم.  قطره های آبی که در  اول صبح زیر دوش با بدنمان تماس پیدا میکند‌  سلامی ساده به یک انسانی که  در اولین برخورد، بعد از خروج از خانه، با او روبرو میشویم.  انسانی که با او هیچ پیشینه ای نداشته ایم و هیچ پسینه ای هم نخواهیم داشت، عشق نمود پیدا میکند.  

من هر روز زندگی ام  را اینگونه  شروع میکنم. تبلور عشق در وجود من،ورای اینکه  چه تجربه های سخت وآسانی را از سر می گذرانم. عشق روزهایم راشگفت انگیز  میکند. 

زندگی با عشق معنا میشود.

مطالب قدیمی تر
مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .