این چندمین بار است ،که امروز این صفحه را باز کردم. چند خط نوشتم. به دلمننشست. پاکش کردم. از وبلاگ بیرون رفتم.
همین الان هم نمی دانم، می خواهم در چه مورد بنویسم ؟ چه چیزی برایم الان برجسته و روشن است؟ بارهای قبل که صفحه را بازکردم در مورد سر در گمی بعضی آدمها در زندگیشان نوشتم. الان همخودم سر در گم هستم.
به حس و حال الان خودم که توجه می کنم . کلافگی مثل خوره به جانم افتاده و همین حس مراعصبی کرده است. دلم میخواهد کلا قید نوشتن را بزنم. اما قولی که به خودم داده ام مرا اینجا نگه میدارد. حالا حساب کنید یک انسان درتمامزندگی سر در گم باشد و نداند چه میخواهد. چنین انسانی هر کاری بکند از آنلذت نمی برد چون خواسته اش نیست. من با چنین آدمهایی برخورد داشته ام، چیزی آنها را خوشحال نمی کند. چرا که ادمتا نداند چه میخواهد به دست آوردن و از دست دادن در او برانگیختگی ایحاد نمیکند.
راستی چه اتفاقاتی در زندگی می تواند از ما یک انسان سر در گم بسازد. یکدلیلش داشتن والدین کنترلگر است. یک دلیل دیگر وجود والدین سرزنش گر است که به دنبال انتقاد از عملکرد ما هستند.
اگر در دوران کودکی و نوجوانی و سالهای اول جوانی والدین برای انتخابهای ما ارزش قائل نشوند. ما به تشخیص در انتخاب نمی رسیم و درنتیجه سر درگممیشویم .
فرصت انتخاب را از کودکی برای فرزندانمان ایجاد کنیم. تا در بزرگسالی بفهمند در هر برهه با زندگی خود، چند چند هستند.