گاهی تفاوت بیان عقلانی عمل کردن با فریبکاری را تشخیص نمی دهیم. بخصوص اگر بتوانیم با فریب کاری به یک سری از اهدافماندر زندگی برسیم. این شیوه بودن نیز به کودکی و نوجوانی ما باز می گردد. مثلا بعضی از ما، وقتی نوجوان هستیم و می خواهیم زندگی را به شیوه خود تجربه کنیم. والدینمان مانع میشوند. در ظاهر به روش آنها عمل می کنیم و در خفا آنکاری را می کنیم کهدلخواه خودمان است. شایدیکی دوبار چنینعمل کردن نتواند آینده نوجوان را خراب کند. اما اگر این روش همچنان شیوه زندگی در دوران نوجوانی بشود. (که فرد در بحران هویت دست وپا می زند، و با آزمون خطا می خواهد خودش را پیدا کند) می تواند آینده شخص را تیره و تار کند.
والدین لازم است بسیار هوشیار باشند. با نوجوان خود از در ترس و تحمیل وارد نشوند. چرا که آنها باعث میشوند که چه بسا فرزند خطا کارشان تبدیل به خلاف کار بشود. والدین مقتدر و آگاه فرصت نه گفتن را خودشان در دوران نوجوانی به فرزندشان می دهند . چون می دانند، که برای زندگی اینده او لازم است.
اینکهشخص فریب کاری را تعقل و زرنگبودن خود بداند، باعث میشود که لذت زندگی واقعی را نبرد و این دو گانگی قدرت تشخیص را از او بگیرد.
چه بسا به آنجا برسد که قدرت تشخیص زندگی سالم از او سلب گردد. در نتیجه هر روز به انتهای چاه خود ساخته اش برود.
به نظر من انسان فریب کار همچونچاه کنی است که خودش همیشه ته چاه است. او میخواهد از راه نا سالم به همه چیز دست پیدا کند، چه بسا در مقطعی موفق هم بشود. اما اینموفقیت دائمی نیست.
شما این موضوع را چطور می بینید؟