بعضی اوقات ما آدمها آنقدر برای حفظ یک زندگی خودمان را کوچک می کنیم، که دیگر نه کسی ما را در زندگی می بیند و نه خودمان. ناگاه به خود می آییم و می بینیم که به عنوان انسان صاحب حق و دارای لیاقت و خواسته شخصی، اصلا معنی نداریم.
شاید بتوانیم برای خود با جملاتی مانند انسان با گذشت، کسی که دل به دنیا ندارد. پدر یا مادر فداکار .........
اما آیا اگرصادقانه با خود رفتارکنیم این جملات حالمان را خوب میکند یا فقط مانند مسکن عمل میکند. آیا واقعا در خلوت خود و یا در کنار دوستان صمیمی از نداشتن موقعیتی دلخواه برای شخص خودمان نمی نالیم؟
من همیشه تعبیرم از ازدواج این است که ما به عنوان دو انسان بالغ در کنار هم وقتی میتوانیم خوشحال زندگی کنیم که خودمان را کشور های مستقل مشترک المنافع بدانیم یعنی در جاهاییکه منافع مشترکمان هست کنلر هم به کیفبت رابطه امان کمککنیم و به عنوان انسانهایی مستقل برای رویای شخصی هر کدام احترام قائل شویم و حامی طرف مقابل برلی پرداختن به خواسته قلبی اش.
اگر ازدواج باعث شود که انسانها خلوت خاص خود را از دست بدهند و رویاهایشان را قربانی کنند. حال خوبی در ارتباط با اعضای خانواده نمی توانند داشته باشند و چه بسا که اتفاقا هر کدام به دنبال بهانه ای برای خراب کردن حال دیگری و در نتیجه متشنج شدن رابطه باشیم.
اگر بیاموزیم که رویای شخصی هر انسان بالغی باید محترم و ارزشمند شمرده شود. و در زندگی زناشویی فضایی برای تحقق آن باید داشته باشد. مطمئناّ برای یگدیگر تبدیل به بال می شویم نه وبال .