امروز یک تولد دیگر در تقویم خانواده ی من ثبت شده است. تولدی که برای من هم یک تجربه کاملا متفاوت از عشق ورزی ا ست.
۲۲ اردیبهشت سال ۹۶ بنیتا، دختر بی همتای من، زمین را به گل وجودش مزینکرد.
وقتی عروس من باردار شد. هر کسی که تجربه مادر بزرگشدن داشت، می گفت: "حالا نوه ات که به دنیا بیاید، میبینی که از بچه ات بیشتر دوستش داری." واقعیت را اگر بخواهم بگویم. این است که اینجمله برای من بیشترین ابهام را ایجاد می کرد. با خودم می گفتم، مگر میشود کسی بیاید که من از فرزندم ، بیشتر دوستش داشته باشم؟" اما از آنجا که می دانستم این تجربه اطرافیانم هست و از قدیم هم ضرب المثل رایج که بچه بادام است و فرزندش مغز بادام و از خودش دوست داشتنی تر، راشنیده بودم. پس به انتظار نشستم.تا خودم را در بوته آزمایش عشقی متفاوت بیازمایم.
با تولد نوزاد ، و گذر از ماههای اولیه من عشق خود را نظاره میکردم. می دیدم که هر چه کودک بزرگتر میشود جای او در قلب من بزرگتر . دیگر دیدن گریه هایش برایم به هیچ وجه قابل تحمل نبود. نمی توانستم نه گفتن والدینش را در برابر خواسته های او، تاب بیاروم.خواسته او برایم وحی منزل بود و لازم الاجرا، وقتی کنارش هستم صد درصد در خدمتش ایستاده ام. تا امروز هر چه میگذرد این حس و حال در من قوی تر میشود. نمی توانم کوچکترین تحکم را به او روا بدارم. عاشقانه هایم رنگوبویشان چنان متفاوت است کهقدرت توصیفش را ندارم. ساعتها می توانم با او بازی کنم. با او انگار به سالهای کودکی می روم. شور زندگی را با آمدنش به خانه ام می آورد. دختر اردیبهشتی من خانه را بهشت میکند. با نوه عشقی را تجربه کردم که هیچ ناخالصی ندارد. هیچ مسئولیتی در کنار آنندارم که عیار عشقم را کمکند. عشق به او عشقی ناب است. عشقی ست که برای به دست آوردنش، رنجی نکشیده ام. بلکه شور زندگی را دوباره با کودکی او تجربه میکنم و بسیار اوقات با اوست که به دنیای کودکی می روم و درآنجا می آسایم.
تنها نوه ام شیرین ترین عضو خانواده که دلهای بسیاری را مسحور خودش کرده است.
جادوی عشق او دلها را پیوند میدهد.
او عشقی است که در دامن عشق دیگری روییده است. وزندگی را سرشار از سپاس کرده است.