رویای من

داستانها و دست نوشته های من

من عمرم را مرور میکنم

ح.ش | پنجشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۱ | 14:11

من عمرم را مرور میکنم.

نوجوانیم‌ با انقلاب

با مرگ بر

با میکشم آنکه....

و در ادامه کشتندو

نگاه کردم و همراه شدم....

نپرسید م و

چشمانم را بستم....

تا خواستم بفهمم جنگ شد.‌.‌

دیگر دشمن بیرونی شد...

ندیدم دشمن درونی بود!!

جنگ را ساختند...

چون برای ادامه کشتار

لازم بود

جنگ داخلی

جنگ خارجی

جنگ با دگر اندیشان

جنگ‌ با کشور همسایه..‌

جنگ گرم..‌

جنگ‌سرد...

تحریم.‌‌‌...

ناخواسته..‌‌

خواسته....

در تضادو در التهاب

زیستم و زیستیم

من‌ عمرم را مرور میکنم

جوان مرگی

جوان قتلی

به هزار شکل

نگو

نباید

زشت است

در خانه ها

در کوچه ها

در خیابانها

من عمرم را مرور میکنم

ما عمرمان را

ما زندگیمان را

هستی مان را

می‌کشیم

ما به کشتن، به کشته شدن‌

عادت کرده ایم

این روزها عمرم را مرور میکنم

نردیک به شش دهه روی زمینم

من از نوجوانیم

تا به امروز

کشته دیده ام

کشتن شنیده ام

انگار ژن معیوب برتری طلبی

اصلاح شدنی نیست.

ژنی که می گوید بودن من‌در نبود توست

انگار نمی شود تفاهم را ژن‌ کرد.

شاید ما نمیخواهیم

من عمرم را مرور میکنم.

روزی متحد شدیم

با هر عقیده ای باهمه ی عقاید

تا جامعه ای نو بسازیم،

که‌ نو شده بود و ما نمی دیدیم

ما صبور نبودیم

من نو جوان‌ بودم و دوستانم نیز

اما بزگان قوم نیز

دگر اندیشان نیز ،درست مثل ما هیجانی..‌

شورشی...

به دنبال نام

به دنبال هویت

من‌نوجوانی واقعی

در کنار جوان ، میانسال و پیرانی که...

در درون نوجوانی مانده بودند و به دنبال خودشان

و من به اشتباه فکر میکردم به دنبال ما

راه افتادم

مرگ‌خواستم

مرگ‌دیدم

گفتم میکشم آنکه...‌

اما پس از آن ....تا امروز

صبح، ظهر، شام

مرگ‌چاشنی زندگیم شد.

نه‌ زندگیمیان شد.

من‌عمرم‌را مرور میکنم

سهمم را می بینم

امروز اما

مرگ‌را نمیخواهم

من زندگی را می خواهم

در تفاوت

در پذیرش

در عشق

در تقدیس زندگی

من عمرم را مرور میکنم

نه، به مرگ

آری، به زندگی

نه، به دشمن تراشی

آری، به دوست یابی

نه، به درک دیگری

آری به تفاهم

من به کرامت انسانی می اندیشم.

من پرنده وار به آزادی،

در تفاوت بلندای پرواز

من به کرامت انسانی می اندیشم

وقتی به زمین نگاهی مقدس دارم

که‌ تنها جایی ست که به

من‌ مجال بودن داده ست

من‌عمرم را مرور میکنم

دیگر مشت گره کرده نمی خواهم

دست یاری می خواهم

دیگر گوشهایم

نمیخواهد بشنود که، میکشم آنکه...

من مبارز راه روشنایی میخواهم

راه عشق

راه زندگی

راه بیداری...

من‌عمرم را مرور میکنم

من از این تغییر،

تحول را میخواهم..

به امید روزی هستم که‌

همه ی من ها طالب زندگی باشند.

زندگی مقدس باشد.

ارتفاع  و پست

ح.ش | یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ | 22:50

همه از ارتفاع می ترسند؛ از پستی کمی.

اینکه همه ما ادمها از ارتفاع می ترسیم به خاطر تولدمان است. این جمله از این مقوله برای هدف دیگر وام گرفته شده است. اما اینکه از پستی به مفهوم‌ زمین پست باشد واقعا کسی نمی ترسد. اما این بخش دوم استعاره گرفته شده است. میخواهد بگوید همه از اینکه انسان پست و بی ارزشی بشویم هراسی نداریم. ما انسانها انگار میل به بد کردن بیشتر داریم. میل به کارهای بی ارزش بیشتر داریم. اندک‌ آدمهایی هستند که از پست شدن و پستی کردن نمی ترسند. تازه بعضی به کارهای پست خود افتخار هم میکنند. مثلاً آن کسانی که زن یا دختری را که حجاب انتخابش نیست. میگیرند و با ضرب وشتم به حساب خودشان میخواهند ارشادش کنند و به دین حق دعوتش کنند. من‌مانده ام چطور این انسانها یک نظاره ای بر جامعه بشری نمی اندازند و متوجه نمیشوند که چقدر رفتار اینها دور از عقل و حق انتخاب است. این همه رذالت را با جان و دل پذیرفتن و به آن‌به عنوان یک کار ارزشی نگاه کردن تعجب آور است.‌

تاب آوری

ح.ش | شنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۱ | 9:5

چطور است یا بهتر بگویم چه بلایی سرمان آورده اند که این همه درد ورنج را تحمل میکنیم و برای درمانش چاره ای نمی اندیشیم؟

همه چیز در این جامعه عاملی برای فشار های متعدد و تجربه هر روز ناکامی ست. اما خیلی که شجاع باشیم در فضای مجازی نشر میدهیم و در تاکسی از آن حرف میزنیم.

چطورمان شده است که خود را قانع می کنیم که به این دست به عمل زدن است؟ چطور حضور چندش آور کسانی را که از رنج ما ارتزاق می کنند تحمل می کنیم؟

کاش فقط از یک زاویه ی زندگی رنج می بردیم. اما به هر بُعد که نگاه کنی ما زخمی شده ایم و زخمی هستیم. و هر روز زخم دیگری به زخمهایمان افزوده میشود.

داستان تاب آوری ما چیست؟ آیا هر تاب آوریی ارزش است؟ حتی در روابط نزدیک اگر برای هر اشتباهی تاب بیاوری در آخر به همه کس فضا میدهی که تو را برنجانند و این رنجاندن را حق خود بدانند. من دریافته ام که به تعریفهایی که از طریق رسانه ها به ما تزریق میشود. کلامی برای فریب است:" ملت صبور ، ملت نجیب.....این عبار تها را به خوردمان می دهند تا ظلمهایشان را تاب بیاوریم و آنها در رذالتشان گستاخانه پیش بروند و منفعت جویی و طمع کاری خودشان ادامه دهند‌. آنها از اعتقادات مردم سنتی هم، راهی می سازند که برای دوام خود از آن سود ببرند. همین داستان حرکت اربعین. همین سفری که در آن نان دریغ شده از گرسنگان داخل و حاشیه ی شهرها و استانهای زر خیز وفقیرمان را به اسم زنده نگه داشتن یک اسطوره ، به گلوی معتقدانی که در فهم را بر روی خود بسته اند، می ریزند. آنها هم تمام رنجی را در طول سال در زندگی و حقشان نیست، می پذیرند و خود را با انداختن تقصیر رنجها بر گردن دشمن فرضی خوشحال نگه میدارند.

بزرگی گفته است: خطرناکترین انسانها ، آنهایی هستند که اعتقادشان زیاد و فهمشان کم‌است.

اگر خودمان امروز را میدیدیم هیچ وقت به ایده ی ارتش بیست میلیونی تن‌نمیدادیم.

از ماست که برماست.

دریا

ح.ش | سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۱ | 15:20

به دریا که میرسم. صدای امواجش با نسیمی که از روی آب خودش را می رساند به پوست من و شروع به نوازشم میکند مرا به سکوتی عمیق فرو میبرد.‌ کلماتی که از درون سکوتم جان‌میگیرد. معنی سکوت من‌است.امواج خودشان را به ساحل می کوبند. انگار قطرات آب دسته جمعی با هم در مسابقه اند. با همان شتابی که می رسند نا خواسته با قسمتی از ماسه ها عقب گرد می کنند. همیشه مسیرها هستند که باید دریافتشان‌کرد . تا به حال به شتابهای خودت برای رسیدن به مقاصدت را نگاه کرده ای؟ هر چه شتابت بیشتر باشد خستگی رسیدنت بیشتر و حالا که چه ات؟! بزرگتر میشود. عشق به مسیر باعث میشود که در مسیر هر چه جذاب است پیدا کرد و از آن لذت می برد . زیرا مقصد نقطه شروع دوباره است.

سفر درون کلمات

ح.ش | جمعه هجدهم شهریور ۱۴۰۱ | 17:38

چشم‌که باز میکنم‌. با عشق قدم در مسیر سفرم می گذارم. فاصله ام تا رسیدن به وسیله نقلیه و سوار شدن بر آن، کوتاهتر از آن است که بتوان توصیف کرد.‌ فاصله در این سفر معنا ندارد. به سرعت بر روی صندلی می نشینم‌. بلیط در دست به میز جلوی صندلی ام‌ نگاه می کنم. چشم بر صفحه سفید دفترم بلیط آبی رنگ‌ بین انگشتانم‌‌ را روی اولین خط می گذارم.‌ سفر من به درون کلمات آغاز میشود. من سفری شگفت انگیزتر از سفر درون کلمات نیافته ام‌.‌ در شروع پرواز ، به بخشی از سرزمین وجودم ورود پیدا میکنم. در جهان لایتناهی درونم به جستجو می پردازم. هر چه در این جستجو دستگیرم میشود.‌ بر روی ورق می نشیند. چشمهای درونم باز شده، جریان هزاران زندگی را در درونم‌، می بینم. تک تک‌ آنها را لمس میکنم با آنها به طواف تمام احساسات و عواطفم می روم. به نقطه ی بکری از اندیشه ام می رسم. در آن توقفی میکنم. همیشه این وقوف سوغات خود را دارد. این سوغات به من‌می افزاید، از آن افزودنی هایی که وبال نمیشود، بار نمی گردد، بلکه بال میشود و مرا برای پروازی تا قله ی قاف توانا تر میکند.‌ ازاین روست که‌ شور و شوق من برای رفتن به سفر درون کلمات هر روز بیشتر میشود.‌ سفری شیرین، در دسترس، پر دستاورد و هر روزه.

نکته:

"سفر درون کلمات" ترکیبی وام گرفته از کتاب آداب کتاب خواری آقای احسان رضایی است

استفاده از زمان موجود

ح.ش | دوشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۱ | 9:58

یک سوال است که این روزها بیشتر و بیشتر در ذهنم تکرار میشود و هر بار مرا هوشیارتر میکند که با شرایط غیر قابل پیش بینی چطور از زمان موجودم بهتر استفاده کنم‌؟ طرح سوال بزرگترین در یچه برای رسیدن به اکتشاف است. نیاز نیست که ذهنت را در گیر پاسخ کنی. طرح سوال ما را مشاهده گر واقعی می کند و از طریق مشاهده است که به شهود و درکی می رسیم که نوین است و پاسخ . پاسخ همیشه یکی نیست و یکسان هم نیست. بنا به موقعیتی که در آن قرا ر گرفته ایم یا می گیریم به راه کار مناسب می رسیم.فقط کافی ست به شهود خود ایمان داشته باشی.

منهای شعور

ح.ش | یکشنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۱ | 5:21

در جایی خواندم‌ . بیشعوری مثل مرگ‌است. همانطور که‌مرده هیچ حسی ندارد. بیشعور هم از نتیجه رفتارهایش هیچ احساسی ندارد. همانطور گه یک‌مرده خودش دراز به دراز افتاده و اطرافیان دارند توی سر خودشان‌می زنند. یک بیشعور هم رفتارهای زننده و آسیب رسانش را انجام‌میدهد. وبه دیگران آسیب می رساند اما خودش حتی حس نمیکند چه تخریبی را انجام داده است. اوهیج قدرت درک اشتباه و اشکال فکری و عملی خود را نمی تواند داشته باشد. آنها ِ جلو تر از دماغشان را هم نمی توانند ببینند. نکته دیگری که در مورد بیشعورها وجود دارد. این است آدمهای بیشعور باعث میشوند که دل دیگران برای آنها نتپد یعنی هر بلایی سرشان بیاید برای دیگزان به مرور بی اهمیت شود. چون تمام کسانی که با بیشعور در ارتباط هستند. از او آسیبهای جدی دیده اند و حتی خدمتهایی که به دیگران می کنند را با کلامشان و رفتارشان بی ارزش می کنند. در عالم بیشعوری فقط یک‌نفر زندگی میکند و بقیه ابزارند. ریشه بیشعوری هم حسادت است. این اشخاص قدرت بیرون رفتن از انتخابهای نا مناسب خود را ندارند و نا خود آگاه برای توجیه خود و اینکه بخواهند حاال خود را خوب کنند مرتب طوری رفتار میکنند که اثبات کنند برترند. را نیز از خود می گیرند. اگر چنین‌کسی به خودشنیاید و به بیراهه اش ادامه دهد. هر روز دامنه ی بیشعوری اش گسترده تر می شود.

یک بیشعور فرصت شنیدن‌و هضم‌افکار دیگران را به خودش نمی دهد. چون مدام در جای حق ایستاده اند. ظرف شنوایی و تفکر خود را هر روز کوچک و کوچکتر می کنند. و قتی حرف می زنند اغلب خودشان را تباه می کنند.

دنیا خیلی کوچک‌است.

ح.ش | یکشنبه ششم شهریور ۱۴۰۱ | 22:18

دنیا خیلی کوچک‌است. شاید این را هر از گاهی شنیده باشید. یا اینکه با اتفاقی که برایت افتاده است آن را درک کرده باشید.

دیروز یکی از همین روزها بود. من با دوستی قرار داشتم که به باغ کتاب برویم. تا به حال روز جمعه به آنجا نرفته بودم. تجربه جدیدی بود.هر بار من باغ کتاب رفته بودم فقط در کتابفروشی بزرگش حسابی پرسه زده بودم وصفحه اول تعدادی کتاب را خوانده بودم. چند کتابی خریده، سپس به طبقه زیرین رفته ، فیلمی دیده و غذا خورده بودم. اما این بار شلوغی آن و گشتن در کتابخانه و پیدا نکردن کتابی که می خواستم خسته ام‌کرد. دو اسکوپ‌بستنی گرفتیم‌. رفتیم تا جایی روی مبلهای راحتی پیدا کنیم. همه جا پر بود. بالاخره در جایی که یک‌مبل چهار نفره بود. دو زن جوان نشسته بودند. اجازه خواستیم. آنها با روی باز پذیرفتند. آن دو که بعد فهمیدم خواهر بودند. از کودکی خود و از رسالت شان برای آمدن به دنیا می گفتند. خواهر کوچکتر می گفت تو بچه اول بودی سختی نکشیده ای. اما من سختی کشیده ام. تو چون مسئولیتی به عهده ات نگذاشته اند. انقدر برایت قبول مسئولیت سخت است. هر کاری را شروع میکنی. نیمه رها میکنی. من با دوستم بستنی هایمان را خوردیم.‌ ناگهان یکیشان از من نظر خواست وارد گفتگویشان شدم. نیم ساعتی با هم حرف زدیم. به آنها هم‌پیجم را معرفی کردم و هم دوره ام را. ناگهان خواهر بزرگتر گفت شما توی صفحه شاهین کلانتری هستید و توی لایوها ی صبح شرکت میکنید . گفتم‌ بله او از آشنایی چند ساله اش با شاهین‌کلانتری و گذراندن چندین دوره از دوره های او گفت.

کاملا اتفاقی کنار دو نفر نشستن و ناگهان هم شاگردی در آمدن برایم خیلی جذاب بود. دنیا خیلی کوچک‌است.

یک‌مهاجر

ح.ش | جمعه چهارم شهریور ۱۴۰۱ | 7:55

دلتگنی و دلزدگی تجربه مدام یک‌مهاجر است.

یک‌ مهاجر چیزهایی در کشوری که در آن‌ متولد شده است را می بیند که دیگر نمی تواند تحمل کند و یا نمیخواهد فرزندش آنها را تجربه کند. پس بار سفر میبنند با کلی تحقیق جایی را انتخاب میکند که زندگی را برایش آسان‌کند.

حالا می رود و با نگاهی خوش بینانه اتفاقاً همه ی گم کرده های در خاک میهنش را هم در آنجا می یابد. زندگی جدیدش در آنجا شکل میگیرد. سختی های اول راهش را که پذیرفته بود؛ پشت سر میگذارد. زندگیش که روال مطلوب را پیدا کرد. ناگهان صبحی چشمش را که باز میکند و میبیند . خب که چه؟ آخرش چه؟ همینطور که در وطنم همه تعلقات را گذاشتم و آمدم. روزی هم باید همه اینها را بگذارم و بروم و دیگر هیچ.

این تجربه هیچ. انقلابی در درون فرد به وجود می آورد. حالا شروع میکند به محاسبه نا خوبهای محل سکونت اخیرش در زمین. یک یک‌ ترازو را میزان میکند. سنگی در این می گذارد و سنگی در آن یک کفه ی ترازو نماینده ی محل تولدش و دیگری نماینده محل انتخابی اش. شاهین این ترازو همیشه درنوسان است و او گیج که انتخاب کردن ارزش است یا انتخاب شدن. حالا اگر ادمی باشد که مسئولیت هر انتخاب را صد درصد بپذیرد. کنار می آید که انتخاب کردن مهم است. می ماند. زندگی میکند. اما او هم دلش جایی در محل تولدش گیر می ماند. آدمی همینطور که به مادرش وابستگی دائم دارد به زمینی که اولین بار روی آن‌پا گذاشته نیز تعلق خاطر دارد. گیریم کمی کم‌رنگ‌تر. شاید مادرش را همانطور که هست دوست بدارد و بپذیرد .اما سرزمینش را می خواهد بهتر باشد تا بتواند در آن بماند . گویی غافل است که در زمان انتخاب کردن اول از مادرش بریده است تا توانسته است با بال آهنین پرواز کند و در زمینی دیگر قدم بگذارد. او بین دو حس دلتنگی و دلزدگی مرتب در حال کشیده شدن است‌.

من‌می گویم چه بروی و چه بمانی این دو حس را کم و زیاد تجربه میکنی. پس انتخاب کن؛ تا اندک اختیارت را خرج کرده باشی. زیرا آمدن اول و رفتن آخر دست خودت نیست.

آرزوی کافی

ح.ش | پنجشنبه سوم شهریور ۱۴۰۱ | 19:51

این روزها که زندگی سازهای مخالف و موافقش را تند وتند مینوازد و من صبورانه شاهد عبور یک یکشا ن میشوم. به خودم می گویم هر کدام از این اتفاقات که من به سخت وآسانش معنی خوب میدهم. دارد مرا قوی تر میکند. پس من هر روز با قدرت بیشتری به زندگی ادامه میدهم. هر روز بیشتر به این می رسم که لحظه بعد نمیدانم‌ چطور هستم؟ خوبم یا بد؟ سلامتم یا بیمار؟ پس همین الان تنها فرصت نقد من‌ است‌که لازم است با تمام سلولهایم درکش کنم‌ و بهره کافی را از آن ببرم. من همیشه برای خودم آرزوی کافی دارم. چون وقتی از هر موهبت به اندازه کافی بهرمند شوم. دیگر حسرت آن بر دل نمی ماند. اینطور عمل کردن باعث میشود که نوعی رهایی را تجربه کنم. در هر ارتباطی بهترینم را بگذارم. نمی گویم بی نقص که محال است. اما با پذیرش خودم و دیگران لحظه های ارزشمندی را بسازم که برایم آن ارتباط نیرو زا باشد نه نیرو گیر.‌ همچنین برای کسی یا کسانی که آن لحظه ها را با آنها تقسیم کرده ام. شاید این تنها کاری باشد که از من برای خودم و دیگران می آید. پس برای همه آرزوی به اندازه کافی خوب بودن می کنم.

شازده کوچولو

ح.ش | چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ | 21:23

دو روز گذشته در استوری اینستام خوانش کتاب شازده کوچولو را شروع کرده ام. دفعاتی که این کتاب را خوانده ام از دستم‌خارج شده است. اگزوپری جوری کلمات را چیده که هیچ از خواندنش سیر نمیشوم. او داستان یکایک افراد بشر را در قالب داستان خودش گفته است. ما که در کودکی با گل وجود خود هستیم اما با اطاعت از بزرگترها از او جدا می افتیم. بعد در طول زندگی در غربت از او زندگی میکنیم. در کودکی خود به مراقبت نیاز داریم در نتیجه راه مراقبت از گلمان را بلد نیستیم . بزرگترها هم می خواهند آرزوهایی را که به آن نرسیده اند را به ماتحمیل کنند. اصلا خوبش را بخواهید هیچ کس زبان دیگری را نمی فهمد.‌ حتی قدرت درک دیگری را ندارد. در نتیجه هر آنچه ما بگوییم را با واقعیتهای زندگی خودش تطبیق می دهد و آن را ارزیابی می کند .‌چیزی می گوید که با دنیای ما فاصله بسیار دارد. در طول سفر زندگی ما حکایت هجران خود را می کنیم. و به دنبال دوستی هستیم که با ما یکرنگ‌باشد. دوست یکرنگ‌ هر کس خودش است.

پاسخ به سوالاتی در مورد مغازه خودکشی

ح.ش | سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:59

همراه همیشگی وبلاگم در مورد کتاب مغازه ی خودکشی و پایان داستان پرسشهایی را مطرح کرده است که من تر جیح دادم کمی در مورد برداشت خودم بنویسم .

او پرسیده است

به نظرت چرا آلن طناب را ول کرد؟

شوق زندگیش ته کشید؟‌

فکرکرد چون به هدفش رسیده باید بمیره؟

برای هر انسان یک هدف هست؟

به نظر من نویسنده با شخصیت الن می خواد بگوید هر کدام از ما یک رسالتی داریم که باید به انجامش برسانیم و دنیا را جای بهتری برای خودمان و دیگران بکنیم و کسی که بفهمد رسالتش چیست و چطور باید رسالتش را انجام بدهد‌؟ در واقع با زندگی کامل است. یعنی دیگر کارش در این دنیا تمام شده است. دیگر نباشد هم‌ مسیر روشن است. مرگ‌دیگر به معنای نیستی برای چنین شخصی نیست. چون دیگران راه خود را از طریق او یافته اند و در آن مسیر روشن زندگی می کنند‌.

سرگیجه

ح.ش | سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:41

​​​​دیروز چهار و نیم‌ صبح از خواب پریدم‌ سرم در نوسان بود. بلند شدم. هنوز دستم را از روی تخت برنداشته بودم که با سرگیجه ای وحشتناک به پشت پرت شدم. این روند تا هفت صبح ادامه داشت. کمی که فکر میکردم آرام گرفته ام‌ تلاش میکردم بنشینم اما نمی توانستم.‌ نمی دانستم چه در سر من‌ میگذرد ؟ چرا چنین وضعیتی را تجربه میکنم. سرگیجه ای که‌ قطع نمیشد. کمی بین هفت تا هشت خوابیدم.. بیدار شدم. به آرامی برخاستم. سرم گیج میرفت. اما نه به شدت قبل. دست بر دیوار به دستشویی رفتم و بعد سمت آشپز خانه. هر قدم‌ که برمیداشتم ،کمی می ایستادم. بالاخره توانستم لیوانی آب کنم و در ماکروفر بگذارم تا بتوانم چای برای خودم درست کنم. دو تکه نان از فریزر در اوردم و پنیر از یخچال و لیوان دمنوشم را چای ریختم و لیوان آب جوش را در آوردم و روی چای ریختم. به زحمت نشستم. همه چیز می چرخید. سرم سنگین شده بود. انگار پشت پلکهایم سنگ‌بود. به سختی چشمم را باز میکردم حرکت چشمم از کنترلم خارج میشد . چند لقمه خوردم. این فرایند یک ساعت به طول انجامید. بعد خودم رابه کاناپه ی توی هال رساندم و دراز کشیدم. با هر حرکت سرم همه چیز به حرکت در می آمد و حرکت چشمانم از اختیارم خارج میشد.‌ترسیده بودم. با خودم میگفتم شاید برای پلاویکس باشد.‌یعنی می شود بعد از یک سال نیم که می خورم و هیچ عارضه ای نداشته است، چنین شود؟!

گفتم شاید دراز بکشم خوب شود. اما چنین نشد. کم‌ شده بود اما قطع نه. بالاخره وقتی خواهر زاده ام پرسید منزل هستی تا برایت نان شیرمال بیاورم. ماجرا را ویس گذاشتم. او هم گفت آماده شو تا بیایم ببرمت خانه خاله، آماده شدم و ارام به سمت آسانسور رفتم.‌ نا گهان دیدم او به در مجتمع رسیده است. به سمت در حرکت کردم. با احتیاط قدمهای کوچک برمیداشتم. سر گیجه ام‌سبک‌شده بود.‌با کمک‌ او از پله پایین رفتم و در ماشین نشستم. با حرکت ماشین سرگیجه من بیشتر شد. بالاخره به خانه خواهرم رسیدم و به محض ورود دراز کشیدم. برای جراح قلبم از صبح پیام گذاشته بودم. منتظر پاسخش بودم.خواهرم از همسایه اش که دوره دکترای طبش را میگذراند . در خواست کرد ،بیاید و فشار خون مرا بگیرد. فشارم میزان بود. ضربانم نیز خوب بود. پس مشکل چه بود. او گفت باید به یک پزشک گوش و حلق وبینی مراجعه کنید. جراحم نیز در پاسخ همین را نوشت. به دنبال دکتر بودیم. با هر دکتری که‌میشناختیم تماس گرفتیم یا روز دیگری مطب بود یا کلا نبود. بالاخره با درمانگاهی که متخصصانش حاذق بودند، تماس گرفتم. گفتند ساعت سه معلوم میشود که‌متخصص گوش می آید یا نه؟ تا ساعت سه رنگ‌به رخساره نداشتم. هر چند تجربه ساعتهای اولیه را نداشتم. با همراهی خواهرم به نزد دکتر رفتم. در آنجا با یک روش درمانی مواجه شدم که تا به حال در موردش نشنیده بودم.

اسم آن‌مانور سرگیجه بود. روی تخت معاینه نشستم. پزشک از من‌خواست به سمت راست روی شانه بخوابم و سرم را حرکت داد و گفت به سرعت بنشین و خودش برای آن کمک‌کرد. مطلب دور سرم‌ می چرخید. تعادل نداشتم بارها وبارها به مرا به طرفین خواباند و به سرعت بلند کرد و خواست چشم در چشم با او بشوم. به پشت و سپس به شکم خواست که بخوام و سرعت این تغییرات بالا بود من علاوه بر سرگیجه دچار حالت تهوع شدم. پزشک گفت‌مایه گوشی میانی طرف راستت گرفته است. وتا باز شود این حرکات باید ادامه یابد و باید با من‌همکاری کنی در بین آن از من سوالاتی می پرسید‌.نام، سن، تعداد فرزندان، سن فرزندان و وضعیت تاهل من‌ پاسخ میدادم.‌نشستم در چشمانم نگاه کرد سر گیجه ام تقریبا قطع شد. در چشمانم‌ نگاه کرد و سپس گفت تمام شد. الان باید بهتر باشی. گفتم‌ بله گفت بیا پایین تا یکی دو روز ممکن است‌ گاهی سرگیجه سراغت بیاید. اما نگران نباش خوب شدی یک‌ گرفتگی بود که رد شد. با شوخی گفت مردم برای گیج‌شدن شیشه ای سه میلیون می دهند تو ناراحتی که بدون آن گیج شدی. به زحمت خندیدم.

گاهی در زندگی آدم به جایی می رسد که می خواهد. نفهمد که چه کرده است یا چطور باید با مشکلش کنار بیاید. در نتیجه به مواد مخدر یا مسکرات پناه میبرد. گاهی مانند من‌ این اعضای بدن اند که تصمیم میگیرند شخص را از این عالم به گیجی و سر درگمی ببرند.‌

با خودم می گویم که در این جامعه در جامعه ما نیاز به الکل و مخدر برای سرگیجه نداریم با این شدت تورم هر بار که برای خرید مایحتاج میرویم از فوران قیمتها دچار سرگیجه میشویم.اما نه اینکه آگاهانه طالب گیجی شویم. شوک‌ از عدم تعادل قیمت و ترس از اینکه با در آمد موجود تا چند روز دیگر توان خرید خواهم داشت، ما را دچار سرگیجه می کند‌‌.

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .