دلتگنی و دلزدگی تجربه مدام یکمهاجر است.
یک مهاجر چیزهایی در کشوری که در آن متولد شده است را می بیند که دیگر نمی تواند تحمل کند و یا نمیخواهد فرزندش آنها را تجربه کند. پس بار سفر میبنند با کلی تحقیق جایی را انتخاب میکند که زندگی را برایش آسانکند.
حالا می رود و با نگاهی خوش بینانه اتفاقاً همه ی گم کرده های در خاک میهنش را هم در آنجا می یابد. زندگی جدیدش در آنجا شکل میگیرد. سختی های اول راهش را که پذیرفته بود؛ پشت سر میگذارد. زندگیش که روال مطلوب را پیدا کرد. ناگهان صبحی چشمش را که باز میکند و میبیند . خب که چه؟ آخرش چه؟ همینطور که در وطنم همه تعلقات را گذاشتم و آمدم. روزی هم باید همه اینها را بگذارم و بروم و دیگر هیچ.
این تجربه هیچ. انقلابی در درون فرد به وجود می آورد. حالا شروع میکند به محاسبه نا خوبهای محل سکونت اخیرش در زمین. یک یک ترازو را میزان میکند. سنگی در این می گذارد و سنگی در آن یک کفه ی ترازو نماینده ی محل تولدش و دیگری نماینده محل انتخابی اش. شاهین این ترازو همیشه درنوسان است و او گیج که انتخاب کردن ارزش است یا انتخاب شدن. حالا اگر ادمی باشد که مسئولیت هر انتخاب را صد درصد بپذیرد. کنار می آید که انتخاب کردن مهم است. می ماند. زندگی میکند. اما او هم دلش جایی در محل تولدش گیر می ماند. آدمی همینطور که به مادرش وابستگی دائم دارد به زمینی که اولین بار روی آنپا گذاشته نیز تعلق خاطر دارد. گیریم کمی کمرنگتر. شاید مادرش را همانطور که هست دوست بدارد و بپذیرد .اما سرزمینش را می خواهد بهتر باشد تا بتواند در آن بماند . گویی غافل است که در زمان انتخاب کردن اول از مادرش بریده است تا توانسته است با بال آهنین پرواز کند و در زمینی دیگر قدم بگذارد. او بین دو حس دلتنگی و دلزدگی مرتب در حال کشیده شدن است.
منمی گویم چه بروی و چه بمانی این دو حس را کم و زیاد تجربه میکنی. پس انتخاب کن؛ تا اندک اختیارت را خرج کرده باشی. زیرا آمدن اول و رفتن آخر دست خودت نیست.