در جایی خواندم . بیشعوری مثل مرگاست. همانطور کهمرده هیچ حسی ندارد. بیشعور هم از نتیجه رفتارهایش هیچ احساسی ندارد. همانطور گه یکمرده خودش دراز به دراز افتاده و اطرافیان دارند توی سر خودشانمی زنند. یک بیشعور هم رفتارهای زننده و آسیب رسانش را انجاممیدهد. وبه دیگران آسیب می رساند اما خودش حتی حس نمیکند چه تخریبی را انجام داده است. اوهیج قدرت درک اشتباه و اشکال فکری و عملی خود را نمی تواند داشته باشد. آنها ِ جلو تر از دماغشان را هم نمی توانند ببینند. نکته دیگری که در مورد بیشعورها وجود دارد. این است آدمهای بیشعور باعث میشوند که دل دیگران برای آنها نتپد یعنی هر بلایی سرشان بیاید برای دیگزان به مرور بی اهمیت شود. چون تمام کسانی که با بیشعور در ارتباط هستند. از او آسیبهای جدی دیده اند و حتی خدمتهایی که به دیگران می کنند را با کلامشان و رفتارشان بی ارزش می کنند. در عالم بیشعوری فقط یکنفر زندگی میکند و بقیه ابزارند. ریشه بیشعوری هم حسادت است. این اشخاص قدرت بیرون رفتن از انتخابهای نا مناسب خود را ندارند و نا خود آگاه برای توجیه خود و اینکه بخواهند حاال خود را خوب کنند مرتب طوری رفتار میکنند که اثبات کنند برترند. را نیز از خود می گیرند. اگر چنینکسی به خودشنیاید و به بیراهه اش ادامه دهد. هر روز دامنه ی بیشعوری اش گسترده تر می شود.
یک بیشعور فرصت شنیدنو هضمافکار دیگران را به خودش نمی دهد. چون مدام در جای حق ایستاده اند. ظرف شنوایی و تفکر خود را هر روز کوچک و کوچکتر می کنند. و قتی حرف می زنند اغلب خودشان را تباه می کنند.