دو روز گذشته در استوری اینستام خوانش کتاب شازده کوچولو را شروع کرده ام. دفعاتی که این کتاب را خوانده ام از دستمخارج شده است. اگزوپری جوری کلمات را چیده که هیچ از خواندنش سیر نمیشوم. او داستان یکایک افراد بشر را در قالب داستان خودش گفته است. ما که در کودکی با گل وجود خود هستیم اما با اطاعت از بزرگترها از او جدا می افتیم. بعد در طول زندگی در غربت از او زندگی میکنیم. در کودکی خود به مراقبت نیاز داریم در نتیجه راه مراقبت از گلمان را بلد نیستیم . بزرگترها هم می خواهند آرزوهایی را که به آن نرسیده اند را به ماتحمیل کنند. اصلا خوبش را بخواهید هیچ کس زبان دیگری را نمی فهمد. حتی قدرت درک دیگری را ندارد. در نتیجه هر آنچه ما بگوییم را با واقعیتهای زندگی خودش تطبیق می دهد و آن را ارزیابی می کند .چیزی می گوید که با دنیای ما فاصله بسیار دارد. در طول سفر زندگی ما حکایت هجران خود را می کنیم. و به دنبال دوستی هستیم که با ما یکرنگباشد. دوست یکرنگ هر کس خودش است.