دنیا خیلی کوچکاست. شاید این را هر از گاهی شنیده باشید. یا اینکه با اتفاقی که برایت افتاده است آن را درک کرده باشید.
دیروز یکی از همین روزها بود. من با دوستی قرار داشتم که به باغ کتاب برویم. تا به حال روز جمعه به آنجا نرفته بودم. تجربه جدیدی بود.هر بار من باغ کتاب رفته بودم فقط در کتابفروشی بزرگش حسابی پرسه زده بودم وصفحه اول تعدادی کتاب را خوانده بودم. چند کتابی خریده، سپس به طبقه زیرین رفته ، فیلمی دیده و غذا خورده بودم. اما این بار شلوغی آن و گشتن در کتابخانه و پیدا نکردن کتابی که می خواستم خسته امکرد. دو اسکوپبستنی گرفتیم. رفتیم تا جایی روی مبلهای راحتی پیدا کنیم. همه جا پر بود. بالاخره در جایی که یکمبل چهار نفره بود. دو زن جوان نشسته بودند. اجازه خواستیم. آنها با روی باز پذیرفتند. آن دو که بعد فهمیدم خواهر بودند. از کودکی خود و از رسالت شان برای آمدن به دنیا می گفتند. خواهر کوچکتر می گفت تو بچه اول بودی سختی نکشیده ای. اما من سختی کشیده ام. تو چون مسئولیتی به عهده ات نگذاشته اند. انقدر برایت قبول مسئولیت سخت است. هر کاری را شروع میکنی. نیمه رها میکنی. من با دوستم بستنی هایمان را خوردیم. ناگهان یکیشان از من نظر خواست وارد گفتگویشان شدم. نیم ساعتی با هم حرف زدیم. به آنها همپیجم را معرفی کردم و هم دوره ام را. ناگهان خواهر بزرگتر گفت شما توی صفحه شاهین کلانتری هستید و توی لایوها ی صبح شرکت میکنید . گفتم بله او از آشنایی چند ساله اش با شاهینکلانتری و گذراندن چندین دوره از دوره های او گفت.
کاملا اتفاقی کنار دو نفر نشستن و ناگهان هم شاگردی در آمدن برایم خیلی جذاب بود. دنیا خیلی کوچکاست.