رویای من

داستانها و دست نوشته های من

سرگیجه

ح.ش | سه شنبه یکم شهریور ۱۴۰۱ | 21:41

​​​​دیروز چهار و نیم‌ صبح از خواب پریدم‌ سرم در نوسان بود. بلند شدم. هنوز دستم را از روی تخت برنداشته بودم که با سرگیجه ای وحشتناک به پشت پرت شدم. این روند تا هفت صبح ادامه داشت. کمی که فکر میکردم آرام گرفته ام‌ تلاش میکردم بنشینم اما نمی توانستم.‌ نمی دانستم چه در سر من‌ میگذرد ؟ چرا چنین وضعیتی را تجربه میکنم. سرگیجه ای که‌ قطع نمیشد. کمی بین هفت تا هشت خوابیدم.. بیدار شدم. به آرامی برخاستم. سرم گیج میرفت. اما نه به شدت قبل. دست بر دیوار به دستشویی رفتم و بعد سمت آشپز خانه. هر قدم‌ که برمیداشتم ،کمی می ایستادم. بالاخره توانستم لیوانی آب کنم و در ماکروفر بگذارم تا بتوانم چای برای خودم درست کنم. دو تکه نان از فریزر در اوردم و پنیر از یخچال و لیوان دمنوشم را چای ریختم و لیوان آب جوش را در آوردم و روی چای ریختم. به زحمت نشستم. همه چیز می چرخید. سرم سنگین شده بود. انگار پشت پلکهایم سنگ‌بود. به سختی چشمم را باز میکردم حرکت چشمم از کنترلم خارج میشد . چند لقمه خوردم. این فرایند یک ساعت به طول انجامید. بعد خودم رابه کاناپه ی توی هال رساندم و دراز کشیدم. با هر حرکت سرم همه چیز به حرکت در می آمد و حرکت چشمانم از اختیارم خارج میشد.‌ترسیده بودم. با خودم میگفتم شاید برای پلاویکس باشد.‌یعنی می شود بعد از یک سال نیم که می خورم و هیچ عارضه ای نداشته است، چنین شود؟!

گفتم شاید دراز بکشم خوب شود. اما چنین نشد. کم‌ شده بود اما قطع نه. بالاخره وقتی خواهر زاده ام پرسید منزل هستی تا برایت نان شیرمال بیاورم. ماجرا را ویس گذاشتم. او هم گفت آماده شو تا بیایم ببرمت خانه خاله، آماده شدم و ارام به سمت آسانسور رفتم.‌ نا گهان دیدم او به در مجتمع رسیده است. به سمت در حرکت کردم. با احتیاط قدمهای کوچک برمیداشتم. سر گیجه ام‌سبک‌شده بود.‌با کمک‌ او از پله پایین رفتم و در ماشین نشستم. با حرکت ماشین سرگیجه من بیشتر شد. بالاخره به خانه خواهرم رسیدم و به محض ورود دراز کشیدم. برای جراح قلبم از صبح پیام گذاشته بودم. منتظر پاسخش بودم.خواهرم از همسایه اش که دوره دکترای طبش را میگذراند . در خواست کرد ،بیاید و فشار خون مرا بگیرد. فشارم میزان بود. ضربانم نیز خوب بود. پس مشکل چه بود. او گفت باید به یک پزشک گوش و حلق وبینی مراجعه کنید. جراحم نیز در پاسخ همین را نوشت. به دنبال دکتر بودیم. با هر دکتری که‌میشناختیم تماس گرفتیم یا روز دیگری مطب بود یا کلا نبود. بالاخره با درمانگاهی که متخصصانش حاذق بودند، تماس گرفتم. گفتند ساعت سه معلوم میشود که‌متخصص گوش می آید یا نه؟ تا ساعت سه رنگ‌به رخساره نداشتم. هر چند تجربه ساعتهای اولیه را نداشتم. با همراهی خواهرم به نزد دکتر رفتم. در آنجا با یک روش درمانی مواجه شدم که تا به حال در موردش نشنیده بودم.

اسم آن‌مانور سرگیجه بود. روی تخت معاینه نشستم. پزشک از من‌خواست به سمت راست روی شانه بخوابم و سرم را حرکت داد و گفت به سرعت بنشین و خودش برای آن کمک‌کرد. مطلب دور سرم‌ می چرخید. تعادل نداشتم بارها وبارها به مرا به طرفین خواباند و به سرعت بلند کرد و خواست چشم در چشم با او بشوم. به پشت و سپس به شکم خواست که بخوام و سرعت این تغییرات بالا بود من علاوه بر سرگیجه دچار حالت تهوع شدم. پزشک گفت‌مایه گوشی میانی طرف راستت گرفته است. وتا باز شود این حرکات باید ادامه یابد و باید با من‌همکاری کنی در بین آن از من سوالاتی می پرسید‌.نام، سن، تعداد فرزندان، سن فرزندان و وضعیت تاهل من‌ پاسخ میدادم.‌نشستم در چشمانم نگاه کرد سر گیجه ام تقریبا قطع شد. در چشمانم‌ نگاه کرد و سپس گفت تمام شد. الان باید بهتر باشی. گفتم‌ بله گفت بیا پایین تا یکی دو روز ممکن است‌ گاهی سرگیجه سراغت بیاید. اما نگران نباش خوب شدی یک‌ گرفتگی بود که رد شد. با شوخی گفت مردم برای گیج‌شدن شیشه ای سه میلیون می دهند تو ناراحتی که بدون آن گیج شدی. به زحمت خندیدم.

گاهی در زندگی آدم به جایی می رسد که می خواهد. نفهمد که چه کرده است یا چطور باید با مشکلش کنار بیاید. در نتیجه به مواد مخدر یا مسکرات پناه میبرد. گاهی مانند من‌ این اعضای بدن اند که تصمیم میگیرند شخص را از این عالم به گیجی و سر درگمی ببرند.‌

با خودم می گویم که در این جامعه در جامعه ما نیاز به الکل و مخدر برای سرگیجه نداریم با این شدت تورم هر بار که برای خرید مایحتاج میرویم از فوران قیمتها دچار سرگیجه میشویم.اما نه اینکه آگاهانه طالب گیجی شویم. شوک‌ از عدم تعادل قیمت و ترس از اینکه با در آمد موجود تا چند روز دیگر توان خرید خواهم داشت، ما را دچار سرگیجه می کند‌‌.

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .