رویای من

داستانها و دست نوشته های من

صبحی دیگر

ح.ش | جمعه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۱ | 7:49

ساعتی را در خلصه ی صدای پرندگان گذراندن؛  آرامشی را به ارمغان‌می آورد که وصف ناپذیر است.‌ وصله ای که ما به صدای کلاغ چسبانده  بودیم؛ به کلاغ نمی چسبد. صدای کلاغ که دقایقی ست به صدای دیگر پرندگان افزوده شده، موسیقی طبیعت را به کمال رسانده و جیک جیک گنجشک با صدای خروسی که کمی دور به گوش میرسد.  کمک‌کرده ، تا آخرین شعاع تاریکی از این سوی زمین به آن سو دامن بکشاند. من هر صبح  را تولدی دوباره میبینم که که عرصه ی جدید ی برای دادن تعریف خودم به جهان هستی است. 

روزت نو، نگاه نو، نگرش نو، قدمی نو، قلمی نو. 

با خودت

ح.ش | پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:31

چقدر اتفاق می افتد که در زندگی با خودمان قدم بزنیم؟ پای حرفهای دل خودمان بنشینیم؟ با خودمان چای بنوشیم؟  برای خود دل بسووزانیم؟ از خود مان‌حمایت کنیم؟ وبرای موفقیت خودمان جشن بگیریم؟ 

بعضی از ما آدمها با همه کسانی که در اطرافمان هستند، آشناییم اما خودمان را اصلا نمیشناسیم. تازه اگر یک شیر پاک‌خورده ای بیاید وچند ویژگی بارزمان را جلوی چشممان بیاورد. از تعجب دهانمان باز می ماند و می گوییم :" من..‌...!" 

از آنجا که خود را نمی شناسیم همه یک جورهایی برایمان بزرگ و دست نیافتنی می شوند.  همین‌نگرش اغلب در ما دست وپا زدن و تقلا های بسیار، یا رخوت و روزمرگی می آورد. گاهی از ما یک موجودی می سازد  که همه می توانند از آن سو استفاده بکنند. 

وقتی ما خود را ابزاری می بینیم برای رفاه حال دیگران، انتظار هم نمی توانیم داشته باشیم که برای ما حقی قائل شوند و حتی این  را تاب بیاورند که ما نیز انسانیم. 

خوب است گاهی در برابر آینه بایستیم و چشم‌ در چشم خود بدوزیم و بپرسیم حالت چطور است؟

چه چیزی را دوست داری؟

از چه چیز در رنجی؟

  الان کجا دلت می خواهد باشی؟ 

خلوت خاص تو چیست؟

   و....

 

آدمی دیگر..‌..

ح.ش | سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:50

هر روز برای خودش داستانی دارد. روزی پر از هیاهو و برو و بیاست. روزی آرام  وبی صداست. روزی میروی. می ایستی می نشینی و کلی سوار می شوی و پیاده میشوی. از این ماشین به آن ماشین میشوی. سخت و آسان به شب می رسانی.  روزی درخانه از اتاقی به اتاق دیگر از آشپزخانه به پذیرایی از پذیرایی به نشمین و.....در هر حال روزت را به شب می رسانی و در سکوت وتیرگی شب سر بر بالین‌که  می گذاری، تمام آنچه در روز کرده ای  مثل فیلم از جلوی دیدت عبور میکند.‌ به خودت نمره میدهی. کمبود پربودهایت را شناسایی میکنی. شکر گزاری کرده و‌چشم میبندی. فارق میشوی از هر آنچه هست. چشم می بندی بر خوب و بدش. کامل و ناقصش. و اگر صبحی باشد و برخیزی،  میتوانی کمبودهایت را تکرار کنی یا اینکه  قدمی در جهت رفع کمبود دیروزت کنی‌. یعنی گامی به جلو برداری؛ هر چند آن‌گام کوچک باشد. در اینجاست که تو تکراری نمی مانی. آدمی متعلق به امروز میشوی. آدمی متفاوت. آدمی دیگر، شاید.....

به تمام زندگی کردن

ح.ش | دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:16

ساعت نزدیک ۱۱شب است. سالها قبل مفهوم هر روز به تمام زندگی کردن را درک نمی کردم. اما وقتی به سالهای اخیرم‌ نگاه میکنم. میبینم که با تمام فراز و نشیب این سالها بسیاری از  به تمام زندگی کرده ام. این سبک زندگی نشانه دارد. شب که سر بر بالین میگذاری کار انجام نشده و یا نصفه ای نداری که برایت حسرت و اندوه و شکایت بیاورد. یا شاید خشم از خود که چرا بوسهل زوزنی هستی و در همه کار نیمه تمام. 

خیالت چنان تخت است که سکوت وسکون شب را با تک تک سلولهایت حس میکنی. خوابت  عمیق میشود. در اولین بیداری حس سبکی و قبراق بودن داری. اشتیاق شروع روز ، تو را از تخت جدا میکند. میدانی که دیگر چالش روزت هر چه باشد تو از آن بزرگترهستی.‌ هراس به خودت راه نمی دهی. با هشیار ی یک روز دیگر را به تمام زندگی می کنی.    

 

شروع روزی دیگر

ح.ش | یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 6:48

صدای گنجشکها تمام فضای ذهنم را پر کرده است‌. حس پریدن و در هوا شناور شدن  بسیار رهایی بخش است. خنکی نسیم بهاری جادوی آرامش را به ارمغان می آورد. پنجره فاصله را با نور  و اکسیژن و باد کم میکند. پنجره رابط ما با طبیعت است. همین طبیعت دستکاری شده ی شهری.‌ نفس کشیدن در هوای صبح و حضور در همنوایی پرندگان شروع را بسیار لذت بخش میکند. خودم را میسپارم به جریان زندگی. امروز را در آغوش میگیرم‌.‌امروز از آن‌من است. آرام آرام صدای عبور ماشینها جای صدای روح بخش پرندگان را میگیرد و این یعنی شهر در حال بیدارشدن است. این روزها بیداری مردم با با شوک‌ توام است. افسار گسیختگی قیمتها نا کار آمدی دولت گذران روز ها را سخت میکند. صدای پرنده ای که آوایش بد بده است می آید وصدای  گنجشکها با صدای حرکت و بوق ماشینها در هم آمیخته است. همچنان در هستی پرندگان آغازگران روزند.  تا چه پیش آید!

زندگی رنگین

ح.ش | شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:46

 تغییر نگاهم به دنیا  از من هر روز انسان‌تازه تری میسازد. دیگر سن وسال برای من معنای سابق را ندارد. هر نگاه تازه ای برایم تولدی جدید است. یک شکل بی سن وسالی را تجربه میکنم. دلگیری ها  از من یک‌انسان گره خورده و در خود فرو رفته نمی سازد، بلکه مرا به پیدا کردن یک راه از درون، برای رهایی ترغیب میکند. وقتی راهی جدبد پیدا میکنم  و کفش پایمردی را به پا میکنم چنان نیرومند میشوم که انگار تا به حال در زندگی یکبار هم‌ بیماری تجربه نکرده ام. قبراق میشوم. چون آهوی تیز پا که در حال گردش در دشت  است. نرم و سریع به استقبال  اندیشه های  نو  و در عمل آوردنشان می روم. از تغییر مسیر و تجدید نظر نمی هراسم. زندگی در چنین حال وهوایی  رنگین است . رنگهای  آن چنان بدیع و روشن،  که به رنگین‌کمان که از تلاقی باران و آفتاب  متجلی میشود، می ماند.

  زندگیتان رنگین باد.

نفس کشیدن در مسیر یادگیری

ح.ش | جمعه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 14:42

هر روز که می گذرد. نیاز به یادگیری را در خودم بیشتر حس میکنم. با گذر عمر می بینم که نمیدانم هایم‌ چقدر بیشتر برایم واضح و روشن میشود‌و ناچیز بودن دانایی هایم را به رخم می کشاند. هراس  کم‌بودن فرصت ، اشتهای مرا برای استفاده از وقتهای موجود برای دانستن و مهمتر از فهم  آنچه می اموزم، درد این روزهای من است.‌ 

نه ایکنه انباشت  دانایی برایم دعدغه باشد بلکه آنچه در گیرم میکند این است که چطور آنچه امروز می آموزم  را می توانم به دایره ی توانایی ام بیفزایم و آن را زندگی کنم.  آیا قدرت درک دانسته ام  را دارم؟ آیا آن درک  می تواند در فهم من تاثیر بگذارد؟   آیا از شعار به شعور در آن‌ مو ضوع میرسم؟ 

دوست دارم در مسیر یادگیری نفس بکشم. 

ارزشهای،انسانی

ح.ش | پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 13:13

امروز که راهی سفر کوتاهی هستم. در ترمینال که ایستاده بودم؛  با پیامی از طرف یک شرکت کننده  مواجه شدم.  همین اول صبح باعث شدکه  وارد یک گفتگوی سخت  بشوم. در آن گفتگو دیدم که چقدر تعاریف بعضی، از حریم و حدود می تواند نا مناسب باشدچقدر به خاطر به دست آوردن پول ارزشهای انسانی خود را می فروشند و بعد از آن هر چه به خودشان نگاه میکنند، چیزی جز  نفرت و خشم از خود و از کسی که در آن موقعیت مورد سواستفاده قرارشان داده است، پیدا نمی کنند‌. چنین اشخاصی فقط طرف مقابل را مقصر و مسئول می دانند. در صورتی که من مسئولیت صد درصد را با خود شخص میبینم. چون با آگاهی وارد یک معامله شده است. طرف مقابل در ازای کاری که قرار بر انجام  آن داشته است، ارزش انسانی طلب کرده است. آن فرد نیز در آن لحظه پذیرفته است.  حالا که خرش از پل گذشته است. پشیمان شده است. می بیند که تمام آن دارایی نمیتواند عزت نفس لگد کوب شده اش را برگرداند. میبیند که حتی هر دلیلی که قبل از آن برایش مهم بود الان تبدیل به بهانه ای واهی شده است. 

چه میشود  اگر ما آدمها کمی برای انتخاب کردن هایمان تامل کنیم. با تصمیم های نا گهانی ارزش های انسانی خود را به ارزشهای مادی  نفروشیم.

 

عمق زندگی

ح.ش | چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:3

"کسانی که زندگی ژرفی دارند، از مرگ‌ نمی ترسند.‌"  این جمله آناییز نین است که دارد مقیاس به دست ما میدهد و میگوید اگر از مرگ‌ می ترسی یعنی زندگیت عمق ندارد. یعنی روزمرگی میکنی. یعنی ارزش های خودت را پیدا نکرده ای و به دنبال رویایت نرفته ای. یعنی در ای کاش و حسرت و به امید فردایی که هرگز نمی آید زندگی را می گذرانی.  

راستی  چه وقتی زندگی ما عمق پیدا می کند؟به نظر من زمانی که در لحظه زندگی کنیم. رسالت خود را در زندگی یافته باشیم. چون در آن صورت است که زندگی معنای ارزشمند خود را برای ما پیدا کرده و ما برای تاثیر خود را در این دنیا ایستاده ایم. وقتی  رویای شخصی خود را می شناسیم.  اهداف کوتاه وبلندی را برای رسیدن به آن تعریف کرده وبا برنامه ریزی زندگی خود را پیش می بریم.در این صورت نه درگیر  حسرت و ای کاشی می شویم‌ و نه بار پشیمانی را به  دوش میکشیم و هر روز را کامل زندگی می کنیم. در چنین صورتی است که هر روز را با منتهای توان خود  زندگی میکنیم و هیچ طلبی از زندگی نداریم. 

 

درس گرفتن

ح.ش | سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:11

گشودگی در حرف آسان است اما در عمل بسیار سخت. یکی از بزرگترین ارزشهای گشودگی هشیاری است که همین ویژگی باعث میشود که درسهایی که قرار است در فرایند زندگی بیاموزیم زودتر و با تکرار نشدن بیاموزیم.

من آدمهایی دا دیده ام که مدام انکار می کنند. آنقدر  یک‌اتفاق در زند گیشان‌ تکرار میشود تا بالاخره زندگی به بدترین شکل ممکن بگیرند.

 فردا ادامه می دهم)

دلتنگی

ح.ش | دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:14

از دلتنگی می خواهم بنویسم. من به بسیاری از شکلهای  دلتنگی را تجربه کرده ام. در بیست و شش سالگی و بیست وهشت سالگی با از دست دادن مادر وپدرم در گیر یک دلتنگی بسیار عمیقی شدم و تا سالهای بسیاری این دلتنگی به شکل غریبی من را در گرفته بود. گاهی دلتنگ‌شنیدن صدایشان می شدم . گاه دلم برای بغل کردن آنها دلتنگ‌میشدم.  می دانستم  این دلتنگی را پایانی نیست. یه جوری با آن‌کنار آمدم. فرزندانم که بزرگ شدند با ازدواج و مهاجرت از پیشم رفتند و من باز دلتنگی  به شکل دوری مهمان قلبم شد. اما یک ارزش که در طی،این سالها با پشتکار خودم وارد زندگی ام شده است و نزدیک شدن به خودم ، خویشتن خویشم است. اینکه توانستم‌. به این‌تشخیص برسم که چه می خواهم و رسالتم چیست وچطور می توانم قدمهای کوچک‌وبزرگ در مسیر اینها بردارم .‌و رویای خودم را دنبال میکنم. فشار زیادی تحمل نمی کنم.‌این روزها می فهمم که دلتنگی عیر قابل تحمل دلتنگی دوری از خود است. کسی که  ذهن هدفمند وپویایی دارد. دلتنگی های جاری در زندگی او را از پا در نمی آورد. می داند تا روزی که زنده است. چشم اندازی که چراغ زندگیش میشود.  این آگاهی روشنی بخش مسیر زندکیش،است.‌ مرحله بعدی این ای بلکه با پذیرش آنچه که هست. به خودش می پردازد.‌

جنازه ای که حمل میکنیم.‌

ح.ش | شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:16

اغلب اوقات با  بیداری شروع به مطالعه میکنم. امروز داشتم  شاهراه تاثیر گذاری نوشته شاهین‌کلانتری را می خواندم که صفحه هشتادو هشت اش بسیار برایم جذاب شد.‌ تشبیه ِ هنرمند درونمان که نادیده اش گرفته ایم و  به آن نمی پردازیم؛  به جنازه ای که هر روز و همه جا حملش می کنیم و از بوی تعفنش حالمان بد است و مجال بروز  هم به آن نمیدهیم؛ خیلی جالب بود.  تا امروز چنین تشبیه ملموسی را نه، شنیده بودم و نه، خوانده بودم. 

وقتی در گیر روزمرگی هستیم. فکر میکنیم زیر بار مشکلات ریز و درشت زندگی است که داریم خرد میشویم. اما در واقع هیچ چیز مانند غفلت ما از هنرمند  درونمان نیست که ما را در رنج مدام  می تواند نگه دارد. بخش خاص و ناب وجود هر یک از ما، که ما را منحصر به فرد میکند. در واقع رسالت ما را از هست شدنمان، در این دنیا برایمان معلوم  میکند. هریک از ما اگر به آن دست پیدا کنیم. دیگر بالا و پایین شدنهایمان در زندگی حالمان را خراب نمی کند و حس درماندگی و واماندگی را تجربه نمی کنیم. بلکه ذهنمان مرتب  در حال ساختن یک راه و یا یافتنش میشود.  نیچه به زیبایی بودن در این مسبر را در یک جمله بیان کرده است:" آن‌کس که چرایی زندگی را یافته باشد با هر چگونه ای زندگی میکند. "

نکته در کلمه "زندگی" ست. زنده بودن با زندگی کردن زمین تا آسمان فرق دارد. می توان زنده بود و زندگی نکرد. یعنی تبدیل به مرده متحرک شد. ما هر گاه در روزمرگی می مانیم در واقع زندگی نمی کنیم. اما کسی که بداند چرا به این دنیا آمده است و قرار است چه کیفیتی به  این زندگی بیفزاید. هنرمند درونش را یافته است.آنی که در کودکی خودش را نشان داده است. اما با درگیر شدن در چهار چوب تحمیل شده به وادی فراموشی سپرده شده است.‌ من به تجربه دریافتم برای رسیدن به خویشتن خویش هیچ گاه دیر نیست. هر روز که برای یافتنش دست به عمل شویم  آن روز را زندگی کرده ایم. همین کافی ست. 

در پایان حیفم می آید که صفحه ۸۸ شاهراه تاثیر گذاری را برایتان ننویسم

" تصور کنیم جنازه ای هست که مجبوریم‌ هر روز آن را با خودمان حمل کنیم، از پله ها بالا ببریم. کنار خودمان بخوابانیم، کنار میز صبحانه بغل دست خودمان بنشانیم و حتی در مترو و اتوبوس هم آن را روی دوش خودمان بکشیم. بی گمان، در اندک زمانی تحمل تن لش و بوی تعفن آن برای خودمان  ودیگران ناممکن‌ می شود.(شبیه داستانهای ادگار آلن پو است، نه!)

ولی این واقعیت زندگی روزمره ی ماست. من چنین جنازه هایی را هر روز و همه جا ، روی دوش خودم و دیگران می بینم. اصلاً برای همین است که دنیای ما را بوی تعفن گرفته و نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم. به خاطر همین است که همیشه به فکر فراریم و می خواهیم جایی دور، در دل کلبه ای جنگلی، زندگی کنیم؛ اما آیا جنازه را تا کلبه جنگلی به دوش نمی کشیم؟ 

آن جنازه هنرمند درون ماست که شاید بشود به آن " کودک درون" هم گفت. کسی که به هنرمتد درونش مجال ظهور و بروز نمی دهد، حمال جنازه ای است که تا روز مرگ‌روی دوشش می ماند. کمر ما نه زیر بار گرانی و شکست عاطفیو بحران های اجتماعی، بلکه در اصل ، زیر بار جنازه ی هنرمند درونمان خم میشود‌ بسیاری از ما وجود چنین جنازه ای را نفی می کنیم؛ امابوی  تعفنش را که نمی توانیم از مشام دیگران دور سازیم! هیتلر وصدها دیکتاتور ومستبد دیگر، انتقام ِ سختیِ تحملِ  همین جنازه ی روی دوششان را از دیگران گرفته اندو میگیرند.هیتلر، اگر سزش،به نقاشی اش گرم بود، وادار نمی شد که از شدت تعفن بر آمده از جنازه هنرمند درونش ،از اتاق بیرون بزند و میلیونها نفر را به خاک وخون بکشد.

نه قرص، نه سیگار، نه مشاور ونه هزار مرشد رنگا رنگ‌، نمی توانند گوری برای جنازه ی درونمان پیدا کنند. ما به دم‌مسیحایی هنر نیاز داریم. "

 

 

انرژی

ح.ش | جمعه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 19:36

جمله ای در اواخر کتاب مانیفست قهرمان هر روزه هست که نویسنده میگوید:" هیچ گاه بیش از نعمتها انرژی صرف سختی ها نکنید. " 

خوب است از خود بپرسیم که با بروز مشکل چطور برخورد میکنیم؟ آیا تمام نعمتهایی که در زندگی داریم نادیده میگیریم و آنقدر در سختی غرق میشویم که همه آنها برایمان ارزش خود را از دست می دهند؟  دنیا برایمان‌کویر تفتیده ای میشود که با هر قدم فقط می سوزیم؟  آب خوش از گلویمان پایین‌نمیرود؟  

راستی ذهن ما چه علاقه عجیبی به چسبیدن به سختی ها دارد. سالها قبل من  در یک  مشکل چنان  غرق میشدم که  از خواب و خور می افتادم که چاره ای جز رفتن نزد روانپزشک و در گیر شدن با دارو برایم نمی ماند. اما خدا را شکر میکنم که  با آگاه شدن و روی توانایی های خودم کار کردن می دانم که انرژی ام را خرج سختی در اندازه خودش بکنم. تا اندازه ای که به پذیرش آن سختی و پیدا کردن راهی برای عبور از آن کنم. خیلی وقتها دیگر  هیج برنامه خود را قربانی آن سختی نمیکنم. همین باعث میشود که تا ته تاریکی نرفته و بهتر به راه حل برسم. 

هر کدام از ما هر سختی ای که داشته باشیم. در کنارش نعمتهای بیشماری نیز داریم که میتوانیم با هشیاری واستفاده درست از آنها،  از آن سختی عبور کنیم. 

به قول نیچه:" هر مشکلی که مرا نکشد قوی ترم خواهد ساخت." 

چی بنویسم

ح.ش | پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 19:53

امروز صبح تا حالا نتوانستم بنویسم.از ۶ صبح با گوش دادن کتاب دوباره فکر کنیم نوشته آدام گرانت روزم را شروع کردم و سپس ساعت ۷صبح لایو نوشتن شاهین‌کلانتری و تا الان تا دلتان بخواهد حرف زدم وحرف شنیدم. برای ۵ دقیقه استوری امروز سه ساعت کار انجام دادم. بارها وبارها ویدئو را آماده کردم ولی وقتی شروع به دیدن وشنیدنش کردم به نظرم مطلوب نمی آمد. پس دوباره تکرارش می کردم. وقتی که بالاخره تا اندازه ای ویدئو مقبول شد. آن را استوری کردم. و بعد باید به پیاده روی می رفتم. در پارک‌ روی نیمکتی نشستم و برای مدتی تصویری با دوستی که خارج از کشور است صحبت کردم.‌  در راه برگشت به خانه میوه خریدم. خریدم را روی میز آشپزخانه گذاشتم و آمدم روی مبل ولو شدم که تلفنم زنگ‌خورد. خوشبختانه گوشی روی لبه مبل بود. همسایه ام که دوستم نیز هست. گفت میخواهد برای ساعتی پیشم بیاید. من از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. با آمدن همسایه ام دوساعت کنار هم بودیم و گفتم‌ و گفت و بالاخره ساعت ۳شد و قرار گفتگوی من با شرکت کننده. من با اجازه ی از او وارد گفتگو شدم. او هم خداحافظی کرد و رفت.  ۴و نیم گفتگویم‌پایان یافت. اما ساعت یک ربع به پنج گفتگوی بعدی شروع شد و تا هفت ادامه پیدا کرد. تا گوشی را باز کردم شرکت‌کننده دیگری در خواست گفتگو داشت که البته برای فردا و من به دلیل داشتن مهمان خواستم که امشب ساعت ۹ گفتگو کنیم. بعد گزارش حامیهایم را خواندم و شنیدم و پاسخ دادم. در همین لحظه  به یاد نوشتن وبلاگم‌ افتادم وسوال هر روز خودم "چی بنویسم" نمیدانم چرا دلم خواست امروزم تا این لحظه را بنویسم.  نگذاشتم هیج اما و اگری مانع شود.  هر چه بادا بادا . 

 

 

نوشتن طولانی

ح.ش | چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 22:8

امروز تصمیم گرفتم ۶ ساعت پشت هم به نوشتن بپردازم. از صبح برنامه ام را در گروه خانوادگی امان‌اعلام کردم که دنبالم نگردند و نگرانم نشوند. سال نود و نه وسال ۱۴۰۰ آنقدر موجب نگرانی بوده ام که اگر چند ساعتی از موبایل خارج باشم همه نگران میشوند. صبح پس از مطالعه و حضور در لایو  هفت صبح شاهین کلانتری و صبحانه ضبط ویدئوی استوری و دوش گرفتن و خشک کردن موهایم. یک لیوان آب و یک ظرف میوه برداشتم و رفتم پشت میز نشستم. لب تاپم را روشن‌کردم. از قبل تصمیم گرفته بودم. یک داستانم را در برنامه word باز نویسی کنم. دفترم را باز کردم. و در یک folder شروع به نوشتن کردم. دوساعتی بی وقفه  نوشتم نا گهان احساس درد در قفسه سینه ام، مرا به خود آورد. سوزش عجیبی داشتم. حس میکردم زخمهای زیر پوستم به همچسبیده اند. به آرامی پشتم را صاف کردم.با خودم گفتم یعنی بعد از نه ماه هنوز این زخمها ناسورند. از روی صندلی بلند شدم. کمی راه رفتم. یک قرص که باید سر این ساعت میخوردم رابرداشتم. به اتاق برگشتم. بعد از خوردن قرص دوباره نشستم. یک ساعت نوشتم. باز درد وبرخاستن ونشستن. یک ساعت دیگر را با درد بسیار نوشتم درد امانم رابرید. بلند شدم . به آشپزخانه رفتم ناهارم‌را‌گرم‌کردم و خوردم. چند قرص را با آب ویک قاشق شربت بعداز ناهارم را خوردم. به اتاق برگشتم. ادامه ممکن‌نبود . هنوز دوساعت دیگر باید مینوشتم. روی تخت دراز کشیدم به امید اینکه چند دقیقه بعد برخیزم وبه نوشتن ادامه دهم اما صد افسوس که درد همچنان با من بود. نوشتنم ناقص ماند. با توجه به اینکه از ساعت ۴عصر گفتگوی حمایتی داشتم و سپس جلسه حامیها. نوشتن متوقف شد. وطبق برنامه نتوانستم‌ عمل کنم. فعلا حد اکثر توان من برای نوشتن سه ساعت است. و یک روز هفته را قطعا سه ساعت پشت  هم خواهم نوشت. 

 

 

باران

ح.ش | سه شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 23:9

شر شر باران همراه با بادی خنک که بوی خاک‌ خیس خورده  را همراه خود به اتاق آورده ، دراز کشیدن در تخت را لذت بخش کرده است.  رقصی که باد  برای قطرات باران‌ تدارک‌ دیده،  هوا را چنان لطیف کرده است‌که میل به خواب رفتن در من فرو نشانده. خوشحالی برای هر قطره از باران با آن زمستان سرد و خشکی که پشت سر گذاشتیم ، سر تا پای وجودم را فراگرفته است. همین‌که‌سخاوت هستی ما را در برگرفته جای شکر دارد.  خواستم چند خطی از این حض خود ثبت‌کرده باشم . تا بماند به یادگار  

نوشتن در هیاهو

ح.ش | دوشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:28

 در  این زمان و مکانی که هستم‌ از هر طرف صدایی سکوت را می شکند. صدای حرف زدن با تلفن فقط پاسخی را میشنوی و نمیشنوی آن سوی خط شخص دیگر چه می گوید. بنابراین ذهن‌ آدمی را می کشاند به یافتن کلام آن سو.‌  همچنین‌صدای تخریب  پشت‌بام سا ختمان را می تکاند..  از دور دست صدای کلاغی گاه می آید . من در این بی سکوتی، سکوت خوم را پیدا می کنم. نوشتن همیشه مرا میبرد به آن سو. نوشتن ترجمان‌سکوت من است. من در لابه لای بودنها و نبودنها و شلوغیا می نویسم تا  خودم را زندگی کنم.‌ نگاهم به نوشتن هر روز متفاوت است. امروز میبینم‌که‌نوشتن حرکت است در وقتی که نشسته ام‌ می نویسم‌  یعنی  در حال سیاحت‌  در جهان درون و برداشتن  توشه ای و گذاشتن بر سر  انگشتانم  هستم.‌تا بر  صفحه ای که زمین اندیشه هایم‌ است، برسانم‌‌ ، تجربه نوشتن درچنین جایی را  تا‌کنون نداشته ام . 

من در هیاهوی ابن خانه که خانه در در حال نوشتنم . و آن را بی هیچ واهمه ای وبی هیچ درگیری با بیرون از خودم دریافته ام.‌  امروز تجربه ناب ترک نکردن و خود بودن راا دارم. جایی در مورد بودا مطلبی به این مضمون خواندم که : روزی بعداز پانزده سال که‌بودا از خانه اش رفته بود به خانه بازگشت. آناندا از او پرسید:" آیا نمیشد بدون رفتن از این خانه بودا شوی؟ بودا لحظه ای اندیشید و گفت میشد." 

سفر درونی ما را از سفر بیرونی بی نیاز میکند. 

 احوالات سعدی و حافظ  چنین است: سعدی با سفر سعدی شد و حافظ با حضر 

هر دو جاوادنه. هر دو یک‌نقطه مشترک داشتند سیر درونی الویتشان بود .

به قول سعدی:

هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای 

من‌ در میان‌ جمع و دلم جای دیگرست

 

اعتبار را اعتباری نیست

ح.ش | یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 14:47

الان داشتم به تغییر حال امروز و دیروزم نگاه میکردم. برایم جالب شد.  تا این موضوع از ذهنم عبور کرد، بلافاصله ناپایداری همه چیز و هر چیز در این دنیا برایم آشکار شد. انگار که بار اول است که به این شهود میرسم. هر کس در زندگی میتواند بارها وبارها این ناپایداری را به شکلهای مختلف تجربه میکند و من‌نیز  بارهاچنین‌کرده ام.   جالب تر اینکه با این شهود تکراری چقدر شگفتی تجربه کردم.

از خودم پرسیدم چطور است که با تمام این احوال  برای ثابت کردن خودت و اثبات وجودت باز هم محکم‌می ایستی؟ انگار باور نداری که پایدار نیستی  و متوجه نیستی که حتی استدلالهای امروزت، ممکن است  تا شب داوم نیاورد و تغییر کند! این بی دوامی چطور عامل حرکت برای دوام و ثبات است؟به قول مولانا"

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

پس سکوت وسکون را باید.‌ چون هر دلیلی  می تواند دلیل دیگر  را بی اعتبار کند. پس  اعتبار را اعتباری نیست.‌

 

عشق ونفرت

ح.ش | شنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 21:5

نمی دانم تا به حال در ذهن خود چندین بار در عشق و نفرت جا به جا شده اید. امروز من ساعتی چنان در این دو مقوله  پرسه می زدم که آه از نهاد خودم در آمده بود. اشکهایی از عشق جاری میشد و دقیقه ای  دیگر از نفرت  چشمهایم خشک‌ میشد که انگار نه انگار که چند دقیقه پیش چشمه ای جوشنده بوده است. شنیدن کلمات خودم نیز برایم جالب بود. گاهی برای خودم از سر دلسوزی غریبانه می گفتم‌ و میگفتم انگار خودم یک دیگری ست که نیاز به آغوش دارد. خودم را به آغوش می کشیدم. دست نوازش بر سر خودم می کشیدم.‌وگاهی کلماتی پر از نفرت به زبان می آوردم. هر چه خودم را به کاری مشغول می کردم. تا بلکه از این احساسهای دو گانه رها شوم. نمی توانستم تا اینکه ناگهان یکی در درونم گفت از همین حس و حالهای اکنونت بنویس شاید دری باز شود و از آن در بیرون بروی و رها شوی.  

این نقد تکرار شدنی نیست

ح.ش | جمعه نهم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 6:51

صدای بلبلی که به تنهایی میخواند چشمهایم را باز میکنم.. گاهی جیک‌جیک‌گنجشکی بدون اینکه قصد همراهی با بلبل را داشته باشد. به گوش می رسد کلاغی از دور دارد می آید و با غار غارش اعلام‌ حضور میکند.‌نسیم‌ صبحگاهی گوشم را نوازش میکند. و گرمای خواب را از تنم می زداید.  اردیبهشت هوا چنان لطیف است که برای مست شدن‌ کافی ست. در این لحظات همه چیز چنان خوب است که زندگی در مدینه فاضله است. شادی سرور انگیز صبح مرا جادو میکند. گنجشکی فرصت خواندن را از بلبل میگیرد و بی وقفه می خواند. انگار می خواهد بگوید اینجا مقر حکومتی من است، منم که  حق جولان دارم. دیروز نتوانستم به پیاده روی بروم.  کمبودش را حس میکنم. البته  چند روزی است که یک حس رکود  به جانم افتاده که برنامه ریزی هایم را دچار خدشه  کرده است.  چقدر قول دادن  در چنین وقتهایی سخت میشود. صدای خروسی مرا می کشاند به زندگی کودکی ام‌که بعضی از همسایه ها در حیاط خانه اشان یا روی بامها  از مرغ و خروس نگهداری می کردند. پزنده های بیشتری  از خواب بیدار شده اند و به جمع خوانندگان پیوسته اند‌. شمعدانی روی لبه بالکن پر است از گلهای قرمز و صورتی. قلمه دو رنگ‌ از این  گل چنان در هم تنیده رشد کرده   که دو تا بودن  بوته به نظر نمی آید. امروز فارغ بال تر به کارهایم می پردازم، تا شیرینی داشتن یک روز ویک فرصت داده شده را  بیشتر مزه مزه کنم چرا  که این نقد تکرار شدنی نیست.  

شروع این روز  را به خودم تبریک‌میگویم که  اولین دقایق آن را با نوشتن این‌متن جشن‌گرفته ام و برای ادامه ی پر از شگفتی اش آماده ام. 

فصلها

ح.ش | سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 12:5

امروز دفتری را باز کردم که در آن از کتابهای خوانده شده در سال ۸۲نام برده ام‌. در صفحه ای از ان جملاتی از کتاب باغ پیامبرو سرگردان جبران خلیل جبران‌ نوشته ام. آنچه با این هوای بهاری که بسیار هم دل انگیز است، توجهم را جلب کرده است. جملاتی درباره فصلهاست. 

" فصلهای سال چیستند؟ جز دگرگونی اندیشه های شما. بهار یک بیداری است در سینه شما و تابستان معرفت دوباره به باروری خود. آیا خزان، همان کهن درون شما نیست که لالایی میخواند و کودکی را در درون شما آرام میکند؟ از شما می پرسم زمستان چیست؟ جز خواب بزرگی با رویای تمام فصل های دیگر ؟ " 

معنا بخشی  جبران خلیل به فصول ،چنان شگفت‌انگیز است که گویی میشود هر سال چنین بودنی را در خود تجربه کنیم. هر بار که اندیشه ای نو می آید تا باور کهنه ای را دور بیندازیم. بهاری در ما رخ داده است. زمانی که آن اندیشه از فکر مان حرکت کرده و به زندگیمان وارد میشود. و می بینیم‌چطور  در حال باروری و زایش هستیم . دیدن حاصل بودن با اندیشه گرمای تابستان را در وجود مان تداعی می کند.‌سپس،پاییز آن زمانی میشود که آن اندیشه ای که در بهار کودک بود. در عمق وجودمان به آرامش میرسد.‌آنگاه زمستان آن اندیشه  است که سپیدی آرام‌بخش وبی صدای زمستان  را به اندیشه به بلوغ رسیده  و مسیر طی،شده تا این زمان  رنگ‌ رویا میزند.‌

رنج

ح.ش | دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 14:32

در کتاب مانیفست قهرمان هر روزه ، این عبارت که: "  انسانهایی که رنج زیادی می کشند معمولا به بقیه آسیب می زنند."

این جمله را به شکلهای دیگر هم شنیده بودم وهم در زندگی شخصی خودم تجربه کرده بودم. تا یک جایی من به عنوان انسانی که آگاه است ومنشا رنج طرف مقابل را میداند و می شناسد . از چنین انسانی حمایت میکنم.  اما حپایت همیشه این نیست که کنارش باشی یا به دل او راه بروی. بلکه گاهی بهترین کار در برابر چنین آدمهایی برای مدتی  هم که شده لازم است از رابطه ی با آنها بیرون بیاییم و در مواردی نیز رابطه را به  حداقل برسانیم.‌در هر دو مورد به نظر من رنج عظیمی را خود متحمل می شویم. حالا از آنجا که ما نیز انسان هستیم اما در جایگاهی قرارداریم که نمیخواهیم این رنج دیدگی را بر وجود دیگری بار کنیم وآسیب برسانیم. کارمان سخت میشود. یک مدتی لازم است خون دل بخوریم تا به آنجا برسیم که بتوانیم راهی پیدا کنیم که از آن عبور کنیم و یا  به التیام خود بپردازیم. در این موقع است که رهایی اتفاق می افتد و کم‌کم‌متوجه میشویم حضور آن شخص در کنارمان  یا در ذهنمان به ما آزار نمی رساند. به قول‌حافظ

وفا کنیم‌وملامت کشیم‌وخوش‌باشیم 

که درطریقت ما کافریست رنجاندن. 

در مسیر داستان نویسی...

ح.ش | شنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 10:37

این‌روزها انگیزه نوشتنم بسیار بالا رفته است.  می دانم‌که به خاطر بازخوردهایی هست که از داستان دویدن در تاریکی که در E_book منتشر کردم و در bio پیج  اینستاگرامم به اشتراک گذاشتم. بالاخره توانستم بر کمال گرایی ام غلبه کنم. البته با پیشنهاد شاهین کلانتری عزیز، دست به عمل زدم. خیلی از  اقدام خودم نیرو گرفتم. البنه نا گفته نماند که حمایتهای همیشگی دخترم در مسیر نوشتن بسیار کارساز است تا میان حرف زدنهایم از پیشنهاد شاهین کلانتری گفتم. فوراً گفت:" یادت هست پارسال داستان پدر را در وبلاگت‌نوشتنی؟ با  کلنجار رفتن با ذهنم یادم امد. او رفت و تاریخ نوشتنم را پیدا کرد. و به من گفت دوباره داستانت را بخوان و اصلاح کن. این خواندن و اصلاح کردن  چند روز و چند بار تکرار شد. تا نوشته ام به نظر خودم  دوست داشتنی شد. در نتیجه او برایم متن را ویراستاری کرد و به صورت پی دی اف در آورد . پی دی اف آن را آماده کرد و به صورت کتاب الکترونیکی در آورد. سپس لینکش را برای من فرستاد. من با شوق بسیار آن را در جاهای مختلف منتشر کردم. خیلی خوشحالم که بازخوردهای خوبی گرفتم. از فضا سازی و از نوشتنم که خواننده را جذب میکند که تا پایان به خواندن آن ادامه دهد،  همین باعث شد بالاخره بعد از ۵ سال که از شروع کلاس داستان نویسی رفتنم می گذرد. امید داستان نویس شدن در من پر رنگ‌گردد. 

حالا بابد به پرورش بیشتر خودم از طریق خواندن و نوشتن و آموختن نکات داستان نویسی ادامه دهم. 

ابزار رقتار را تغییر میدهد

ح.ش | پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۱ | 11:12

امروز که در لایو ساعت ۷ شاهین‌کلانتری عزیز جمله ای گفتند که قابل تامل بود. "ابزار رفتار را تغییر میدهد."  

قصد ایشان از بیان این‌جمله چنین، بود که نمیتوان فقط با گوشی و نوشتن یک‌کپشن یا وبلاگ کارهای زبزرگ انجام داد. حتی نوشتن‌در دفتر نیز برای اهداف بزرگ این روزها کار ساز  نیست. بنابراین یک نفر که قصد دارد نویسنده شود . لازم است که بتواند در برنامه word نوشتن را تجربه کند‌ یعنی از کامپیوتر یا لبتاب هر روز استفاده کند.‌

من از این جمله میخواهم استفاده دیگری بکنم‌. وقتی ابزار زندگی ما در هر حیطه ای تغییر میکند. رفتار ما نیز متاثر از آن میشود. اما  گاهی وقتی فرهنگ‌استفاده از یک ابزار را نداشته باشیم. شاید در سطح، تغییر رفتار در ما ایجاد شود. ولی در لحظات کمی سخت و حساس  بروزمان باعث دردسر بقیه میگردد. مثال روشن که همه در جامعه شاهد آن‌هستیم رانندگی است؛  یا کوچکتر از آن نوع استفاده از موبایل و فضای مجازی، که در جوامع پیشرفته مثل ژاپن برای ارتقا فرهنگ‌و بالا بردن ارزشهای انسانی بیشتر افراد از ان استفاده می کنند و در کشور ما بیشتر مردم فقط برای  هدر دادن وقت و گاهی با دیدن سطح زندگی یک سری از انسانهای دیگر به تولید حسرت وافسوس در زندگی خود و بدتر از آن کشیده شدن به انحرافات شخصیتی بهره می برند. نگاهی به مهمانی ها و‌ جمعهای خود پس از آمدن موبایل بیندازیم میبینیم که‌ در بیشتر اوقات ارتباط بین افراد در مهمانی شکل نمیگیرد چرا که بیشتر اوقات سر هر کس در گوشی موبایلش است.‌ 

به نطر من ابزار ها  وقتی ارزش دارد که مورد استفاده ما قرار بگیرد که ما قبل از آن به  فرهنگ‌استفاده از آن آشنا بشویم.‌ و به درک استفاده با کیفیت از آن رسیده باشیم. 

 

 

 

 

 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .