اغلب اوقات با بیداری شروع به مطالعه میکنم. امروز داشتم شاهراه تاثیر گذاری نوشته شاهینکلانتری را می خواندم که صفحه هشتادو هشت اش بسیار برایم جذاب شد. تشبیه ِ هنرمند درونمان که نادیده اش گرفته ایم و به آن نمی پردازیم؛ به جنازه ای که هر روز و همه جا حملش می کنیم و از بوی تعفنش حالمان بد است و مجال بروز هم به آن نمیدهیم؛ خیلی جالب بود. تا امروز چنین تشبیه ملموسی را نه، شنیده بودم و نه، خوانده بودم.
وقتی در گیر روزمرگی هستیم. فکر میکنیم زیر بار مشکلات ریز و درشت زندگی است که داریم خرد میشویم. اما در واقع هیچ چیز مانند غفلت ما از هنرمند درونمان نیست که ما را در رنج مدام می تواند نگه دارد. بخش خاص و ناب وجود هر یک از ما، که ما را منحصر به فرد میکند. در واقع رسالت ما را از هست شدنمان، در این دنیا برایمان معلوم میکند. هریک از ما اگر به آن دست پیدا کنیم. دیگر بالا و پایین شدنهایمان در زندگی حالمان را خراب نمی کند و حس درماندگی و واماندگی را تجربه نمی کنیم. بلکه ذهنمان مرتب در حال ساختن یک راه و یا یافتنش میشود. نیچه به زیبایی بودن در این مسبر را در یک جمله بیان کرده است:" آنکس که چرایی زندگی را یافته باشد با هر چگونه ای زندگی میکند. "
نکته در کلمه "زندگی" ست. زنده بودن با زندگی کردن زمین تا آسمان فرق دارد. می توان زنده بود و زندگی نکرد. یعنی تبدیل به مرده متحرک شد. ما هر گاه در روزمرگی می مانیم در واقع زندگی نمی کنیم. اما کسی که بداند چرا به این دنیا آمده است و قرار است چه کیفیتی به این زندگی بیفزاید. هنرمند درونش را یافته است.آنی که در کودکی خودش را نشان داده است. اما با درگیر شدن در چهار چوب تحمیل شده به وادی فراموشی سپرده شده است. من به تجربه دریافتم برای رسیدن به خویشتن خویش هیچ گاه دیر نیست. هر روز که برای یافتنش دست به عمل شویم آن روز را زندگی کرده ایم. همین کافی ست.
در پایان حیفم می آید که صفحه ۸۸ شاهراه تاثیر گذاری را برایتان ننویسم
" تصور کنیم جنازه ای هست که مجبوریم هر روز آن را با خودمان حمل کنیم، از پله ها بالا ببریم. کنار خودمان بخوابانیم، کنار میز صبحانه بغل دست خودمان بنشانیم و حتی در مترو و اتوبوس هم آن را روی دوش خودمان بکشیم. بی گمان، در اندک زمانی تحمل تن لش و بوی تعفن آن برای خودمان ودیگران ناممکن می شود.(شبیه داستانهای ادگار آلن پو است، نه!)
ولی این واقعیت زندگی روزمره ی ماست. من چنین جنازه هایی را هر روز و همه جا ، روی دوش خودم و دیگران می بینم. اصلاً برای همین است که دنیای ما را بوی تعفن گرفته و نمی توانیم همدیگر را تحمل کنیم. به خاطر همین است که همیشه به فکر فراریم و می خواهیم جایی دور، در دل کلبه ای جنگلی، زندگی کنیم؛ اما آیا جنازه را تا کلبه جنگلی به دوش نمی کشیم؟
آن جنازه هنرمند درون ماست که شاید بشود به آن " کودک درون" هم گفت. کسی که به هنرمتد درونش مجال ظهور و بروز نمی دهد، حمال جنازه ای است که تا روز مرگروی دوشش می ماند. کمر ما نه زیر بار گرانی و شکست عاطفیو بحران های اجتماعی، بلکه در اصل ، زیر بار جنازه ی هنرمند درونمان خم میشود بسیاری از ما وجود چنین جنازه ای را نفی می کنیم؛ امابوی تعفنش را که نمی توانیم از مشام دیگران دور سازیم! هیتلر وصدها دیکتاتور ومستبد دیگر، انتقام ِ سختیِ تحملِ همین جنازه ی روی دوششان را از دیگران گرفته اندو میگیرند.هیتلر، اگر سزش،به نقاشی اش گرم بود، وادار نمی شد که از شدت تعفن بر آمده از جنازه هنرمند درونش ،از اتاق بیرون بزند و میلیونها نفر را به خاک وخون بکشد.
نه قرص، نه سیگار، نه مشاور ونه هزار مرشد رنگا رنگ، نمی توانند گوری برای جنازه ی درونمان پیدا کنند. ما به دممسیحایی هنر نیاز داریم. "