امروز صبح تا حالا نتوانستم بنویسم.از ۶ صبح با گوش دادن کتاب دوباره فکر کنیم نوشته آدام گرانت روزم را شروع کردم و سپس ساعت ۷صبح لایو نوشتن شاهینکلانتری و تا الان تا دلتان بخواهد حرف زدم وحرف شنیدم. برای ۵ دقیقه استوری امروز سه ساعت کار انجام دادم. بارها وبارها ویدئو را آماده کردم ولی وقتی شروع به دیدن وشنیدنش کردم به نظرم مطلوب نمی آمد. پس دوباره تکرارش می کردم. وقتی که بالاخره تا اندازه ای ویدئو مقبول شد. آن را استوری کردم. و بعد باید به پیاده روی می رفتم. در پارک روی نیمکتی نشستم و برای مدتی تصویری با دوستی که خارج از کشور است صحبت کردم. در راه برگشت به خانه میوه خریدم. خریدم را روی میز آشپزخانه گذاشتم و آمدم روی مبل ولو شدم که تلفنم زنگخورد. خوشبختانه گوشی روی لبه مبل بود. همسایه ام که دوستم نیز هست. گفت میخواهد برای ساعتی پیشم بیاید. من از جایم بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. با آمدن همسایه ام دوساعت کنار هم بودیم و گفتم و گفت و بالاخره ساعت ۳شد و قرار گفتگوی من با شرکت کننده. من با اجازه ی از او وارد گفتگو شدم. او هم خداحافظی کرد و رفت. ۴و نیم گفتگویمپایان یافت. اما ساعت یک ربع به پنج گفتگوی بعدی شروع شد و تا هفت ادامه پیدا کرد. تا گوشی را باز کردم شرکتکننده دیگری در خواست گفتگو داشت که البته برای فردا و من به دلیل داشتن مهمان خواستم که امشب ساعت ۹ گفتگو کنیم. بعد گزارش حامیهایم را خواندم و شنیدم و پاسخ دادم. در همین لحظه به یاد نوشتن وبلاگم افتادم وسوال هر روز خودم "چی بنویسم" نمیدانم چرا دلم خواست امروزم تا این لحظه را بنویسم. نگذاشتم هیج اما و اگری مانع شود. هر چه بادا بادا .