امروز تصمیم گرفتم ۶ ساعت پشت هم به نوشتن بپردازم. از صبح برنامه ام را در گروه خانوادگی اماناعلام کردم که دنبالم نگردند و نگرانم نشوند. سال نود و نه وسال ۱۴۰۰ آنقدر موجب نگرانی بوده ام که اگر چند ساعتی از موبایل خارج باشم همه نگران میشوند. صبح پس از مطالعه و حضور در لایو هفت صبح شاهین کلانتری و صبحانه ضبط ویدئوی استوری و دوش گرفتن و خشک کردن موهایم. یک لیوان آب و یک ظرف میوه برداشتم و رفتم پشت میز نشستم. لب تاپم را روشنکردم. از قبل تصمیم گرفته بودم. یک داستانم را در برنامه word باز نویسی کنم. دفترم را باز کردم. و در یک folder شروع به نوشتن کردم. دوساعتی بی وقفه نوشتم نا گهان احساس درد در قفسه سینه ام، مرا به خود آورد. سوزش عجیبی داشتم. حس میکردم زخمهای زیر پوستم به همچسبیده اند. به آرامی پشتم را صاف کردم.با خودم گفتم یعنی بعد از نه ماه هنوز این زخمها ناسورند. از روی صندلی بلند شدم. کمی راه رفتم. یک قرص که باید سر این ساعت میخوردم رابرداشتم. به اتاق برگشتم. بعد از خوردن قرص دوباره نشستم. یک ساعت نوشتم. باز درد وبرخاستن ونشستن. یک ساعت دیگر را با درد بسیار نوشتم درد امانم رابرید. بلند شدم . به آشپزخانه رفتم ناهارمراگرمکردم و خوردم. چند قرص را با آب ویک قاشق شربت بعداز ناهارم را خوردم. به اتاق برگشتم. ادامه ممکننبود . هنوز دوساعت دیگر باید مینوشتم. روی تخت دراز کشیدم به امید اینکه چند دقیقه بعد برخیزم وبه نوشتن ادامه دهم اما صد افسوس که درد همچنان با من بود. نوشتنم ناقص ماند. با توجه به اینکه از ساعت ۴عصر گفتگوی حمایتی داشتم و سپس جلسه حامیها. نوشتن متوقف شد. وطبق برنامه نتوانستم عمل کنم. فعلا حد اکثر توان من برای نوشتن سه ساعت است. و یک روز هفته را قطعا سه ساعت پشت هم خواهم نوشت.