هر روز برای خودش داستانی دارد. روزی پر از هیاهو و برو و بیاست. روزی آرام وبی صداست. روزی میروی. می ایستی می نشینی و کلی سوار می شوی و پیاده میشوی. از این ماشین به آن ماشین میشوی. سخت و آسان به شب می رسانی. روزی درخانه از اتاقی به اتاق دیگر از آشپزخانه به پذیرایی از پذیرایی به نشمین و.....در هر حال روزت را به شب می رسانی و در سکوت وتیرگی شب سر بر بالینکه می گذاری، تمام آنچه در روز کرده ای مثل فیلم از جلوی دیدت عبور میکند. به خودت نمره میدهی. کمبود پربودهایت را شناسایی میکنی. شکر گزاری کرده وچشم میبندی. فارق میشوی از هر آنچه هست. چشم می بندی بر خوب و بدش. کامل و ناقصش. و اگر صبحی باشد و برخیزی، میتوانی کمبودهایت را تکرار کنی یا اینکه قدمی در جهت رفع کمبود دیروزت کنی. یعنی گامی به جلو برداری؛ هر چند آنگام کوچک باشد. در اینجاست که تو تکراری نمی مانی. آدمی متعلق به امروز میشوی. آدمی متفاوت. آدمی دیگر، شاید.....