از دلتنگی می خواهم بنویسم. من به بسیاری از شکلهای دلتنگی را تجربه کرده ام. در بیست و شش سالگی و بیست وهشت سالگی با از دست دادن مادر وپدرم در گیر یک دلتنگی بسیار عمیقی شدم و تا سالهای بسیاری این دلتنگی به شکل غریبی من را در گرفته بود. گاهی دلتنگشنیدن صدایشان می شدم . گاه دلم برای بغل کردن آنها دلتنگمیشدم. می دانستم این دلتنگی را پایانی نیست. یه جوری با آنکنار آمدم. فرزندانم که بزرگ شدند با ازدواج و مهاجرت از پیشم رفتند و من باز دلتنگی به شکل دوری مهمان قلبم شد. اما یک ارزش که در طی،این سالها با پشتکار خودم وارد زندگی ام شده است و نزدیک شدن به خودم ، خویشتن خویشم است. اینکه توانستم. به اینتشخیص برسم که چه می خواهم و رسالتم چیست وچطور می توانم قدمهای کوچکوبزرگ در مسیر اینها بردارم .و رویای خودم را دنبال میکنم. فشار زیادی تحمل نمی کنم.این روزها می فهمم که دلتنگی عیر قابل تحمل دلتنگی دوری از خود است. کسی که ذهن هدفمند وپویایی دارد. دلتنگی های جاری در زندگی او را از پا در نمی آورد. می داند تا روزی که زنده است. چشم اندازی که چراغ زندگیش میشود. این آگاهی روشنی بخش مسیر زندکیش،است. مرحله بعدی این ای بلکه با پذیرش آنچه که هست. به خودش می پردازد.