جمله تارکوفسکی برایم خیلی جذاب بود. "آدمهایی را که گوش ندارند، دوست ندارم."
همیشه برایم شنیدن موضوعی مهم بوده است. بخصوص که همیشه عمرم عاشق کلاس و آموختن بودم. اما جایی از زندگی دیدم که شنوا نیستم. چطور چنین اتفاقی افتاده بود؟ خودم از نوع بودنم تعجب کردم؟ تا مدتی در وادی حیرت زیستم. دیدم که این شنیدن در جایی که موضوع مورد علاقه ام است، اتفاقاً خیلی هم گشوده است. اما امان از وقتی که یک موضوع به هر دلیلی مطلوبم نباشد. گویی گوشم را گِل گرفته اند. باید متوقف میشدم. با خودم عهد کردم که بشنوم آنها را که نمیخواهم یا بهتر بگویم خودم را فریب می دهم و به نشنیدن می زنم. پا گذاشتن در این عرصه برایم بسیار سخت بود. خیلی وقتها شنیدن همان میشد و بغض کردن و گریستن. دیگر شنیدن برایم تبدیل به درد شد. دردی که گاه تا مغز استخوانم را می سوزاند. این یک بخش از گوش نداشتن من بود. وقتی عدم خلوص خودم را در شنیدن به مشاهده نشستم. دیدم از هر انسانی برداشتی دارم. به درست یا غلط بودن آن برداشت کاری ندارم. می دانستم که برداشت من است و همین کافی بود تا من گفته او را با ذهن خودم تحلیل کنم. پس خلوصی در شنیدن و در رابطه ام با دیگران نمی دیدم. بعد به ادعای خودم که همیشه به زبانمی آوردم. گوش کردم. "من با همه یک رنگهستم!" چه بلوف بزرگی! دیگر داشت حالم از خودم به هم می خورد. بد شنیدن از نشنیدن بدتر است. در واقع گوش خر داشتن است. گوشی که واقعیت موجود را با ذهنیات ترکیب میکند، سپس می پذیرد، آنچه را خود ساخته است. در واقع درِ شنیدن بسته شده است. در چنین موقعیتی است که به قول تارکوفسکی دوست نداشتنی میشویم.
به قول مولانا :
آدمی فربه شود از راه گوش
راه فربگی را وقتی به خود نمیبندیم که گوشمان را به شنیدن، آن هم شنیدن با کیفیت و خالص عادت دهیم.