رویای من

داستانها و دست نوشته های من

بد شنیدن ، از نشنیدن بدتر است.

ح.ش | سه شنبه سی ام فروردین ۱۴۰۱ | 10:10

جمله تارکوفسکی برایم خیلی جذاب بود. "آدمهایی را که‌ گوش ندارند، دوست ندارم."

همیشه برایم شنیدن موضوعی مهم بوده است. بخصوص که همیشه عمرم عاشق کلاس و آموختن بودم. اما جایی از زندگی دیدم که شنوا نیستم. چطور چنین اتفاقی افتاده بود؟ خودم از نوع بودنم تعجب کردم؟  تا مدتی در  وادی حیرت زیستم. دیدم که این شنیدن در جایی که موضوع مورد علاقه ام است، اتفاقاً خیلی هم گشوده است. اما امان از وقتی که یک موضوع به هر دلیلی مطلوبم نباشد. گویی گوشم را گِل گرفته اند. باید متوقف میشدم. با خودم عهد کردم که بشنوم آنها را که نمیخواهم یا بهتر بگویم خودم را فریب می دهم و به نشنیدن می زنم. پا گذاشتن در این عرصه برایم بسیار سخت بود. خیلی وقتها شنیدن همان میشد و بغض کردن و گریستن. دیگر شنیدن برایم تبدیل به درد شد. دردی که گاه تا مغز استخوانم را می سوزاند. این یک بخش از گوش نداشتن من‌ بود.  وقتی عدم خلوص خودم را در شنیدن به مشاهده نشستم. دیدم از هر انسانی برداشتی دارم. به درست یا غلط بودن آن برداشت کاری ندارم. می دانستم که برداشت من است و همین کافی بود تا من گفته او را با ذهن خودم تحلیل کنم. پس خلوصی در شنیدن و در رابطه ام با دیگران نمی دیدم. بعد به ادعای خودم که همیشه به زبان‌می آوردم. گوش کردم. "من با همه یک رنگ‌هستم!" چه بلوف بزرگی! دیگر داشت حالم از خودم به هم می خورد. بد شنیدن  از نشنیدن بدتر است. در واقع گوش خر داشتن است. گوشی که واقعیت موجود را با ذهنیات ترکیب میکند، سپس می پذیرد، آنچه را خود ساخته است. در واقع درِ شنیدن بسته شده است. در چنین موقعیتی است که به قول تارکوفسکی دوست نداشتنی میشویم. 

به قول مولانا :

آدمی فربه شود از راه گوش 

راه فربگی را وقتی به خود نمیبندیم که گوشمان را به شنیدن، آن هم شنیدن با کیفیت و خالص عادت دهیم. 

 

چشم ها را باید شست

ح.ش | دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۴۰۱ | 13:4

دوستی امروز پیام احوال پرسی برایم‌نوشت. من نیز متقابلاً حالش را پرسیدم. از چگونگی پیشرفت کارش سوال کردم. در چنین وقتهایی فورا او میرود سر اینکه ویس بگذارد. به قول خودش نمی شود بنویسد. او سالهاست در این‌نقطه گیر افتاده است که مردم‌ ما فقط به یکدیگر  ضربه می زنند. اگر چیزی بلد باشند به دیگران  آموزش نمی دهند. اگر بدانند کسی  لب چاه است به او لگد می زنند تا بیفتد داخل چاه...جالب اینکه این‌گفتگو را در مورد پیش پا افتاده ترین‌مسائل تا بغرنج ترین آنها میگوید.من اغلب این‌اوقات شنونده هستم. به نظرم حتی اگر بپذیریم  مردم‌ چنین هستند  سوال این است که مسئولیت‌ ما در قبال خودمان چیست؟ خود می خواهیم چگونه انسانی باشیم؟ چطور زندگی کنیم که پس حل مسائل زندگی خود بر بیاییم؟ نکته مهم اینکه ایا ما در موقع گرفتاری تشخیص می دهیم به چه کسی برای گرفتن راه کار مراجعه کنیم؟ آیا بر اساس احساس تصمیم نمی گیریم؟‌آیا ،زمانی که  به بن بست رسیدیم  نمی خواهیم  دیگران هر گونه که ما طلب میکنیم‌،  به کمک‌ ما بیایند؟  راستی گاهی خوب است از خود بپرسیم چقدر تا به امروز من به کمک‌ دیگران شتافتم؟ آیا خیلی وقتها ننشستم و افتادن دیگری را دیدم  و از ته دل خوشحال هم‌ شده ام؟ اگر صادقانه به این‌پرسشها پاسخ دهیم. شاید همان‌اتهاماتی که به مردم می زنیم در مورد خودمان نیز صدق میکند. مردم  کسی نیست جز خودمان. جدا سازی به شکلهای مختلف در وجود ما جولان‌می دهد. ما نیزبه آن پر وبال میدهیم. گاهی همین تعاریف غلط‌ خودمان است که باعث میشود، نتوانیم شفاف مسائلمان را با دیگران مطرح کنیم . در نتیجه آنها نیز نمی توانند به ما کمک‌مناسب را بکنند. آنگاه درگیر قضاوت و تجزیه و تحلیل مردم‌ می شویم. به قول سهراب سپهری 

چشمها را باید شست 

جور دیگر باید دید

شکل طبیعی

ح.ش | یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۱ | 21:4

 خستگی چنان به من‌هجوم آورده که فقط دلم‌ میخواهد به تخت بروم و بخوابم. اما‌ ناگهان یادم افتاد که وبلاگ‌ ننوشته ام.  امیدوارم که با این نوشتن،  خواب از چشمانم نپرد. انگشتم رمق ادامه دادن ندارد. به امروزم که نگاه میکنم از کارهای نوشته در چک‌ لیستم  استوری انجام شده و همین وبلاگ در حال انجام است. امروز تنها چند صفحه از کتاب عادتهای خرد در سبد مطالعه من‌است.  هر چند به خیلی از موارد مورد علاقه در جهت رویای شخصی خودم نپرداختم. اما پرداختن به امور دیگر نیز لازم بود. به همین دلیل حس زیان ندارم. توجه به جنبه های مختلف زندگیست که به کامل بودن ما کمک‌میکند‌. رشد در یک جنبه  بی قواره است. ضمنا اگر بخو اهیم انسان تمام وقتی باشیم. به تما‌م‌جنیه های زندگی بابد توجه داشته باشیم.‌تا رشد مان شکل طبیعی داشته باشد

 

 

 

 

گویند که سنگ‌لعل شود در مقام صبر

ح.ش | شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۱ | 8:47

دو روز گذشته وبلاگ‌ ننوشتم. البته در وبلاگم‌مشغول باز نویسی چند وبلاگ‌سال پیشم‌ بودم. در همین‌باز نویسی ها بود که‌متوجه شدم‌که‌نوشتن چقدر می تواند در پروردن در نتیجه بالا رفتن کیفیت نوشتن تاثیر گزار باشد. 

خواندن و نوشتن که دل مشغولی همیشگی من بوده است و همچنان نیز هست. مانند آب عمل میکند. آب بدون اینکه هیاهو داشته باشد. راه نفوذ خودش را در هر چیزی باز میکند. حتی سنگ‌.

 ذهن ما آدمها نیز اگر در فرایند رسیدن تا امروز در هر سنی که هستیم. اگر  به سختی سنگ‌ هم‌ شده باشد. راه تغییر ارزشمندش در جهت گشودگی و رهایی  خواندن و نوشتن است.  برخی می اندیشند که نوشتن فقط متعلق به نویسنده هاست. در نتیجه دست به قلم نمی شوند. بعضی دیگر فکر میکنند باید مطلب قابل خواندی داشته باشند تا به نوشتن روی آورند. به تجربه ده سال گذشته خود که نگاه میکنم و نوشتن صفحات صبحگاهی می بینم تا زباله های انبان شده در ذهن بر روی ورق نیاید، نمی توان به گوهر های اندیشه راه یافت. برای رسیدن به خرد درون صبر لازم است. 

گویند که سنگ‌لعل شود در مقام صبر

آری شود و لیک به خون جگر شود

اگر برای دُرّ و گوهر وجود خود ایستاده ایم توان جگر خوردن را باید داشته باشیم. 

چطور بازی کنی هستیم؟

ح.ش | چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۱ | 10:15

دیروز در جلسه حامیهای دوره  به نکته ای رسیدم.  آن نکته این است که  گاهی از خود بپرسیم که‌من‌در زندگیم چگونه بازی کنی هستم؟ آدمی هستم که‌کوچک‌بازی میکنم یا بزرگ‌؟  اگر حس رضایت از بودن در خانه خود را ندارم بدانم که یا بازی کن بدی هستم یا کوچک‌بازی میکنم. در هر حال در جایگاه خودنیستم. پس بپرسم   جایگاه من در زندگیم برای خودم  معلوم است یا نه؟ اگر برای خودم  روشن نیست؛  چطور میتوانم از دیگران بخواهم جایگاه من رابشناسند و به آن احترام بگذارند؟ 

گاهی ما انقدر خودمان را به ترسهایمان می فروشیم که حتی نمی توانیم قبول کنیم که لازم است برای خودمان  بایستیم.  می فهمیم که عملکردمان چقدر ضعیف است. احساس بی رمقی و ناتوانی تا مغز استخوانمان را می سوزاند. اما چون از عواقب عمل می ترسیم. به خودمان اجازه فکر کردن به اینکه چه کنم را هم‌ نمی دهیم. غافل از آن هستیم‌که تنها راه بیرون آمدن از این بی رمقی و وارفتگی  فقط دست به عمل زدن است. 

اگر یاد بگیریم که در پایان هر هفته به عملکرد خود نگاهی بیندازیم و  خود را به جای اطرافیان زیر ذره بین ببریم. یعنی  اولین پرسشگر خود باشیم. جسارتمان رشد میکند. اینگونه بودن ما را درمسیر زندگی هشیار نگه می دارد و  با رسیدن به حساب خود عنان زندگیمان را در دست می گیریم. 

گالنی با مایع زرد رنگ

ح.ش | دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۱ | 22:26

امروز برای اولین بار بعد از حضور نحس کرونا با تاکسی و ماشینهای مسافر کشی به دکتر رفتم. در مسیر رفتن قسمتی را پیاده رفتم. سپس  دو ماشین عوض کردم تا به سر خیابانی  رسیدم که مطب دکتر در آن واقع شده بود.

سه ساعتی را برای ویزیت شدن در انتظار بودم. بعد که بیرون آمدم . خیابان را تا انتها رفتم. چند دقیقه ای منتظر ماندم تا یک‌ماشبن جلوی پایم‌توقف کرد. گفتم سر میرداماد، با اشاره سر راننده در را باز کردم. پایم را داخل ماشین گذاشتم یک‌گالن که مایع زرد رنگی داخلش بود. کف ماشین بود. روی صندلی کنار راننده نشستم. حرکات دست راننده روی دنده طبیعی نبود. به صورت راننده نگاه  کردم.‌صورتش نیز تکان میخورد. چروکهای عمیق صورتش با سپیدی مویش نشان از سالمند بودن و حرکات غیر اداری دست وصورتش نشان از بیماری میداد . شایدپارکینسون داشت.‌ دوباره نگاهم به گالن افتاد. آب زرد رنگ با حرکت ماشین جابه جا میشد. یکهو چندشم شد. به نظرم رسید گالن حاوی ادرار است. با تکانهای ماشین بویی به مشامم رسید، که حدسم را به یقین تبدیل کرد. پاهایم را جمع کردم‌. خیلی خوشحال بودم که‌مسیر طولانی نیست. یاد آزمایش بیست وچهار ساعته ادرار افتادم. خنده ام‌ گرفت.  هر تکان ماشین باعث میشد خودم را بیشتر جمع کنم. تکانهای دست پیرمرد هم ناراحتم میکرد و مرا میبرد به آنجا که  نداشتن حرمت این سن وسال در جامعه؛  جامعه ی  متورمی که هر روز که بیدار میشویم با موج جدیدی از گرانی مواجه میشویم. در چنین شرایطی با حقوق بازنشستگی  نمی شود به  نیازهای اولیه زندگی پاسخ داد.  پس با داشتن این حال و روز باید دنده چهل من‌یک غاز جابه جا کرد. ذهنم به جستجوی  تفاوت عملکرد متولیان جامعه ما با ادعای کرامت انسانی و حرمت موی سپید، با جوامعی که بدون  آنکه ادا و اطوار داشته باشند برای  آسایش سالمندان  بهترین امکاناتشان را می گذارند، پرداخت. آنجا که در بازنشستگی بیشترین و گرانترین سفرهای عمرشان را می روند. برای سلامتیشان هزینه میکنند. سالهای آخر عمرشان را اغلب در آپارتمانهایی که متصل به یک‌بیمارستان یا مرکز پزشکی است، سپری می کنند. آهی از نهادم در آمد. پیر مرد نگاهی به صورتم کرد.‌ سر میردادماد رسیدیم. پنج‌ هزار تومان به راننده دادم و تشکر کردم . با صدای لرزان تشکر کرد. به عنوان یک انسان و به جای متولیان جامعه شرمنده او بودم.‌  

وقتی همه تن چشم‌وگوش هستم

ح.ش | یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۱ | 9:25

من از آن دسته آدمها هستم که هر ساعت از صبح که بیدار شوم. پر از انرژی هستم. به راحتی از تخت بلند میشوم و به کارهایم میپردازم. ( از این مقوله روزهایی که بیمار هستم را حذف کنید)چون صبحها زود بیدار میشوم. تا بیاید ساعت برسد به نه یا ده صبح،  من بسیاری از کارهای مورد علاقه ام را با هشیاری وحضور انجام داده ام. این ساعتها من‌همه تن گوش و چشم هستم . یعنی میزان مطلوبی مطالعه کرده ام و در نوشتن نیز قلم فرسوده ام. اغلب در اینستا گرام نیز لایو کسانی که در زمینه های مطلوبم که‌ نوشتن و خودشناسی و روانشناسی است را دیده ام. کلمات نویی شنیده ام وگاها آنها در دفتری ثبت کرده  و چشمانم را به دیدن تصویر انسانهایی گشوده ام که دغدغه اشان‌آگاه کردن عموم جامعه است. این چند ساعت، به نظرم گنجینه ای ست که می توانم از آن  بهره ی بسیار ببرم.  زیرا محط  آرام و دلانگیز صبحگاهی فراهم‌است. صداها دلنواز وگوشنواز اند.‌گنجشکهای لای درختان و بلبلان  خوش صدای اطراف خانه ام جشن صبح را تدارک دیده اند.‌ وقتی  که در این روزها صدای کلاغی که از سر ذوق با گنجشکان و بلبلان همنوا میشود، به گوشم می رسد. ذوقش به دل من نیز راه پیدا میکند.  نوایش برایم‌‌ خوش میشود؛ درست مثل مویسقی ایی  که در وسطش به طبلی کوبیده شود و یا صدای سنجی یا دارمی  فضای آن را ارتقا بخشد. در این موقع تصورات ساخته شده ذهن بشری که در کلام وکتابهای ما کم‌نیستند، مرا تحت تاثیر قرار نمیدهد و شوقم را خدشه دار نمیکند. 

به قول‌مولانای جان: 

گوش خر بفروش و دیگر گوش خر  

قهرمان هر روزه ، رابین شارما

ح.ش | شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ | 8:57

از ساعت پنج صبح تانزدیک ساعت هفت کتاب مانیفست قهرمان یک روزه را مطالعه میکردم.میزان جملات برجسته در مسیر خود آگاهی در این‌کتاب از بزرگان و خود نویسنده  انقدر زیاد است که میشود گفت اگر کسی مثل من‌ بخواهد آن را در دفتری  ثبت کند تقریبا باید نود درصد کتاب را بنویسد. اولین جمله ای که از آن نوشته ام این است که:" خود آموزی شاهراهی است که می توان در آن  خیالهای روشن را به واقعیت تبدیل کرد."  

در جای جای این‌کتاب  به خواننده این‌پیام داده میشود که برای آموختن و رشد کردن فقط سفر به درون و دیدن همه ی آنچه در درونت هست ومیگذرد کافی ست. 

به جای اینکه به عملکرد این و آن‌نگاه کنی و بخواهی کپی برداری کنی تا چنین وچنان بشوی. سرت را در گریبان خودت کن و به دنبال این باش که به چهار امپراطور وجودت برسی. آنگاه به همه آنچه مخصوص توست و فقط از تو در این دنیا برمیآید ، خواهی رسید.  به ذهن و قلب و سلامت جسم و روان که با ورزش و تغدیه و معنویت به این دو سلامت میرسی، توجه کن. مطمین باش از همین مسیر است که بروی به  بهترین خودت، در شادی و آرامش و خلاقیت دست می یابی. 

این‌ کتاب به من  نشان داد که مسیر خدمتی که انتخاب کرده ام (یعنی برگزاری دوره ام)، راهی ست که به همه انسانها میشود از این طریق خدمت کرد. چون در این مسیر من به دنبال یک شکل کردن آدمها نیستم. بلکه آنجایی ایستاده ام که هر انسانی  خودش را پیدا و به خویشتن خویشش نزدیک شود.  

  

کمی در مورد کتاب خانه عجیب

ح.ش | جمعه نوزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 22:2

 

امروز برای بار دوم کتابخانه  عجیب  نوشته  هاروکی موراکامی را می خواندم.  برای بار اول هیچ نفهمیدم‌ از آن.

و لی با خواندن دور دوم‌ برایم خیلی باز شده است. تاثیر تربیت مطیع و مبادی آداب را که باعث می شود ادمی قدرت نه گفتن نداشته باشد و در هزار توی زندگی زیان بسیار ببیند را در قالب  شخصیت اول داستان بیان می کند.  نوجوانی که کتابخوان است و برای اینکه کتابهای خوانده اش راتحویل دهد، به کتابخانه رفته است. بعد از تحویل کتاب  وقتی در خواست کتابی را میکند. هدایت میشود  نزد پیرمردی تا راهنمایی اش کند. آن پیرمرد با شنیدن در خواست پسر او را به تالار مطالعه میبرد که در نهایت یک زندان است که مردی با لباس گوسفند زندانبان آنجاست.نماد آدمهای دنباله روست. در اول کتاب پسر در مورد تربیتش توسط،مادر میگوید چوپانها هم همینطور با گوسفندانشان رفتار میکنند.  پیرمرد کتابدار نیز با آقای گوسفندی با ترکه او را وادار به اطاعت میکند. در آخر داستان زمانی که او میخواهد از زندان فرار کند. کفشهایش را که مادرش خریده است جا میگذارد در واقع دیگر نمی خواهد  آن شکل زندگی کردن را  ادامه دهد بلکه می خواهد خودش راهش را انتخاب کند. البته این برداشت من‌است.‌ برداشتی آزاد

چگونگی بودنمان و ایستادنمان

ح.ش | پنجشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۱ | 13:54

امروز با خودم‌ عهد کردم که حواسم را جمع کنم‌.  نگذارم که  هیچ کس  به هیچ دلیلی ارامش من‌را به هم بزند. بعضی ها برای رسیدن به اهدافشان حاضرند به خودشان  تخریب کنند و از چشم بیندازند. اما به هدفشان برسند. اغلب چنین کسانی کودکانه عمل میکنند. به هر در و دیواری خودشان را می زنند تا به خواسته اشان برسند. اینکه هر کس بخواهد به خواسته اش برسد و برای آن بایستد ارزش بسیار زیادی دارد. اما چگونه ایستادن هر کس نشان از ارزش گذاری او در مورد خودش است.  خوب است که مانند یک‌کودک‌ اشتیاق رسیدن به خواسته امان را داشته باشیم. این سرزندگی آور است‌. اما لازم است از قوه فکر مان برای به هدف رسیدن استفاده مناسب کنیم. یعنی ببینیم آیا این خواسته با الویتهای دیگرامان تداخل پیدا می کند؟ ضمنا مشخص کنیم این خواسته ما در انتها چه دستاوردی برای ما دارد؟ برایش چه هزینه ای بپردازیم‌ ارزش دارد؟‌ چطور عمل کنیم در ارامش بیشتری می توانیم به خواسته خود برسیم؟ 

اگر قبل از هر اقدامی چنین پرسشهایی را از خود بکنیم، کاملا متوجه میشویم که چطور عمل کنیم که هم به خواسته خود  برسیم و هم به هزینه معقولی برای رسیدن به آن  بپردازیم.  

گاهی ما براورد هزینه مادی را خوب انجام می دهیم اما هزینه معنوی ان را نمی توانیم تشخیص دهیم. 

هزینه معنوی  می تواند خلل ایجاد کردن در رابطه های با ارزشمان باسد. مثل رابطه با همسر، خانواده، دوست. 

 

دنیای جدید

ح.ش | چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ | 19:50

هر شروعی می تواند ما را به یک دنیای جدید ببرد.‌ این را در دوره بازیابی خلاقیتم‌ هر دوره تجربه میکنم.هشیاری در مسیر هر دوره از من انسان هشیار تر و در کارم قوی تری می سازد. در نتیجه نوع گفتگوی من تغییر میکند. 

 در روابط انسانی نیز شروع ها اگر متفاوت نباشد در ادامه در لوپ تکرار می افتیم و رابطه از دست می رود.

گاهی ما از رابطه ای بیرون می آییم. در جایی و جایگاهی دیگر دوباره برای ایجاد رابطه،  دست به عمل می شویم. حالا اگر از تجربه های به دست آمده از رابطه قبلی به نگاه متفاوتی نرسیده باشیم. یعنی کمبودهایی از خود را بر طرف نکرده باشیم؛  در وادی تکرار می افتیم. در نتیجه همان پایانِ رابطه نیز تکرار خواهد شد.  

شاید با به  پایان رسیدن یک  رابطه مسئولیتی در آن  رابطه برای خود نبینیم و مرتب در جایگاه قربانی باشیم. اما مدتی که از آن‌ پایان بگذرد میتوانیم به واکاوی عملکرد خود بپردازیم. پیدا کردن سهم خود، باعث میشود در رابطه جدید آن اشتباهات را تکرار نکنیم. یعنی چند قدم در زندگی جلو برویم. بهتر است که پس بعد از خروج از هر رابطه به خودمان فرصتی چند ماهه بدهیم تا ذهنمان از تلخی رابطه قبلی بیرون بیاید. سپس تغییرات لازم در خود را ایجاد کنیم. بعد  وارد رابطه جدید بشویم. 

رایطه و حق انتخاب

ح.ش | سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 19:17

گاهی ما خود را ملزم  به  حفظ و ماندن در یک رابطه میدانیم. به قولی برایمان حفظ رابطه، مهمتر از حال و هوای رابطه میشود. در چنین صورتی معمولا رابطه در حالت بقا می ماند. در نتیجه رابطه بوی گند  خشم و کینه و هزار جیز دیگر میگیرد. 

واقعیت این است که ما به هر چه جامه تقدس بپوشانبم و فکر کنیم. حق ایجاد تعییر یا حذف  ان را نداریم. نمی توانیم در آن لذت ببریم  و حال خوبی با آن داشته باشیم‌.  زیرا در آن برای خود حق انتخاب نمی بینبم. یعنی آزادی ما در آن  رابطه از ما سلب شده است. هیچ  انسانی در بردگی لذتی نمی برد. 

هر چه بیشتر آگاه شویم؛  می بینبم که هیچ چیز مقدس و ماورایی وجود ندارد.  در نتیجه هیچ‌ انتخاب نا متعارفی نیز معنی ندارد. این آزادی انتخاب به ما کمک میکند. خودمان برای کیفیت روابطمان بایستیم و به این تشخیص برسیم که چه رابطه ای با ارزشهای من همخوانی دارد ، همان را حفظ کنم و چه رابطه ای نیروی مرا می گیرد،  پس از آن فاصله بگیرم و یا آن را ترک‌ کنم. 

در رابطه ای که  در آن نیرومند نیستیم. مطمئن باشبد که طرف مقابل نیز نیرومند نیست. پس دست و‌پا زدن برای ماندن در آن‌ ارزش ندارد.

گاهی لازم است با فاصله گرفتن، به هم فرصت نفس کشیدن بدهیم. فرصت ناظر بودن و ارزیابی بودن هایمان. دیدن نقایص خود و دیگری در آن، شاید همین‌فاصله که زمانش به اختیار خودمان است. مثلا شش ماه یا یکسال یا چند سال کمک‌ کند بعد از آن با یک تعریف جدید ان رابطه رابسازیم.  

بانکی به نام  نوشتن

ح.ش | دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 10:22

یکی از جداب ترین و شگفت انگیزترین بخش کارهای روزانه من، نوشتن است. نوشتن مرا می برد آن سوی مرزهای روزمرگی، و می رساند به شکفتن گلی کوچک‌میان علفهای هرز روییده در سرزمین  ذهنم. 

نوشتن دستم را می گیرد و می گوید:" ببین! امروز یک قدم جلو آمده ای، دیروزی نیستی." من قند در دلم آب میشود وقتی یک پر نو  لای بال اندیشه ام می روید. 

وقت هایی که نوشتن برایم کار سختی میشود، می فهمم که علفهای هرز درون دهنم دارد ریشه می دواند و ریشه دواندن آنها، ریشه ی گلهای کوچکم‌را خشک‌ میکند و فرصت رویش را از آنها می گیرد. 

این روزها یکی از دغدغه های جدی من به تکرار نشدن چنین روزهایی ست.  نوشتن برای من کاری تفننی نیست که هر وقت حالم خوب است یا بد، بنویسم. همانطور که نوشتن دین اش را به من پرداخته و مرا از چاه ها و چالها بیرون آورده من هم می خواهم  دینم را به نوشتن ادا کنم. هر روز بنویسم تا ریشه ی گلهایم را در ذهنم محکم کنم. جوری که ذهنم  کمترین فضا را برای روییدن علفهای هرز داشته باشد. 

قرار ی با خودم دارم که بیشترین لحظه هایم را زندگی کنم‌؛ نقدِ نقد و نگذارم که این نقدینه از بین برود. در عالم پول می توانی نقدت را به بانک بسپاری ودر جایی نگهداری. نقدِ اندیشه ات را از راه نوشتن می توانی ماندگار کنی. پس هر روز ننوشتن مسادی ست با از دست دادن نقد اندیشه ات . نوشتن بانک اندیشه است.

اگر با خودم شقفت داشته باشم. صادقانه به پای نوشتن می ایستم. هیچ دلیلی برای محرومیت از نوشتن را نمی پذیرم. 

آنچه قفل اندیشه را باز میکند نوشتن است. بهره ما از خود با نوشتن بیشتر می شود. 

ساختن لحظه های رهایی از علفهای هرز ذهن با نوشتن رقم می خورد.لحظه های سکوت، لحظه های عبور، لحظه های ناب با خود مواجه شدن. 

بیشترین خدمت به خودم را زمانی کرده ام که نوشتن را از خودم دریغ نکرده ام. 

از نوجوانی با نوشتن انس داشته ام. اغلب اوقات نوشته هایم بخشهای کوچک‌وبزرگی از کتابهایی بود که می خواندم. یا جمله هایی از سخنرانی هایی که میرفتم یا از طریق رسانه ای شاهدِ آن بوده ام. حتی جملاتی از زبان هنر پیشه هایِ  فیلمها ، یا اساتید کلاسهایی که میرفتم.....همچنین در لابه لا ی آنها شعری ، یا قطعه ادبی و بیان تجربه ای از خودم نیز یافت می شود اما در دهه اخیر خودم را جدی گرفته ام. اشنایی با صفحات صبحگاهی یکی ازبهترین اتقاقات برای من در مسیر طی شده از ۱۴سالگی تا به امروز بوده است. 

تاهستم می خواهم جاری باشم.‌دستهایم تا لحظه مرگ‌قدرت نوشتن دارند.

می نویسم برای خودم؛  تاجاودانه شوم برای خودم.

زندگی تکراری

ح.ش | یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۱ | 23:17

در بین اقوام نزدیکم‌کودک چهار ساله ایراست.‌که‌امروز وقتی اعتراضش راشتیدم شوکه شدم کودک‌ از خواب که برخا سته بود ه است به مادرش گفته : چرا ما صبح بیدار میشویم‌، صبحانه می خوریم و ناهار میخوریم‌وبعد شام بعد میخوابیم و فردا دوباره همین کارها را تکرار میکنیم؟

سوال او برایم تعجب آور بود واز یک کودک بعید بود.

راستی شما در جه سن به این حس وحال رسیدید و تکراری بودن زندگی خورد توی صورتتان؟

مادران چنین‌کودکانی چقدر لازم است آکاه باشند. 

چه پاسخی برای این کودک مناسب است؟ 

 

گر مرد رهی .....

ح.ش | شنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۱ | 11:12

عاشق که باشی؛

در  دو سوی سیاه وسفید در نوسانی. 

 بی نهایت دوست داری که باشی و باشد.

تاهر لحظه ات، پر ازرنگ‌ سبز و آبی بشود.

شور  و آرامش را با هم بنوشی و بنوشانی.

لیک میدانی، 

باید گاهی خودت،

آگاهانه

خودت را بکشی.

 تا او آزاد شود.

تو

چه او باشد، 

چه نباشد،

در بند اویی. 

اما میدانی

او با تمام عشقی که به تو دارد.

 باید رهایی را تجربه کند.

 خودش باشد. 

خودش تنها و رها.

تنها و رها از تو. 

اینجا

سخت ترین نقطه عشق است.

تو باید خودت را بکشی. 

این عاشقی کردن تو میشود. 

شکلش مهم نیست. 

بوی دیوانگی میدهد‌ 

اما سوختن و خاکستر شدن خودت را میبینی.

 عاشق حقیقی،

 عامل نیست، مجری ست. 

بخواهی یا نخواهی،

روزی این حادثه را رقم خواهی زد .

در هر حال،

چه ناخواد آگاه و چه خود آگاه.

در این نقطه، هر عملی رخ دهد یا رفتاری از تو سر بزند. آگاهی ست. 

آگاهی ست که در ناخود آگاه تو، لانه گزینه است. 

تو در حال سوختن، 

می سوزانی  و می سوزی.

اما از خاکسترِ این سوختنِ دوطرفه 

آنچه پا به گستره ی زندگی میگذارد،

زندگی جاوید است.

برای  جاودانه شدن باید مرد. 

شاید هر روز 

 در  پرتو های متفاوت عشق. 

به قول عطار نیشابوری:

گر مرد رهی میان خون باید رفت

از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس

خود راه بگویدت که چون باید رفت

 

 

 

تصمیم‌های هیجانی

ح.ش | جمعه دوازدهم فروردین ۱۴۰۱ | 7:0

تصمیم های هیجانی همیشه به پشیمانی بسیار و در گیر شدن با کاسه چه کنم، منجر می شود.‌گاهی این‌تصمیم فردی است و فقط به خود شخص یا حداکثر خانواده اش لطمه می زند. اما امان از زمانی که این تصمیم هیجانی به کنشی اجتماعی بدل شود. ملتی را به ابتذال و سقوط می کشاند. در چنین  موقعیتی است که کاملاً مشخص است که با ملتی بلوغ نیافته و سر درگم مواجه هستیم. نه اینکه این مقوله به عامه مردم برگردد؛ چنین جامعه عاری از قشر آگاه در بالاترین سطوح تاثیر گزار جامعه است. قشر خردمندی که به تشخیص رسیده باشد و برایش رشد وشکوفایی ملتی ارزش باشد، نه رسیدن به جایگاه و موقعیتی که جای سلطه جویان را بگیرد. چندین سال پیش با شخصی حرف میزدم او از صحبتهایش بادیک‌کنشگر اجتماعی صحبت میکرد و می گفت، آن شخص گفته است من‌ نیاز به جمع کردن پول ندارم، چون‌ورق که برگردد من کاخ نشین میشوم. با خودم گفتم این مردم رشد نیافته در هر جایگاهی که باشند فقط به دنبال منافع شخصی هستند، نه منافع اجتماعی.در واقع هنوز اندیشه هایشان متعلق به دوره غار نشینی است، نه جامعه مدنی.   هنوز این جامعه در سطح بهتری از آگاهی نسبت به چند دهه قبل نایستاده است. همچنان تصمیمات هیجانی گرفته میشود، مردم زیر فشار خورد میشوند. هنوز به جای آگاهی، هیجان و احساس بر این جامعه حکم‌ می راند. ارزشها ضد ارزشند. هر تصمیمی منجر به پشیمانی. 

امروز دیروز نیست.

ح.ش | پنجشنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۱ | 6:51

هنوز آفتاب طلوع نکرده است. گنجشکها شروع به خواندن کرده اند.‌ انگار میخواهند برای سلام به خورشید در یک صف منظم بایستند؛! یا اینکه با هیاهویی که راه انداخته اند، به همه موجودات  بیدار باش بدهند که دیدن این طلوع شگفت انگیز را از دست ندهند. دیدن طلوع خورشید هیچ گاه تکراری نمیشود. من هر بار به دیدن طلوع خورشید می نشینم، چنان در دریای  عظمت حضور خورشید غرق میشوم که صدای سکوت را از تمام سلولهایم می شنوم. دیدن طلوع خورشید نوید نو نگریستن از ورای تکرار است. حضور امروز را لمس کردن است. فرصت امروز را به دست آوردن است. خورشید هر صبح می گوید:" امروز دیروز نیست، در دیروز بمانی از امروز مرده ای." 

 

 

 

لذت بردن از روز

ح.ش | چهارشنبه دهم فروردین ۱۴۰۱ | 16:8

دونالد بارتلمی گفته است: " بهترین شیوه ی زندگی آن نیست که نقشه های بزرگ برای فردایت بکشی. بلکه آن است که وقتی  آفتاب غروب میکند، لذت یک روز آرام را چشیده باشی." 

راستی خوب است،  از امروز به  گذران روزهایمان توجه کنیم. ببینیم در یک هفته، چند روز آرام میتوانیم برای خود تدارک ببینیم.

بدانیم که چطور باشیم در آرامش هستیم؟‌  

هر یک  تعریف خود را از آرامش بیابیم؟ 

بخواهیم یا نخواهیم روزهای زندگی به یک‌ شکل نمی گذرد.  بعضی اوقات کسی یا اتفاقی آرامش ما را به هم می ریزد. هنر این است که هر چه زودتر برخودمان مسلط شویم تا آرامش از دست رفته باز گردد.‌ تنها کسی که می تواند به ما کمک‌کند تا آرامش داشته باشیم، خودمان هستیم. 

هر گاه از خود غافل شویم. آرامشمان از دست  میرود.‌

هر گاه  متوجه تنش در درون خود شدیم،‌ بهترین کار تنفس عمیق است. 

برای بازیابی آرامش نیاز نیست که‌ به دنبال فضای خاص باشیم.‌همین که به اطرافمان نگاه کنیم اسباب ارامش را می بینیم. 

 

دغدغه من  و کتاب" عادت های خرد"

ح.ش | سه شنبه نهم فروردین ۱۴۰۱ | 10:25

چند روز به شروع سال جدید بود که دغدغه جدیدی برای من به وجود آمد که در سال جدید استوری اینستای خودم را به چه شیوه ای فعال نگهدارم؟ 

تجربه سال قبل برای من بسیار دلچسب و شیرین بود. کتاب یک سال زندگی آگاهانه نوشته گی هندریکس که شامل ۳۶۵ تمرین روزانه بود؛ قبل از هر کس به خودم‌نشان داد که چطور برای تعهدات خودم تمام و کمال می ایستم.  ورای اینکه در گیر این موضوع باشم که  نتیجه چه میشود؟

در پایان  سال ۹۹، قبل از اینکه بخواهم از اول فروردین استوری  خودم را شروع کنم، نشستم و با خودم سنگهایم را وا کندم. گفتم حبیبه اگر تنها پیگیری کننده ی استوریها خودت باشی، باز هم میخواهی ادامه دهی؟ 

آیا کلا تعداد پیگیری کننده ها برایت مهم است؟

آیا چنان متعهد هستی که تنها مانع برای گذاشتن استوریهای روزانه ات را مرگ‌ببینی؟ 

یعنی تحت هر شرایطی که باشی راهی پیدا میکنی تا مداومت تو از بین نرود؟ 

وقتی پاسخهای لازم  برای مداومت در مسبر را از خودم‌، گرفتم. در پیجم‌ اعلام‌ کردم که چنین‌تصمیمی دارم. همین‌ اعلام عمومی نیز تعهد مرا تقویت کرد.

در هفته های پایانی سال ، وقتی به باز خوردهایی که‌ در طی این مسیر یک ساله گرفته بودم، نگاه کردم. حس رضایت از عملکردم را دیدم و خوشحال شدم که توانستم به تعدادی از طریق خوانش تجربی این‌کتاب خدمت‌ کنم. همین‌که  توانسته بودم به چند ده نفر کمک‌کنم‌ تا نسبت به قبل آگاهانه تر زندگی کنند؛ برایم دلنشین و ارزشمند بود. همین باعث شد که دغدغه سال جدید در من‌شکل بگیرد. هشیار بودم که کتابی در آن راستا پیدا کنم. در لایوهای ساعت هفت صبح شاهین کلانتری عزیز که بسیار ارزشمند است و کتابهای مختلفی را معرفی میکند.(البته موضوع لایوها نوشتن است)تا نام‌ کتاب عادتهای خرد بی. جی. فاگ رو بردند. یک حسی به من گفت این کتاب، کتاب استوری های سال۱۴۰۱ توست. از همان روز به دنبال یافتن این کتاب به کتاب فروشی ها و شهر کتابهای مختلف سر زدم. در چهارمین کتاب فروشی آن را یافتم. حس،فیثاغورثی پیدا کردم. ذوق زده شده بودم. آن را برداشتم. صفحه اول و دوم  از مقدمه ومتن اصلی کتاب را خواندم . متوجه شدم‌که حسی که از شنیدن نام ان در من به وجود آمده بود، کاملاً درست بود. دلم میخواست هر چه زودتر مبلغش را بپردازم. تا مالک آن شوم. با اینکه میخواستم همچنان در کتاب فروشی پرسه بزنم‌؛ به سمت صندوق رفتم. وجه آن را پرداختم و با دل آرام به پرسه زدن خودم و باز کردن کتابها و خواندن صفحه اولشان ادامه دادم. 

و دیروز....‌

ح.ش | یکشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۱ | 8:24

دیروز یکبار به ویلاگم‌آمدم و نوشته ام بی سرانجام شد. اما الان به یاد این‌افتادم‌ که قرارم بر نوشتن بود، حتی جمله ای از بزرگان. 

با این فراموش کردنهای این‌چند ماه خودم کنار آمده ام  و امیدوارم که هر چه زودتر این دوران به پایان برسد‌. 

دیروز، روز بسیار شلوغی داشتم. آخرین  روزی بود که خانه ام  در حضور شورانگیز یکی از فرزندانم نفس می کشید.

هر کدام از فرزندانم  که برای تازه کردن دیدار می آیند،  سکوت معمول خانه را می شکنند. انگار  در سور زندگی میدمند. قیامتی به پا می شود  که  انگار گلهای قالی هم‌ زنده میشوند تا در این رقص و پایکوبی چند روزه  خود نمایی کنند.  چنین  روزهایی گاهی مرا  از اهداف شخصی ام‌ کمی دور میکند. اما برایم مهم است که بیست و چهار ساعتهای بودن  در کنار عزیزانم  را ببلعم و بهترینم را بگذارم.‌

در تمام این روزها آگاهانه برای قاپیدن فرصتها ایستادم. نا‌گفته نماند که موانعی نیز بر سر راه سبز میشدند و من آنها را پس می زدم،  در این روزها   تصمیمات بسیار جدی برای حضور در کلامم دارم. کلمات تا از دهان بیرون نیامده اند مالکه آنها هستیم. اما به محض بیانشان  آنها مالک ما می شوند. در نتیجه اینکه درحرف زدن اسراف نکنم نبز برایم نکته  بسیار حائز اهمیتی است. 

 

 

در بند

ح.ش | جمعه پنجم فروردین ۱۴۰۱ | 21:59

در اولین جمعه سال نو، یک‌تجربه  متفاوت داشتم. چند سالی بود که کوه نرفته بودم.  دیشب که در یک‌ مهمانی خانوادگی بودیم.‌ به پیشنهاد شوهر خواهرم ، قرار صبح را گذاشتیم که دسته جمعی به  کوه برویم. هفت نفر شدیم.  قرار ساعت هفت را گذاشتیم تا  در جلوی  مجسمه در میدان دربند به هم‌ برسیم. 

با رسیدن به آخرین نقطه ای که امکان پارک‌ کردن ماشبن بود به سمت میدان‌دربند راه افتادیم. در مسیر صدای آب وصدای پرندگان که لا به لای درختان  میپیچید به قدر ی نیرو بخش بود که نمی شد به چیز دیگری فکر کرد. من کنار عزیزانم که بسیار نگران من‌بودند که نکند این مسیر برایم خطرناک‌باشد و باعث درد در قفسه سینه ام‌‌ شود، راه می رفتم .  در پاسخ سوال تکرار شونده در طول مسیر من‌نیز تکرار‌ میکردم‌ که برای من راه رفتن خوب است. هر جا احساس درد و خستگی کنم می ایستم.  در مسیر رنگهای گلها و گلدانها و طراحی رستورانها، آنقدر چشم‌نواز بود که  مرا از همه گفتکوهای ذهنی نجات داده بود. صدای ریزش آب از  کوه  و دیدن آبشارهای کوچک‌ و بزرگ و صدای جریان بسیار تند رودخانه جاری در مسیر فضای گوشهای مرا پر کرده بود. بسیار حس سرزندگی و نشاط می کردم. جاهایی که نفسم به شماره می افتاد کمی تامل می کردم و و دوباره ادامه می دادم به روستای گردشگری پس قلعه رسبدیم در بین کافه ها و مغازه ها و رستورانهای دوطرف مسیر پیش رفتیم. بالاخره به رستورانی که برای صرف صبحانه طراحی شده بود رسیدیم.دیگر من توان ادامه نداشتم .  از پیشنهاد شوهر خواهرم استقبال کردم که‌ گفت شما چهار نفر  همینجا بنشینید و سفارش صبحانه بدهید.  ما سه تفر بالا میروبم یکی  دو ساعت دیگر برمی گردیم. نفس راحتی کشیدم. چهار نفری  روی تختی در فضای باز نشستیم. 

لحظه ای به فرایند این‌همراه شدنم .نگاه کردم. در مهمانی دیشب اول از پیشنهاد استقبال کردم. ساعت دو نیمه شب که به خانه رسیدیم. ناگهان پشیمان شدم واعلام کردم که صبح نمی آیم. ساعت پنج‌ ونیم صبح وقتی بیدار شدم و صفحات صبحگاهی ام را نوشتم ناگهان به فکرم رسید چرا من دارم یک فرصت را از دست میدهم؟ یک‌امروز وفردا ست که دختر ودامادم کنارم هستند. همراهی با آنها هم فال است و هم‌ تماشا. هم کنار آنها هستم و هم‌ کوه می روم.  تا دخترم به جلوی دراتاقم آمد . گفتم‌ :"من‌همراهتان می آیم،" خنده اش گرفت و گفت:" باز تغییر عقیده دادی ! " بلند شو آماده شو لباس گرم بپوش تا بروبم."  به سرعت برخاستم و آماده شدم.

از دست ندادن این فرصت مرا خیلی خوشحال کرد و فکر اینکه توانستم بر تجریه تحلیلهای ذهنم غلبه کنم و خودم را به ترسهایم به خاطر جراجی قلب باز هفت ماه پیشم نفروشم، به من نیرو می بخشید.‌ ذهن  استعداد عجیبی در نگهداشتن ما در گذشته دارد .آنچه باعث میشود که بتوانیم بر آن غلبه کنبم حضور در گفتگوهای ذهنی و دیدن بالا و پایین شدن خودمان در این فرایند است. 

روی تخت در رستوران جویبار که حرف می زدبم. گفتم: برای خوابیدن فرصت هست و در نهایت همه به خواب خواهیم رفت در نتیحه هرچه بتوانیم از بیداری خودمان در این عمر کوتاه بهتر بهره ببریم و زندگی کنیم، سود کرده ایم.‌

از حمایت گرفتن دریغ نکنم

ح.ش | پنجشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۱ | 10:14

امروز در لایو شاهین کلانتری عزیز ، ایشان جمله ای گفتند که انگار برای من و طرح سوال از من بود.  گفتند :"کسی که نمی تواند خودش را ببخشد، چطور می تواند دیگران را ببخشد؟ " 

من به تجربه شخصی خودم رجوع کردم. دیدم من همیشه به سرعت دلیلی برای بخشیدن دیگران دارم‌. اما بعضی اوقات بخشیدن خودم برایم سخت می شود.مهمترین دلیل اینکه نسبت به خودم‌سخت‌گیر هستم . این است که توقعم از خودم زیاد است. انتظار دارم که بسیاری از رفتارها دیگر روی من‌اثر نداشته باشد. در حالی که چنین نیست. من در فرایند رشد مرتب به لایه های جدید در برخورد با یک‌ موضوع بر میخورم ک می بینم که چقدر فشار بیشتری را باید متحمل شوم تا از آن لایه عبور کنم. هر چه تعلق خاطر ما نسبت به شخصی که در رابطه با او اشتباه کرده ایم بیشتر باشد بخشیدن خودمان کار سخت تری میشود. برای همین بخشیدن خود کار سخت تری می شود. من باور دارم که لازم است به خود زمان داد،  تا بخشیدن خود نیز اتفاق بیفتد.  آنچه نسبت به ان باید حضور داشت،این است که نباید  داستان را مرتب برای خود تکرار کرد. زیرا  خود سرزنشی بیشتر اتفاق می افتد. گاهی برای بخشیدن خود باید فاصله گرفت از موضوع. باید روا بداریم که تا آخرین نفس اشتباه می کنیم. یعنی از انسان بودن استعفا نمی دهیم  و نخواهیم داد. شاخصه بزرگ‌انسان  همین است که اشتباه می کند. اما در اشتباه ماندن خیلی درد ناک‌.است. در مورد موضوع پیش آمده آنچه باعث شد اشتباه من‌اتفاق بیفتد این بود که به خودم اجازه ندادم. آنچه دهنم را درگیر کرده است با شخص سومی مطرح‌ کنم. این برایم درسی شد تا از مطرح کردن هیچ مسئله ای با شخص سوم ابا نداشته باشم. البته انتخاب آن شخص هم هشیاری لازم دارد. لازم‌ است، شخص قابل اعتمادی باشد.نا‌گفته نماند من چنین اشخاصی را در کنار خودم دارم که می توانند مرا یاری کنند.

این جمله را لازم است به خاطر بسپارم.

" از حمایت گرفتن دریغ نکنم."

 

زمان رهایی

ح.ش | سه شنبه دوم فروردین ۱۴۰۱ | 21:5

گاهی بعضی اشتباهات چنان تاوان سنگینی برای من‌دارد که بخشیدن خودم برایم سخت  میشود. از هر راهی که می روم نمیتوانم به این نتیجه برسم که آدم هستم و اشتباه میکنم.  این‌جا  که میرسم  مثل کسی که در اثر اشتباهی که در رانندگی کرده و باعث مرگ‌ انسان دیگر شده است و لحظه ای قبل از تصادف را به یاد می آورد که در گیر ذهن آشفته خودش بوده و فرد را در جلوی ماشین ندیده  بر افکار و اتفاقاتی که باعث مه آلودگی در دیدش شده است لعن و نفرین میگوید، من نیز  درگیر خود سرزنشی میشوم. از هر طرف که می خواهم راهی پیدا کنم‌ که از ابن  باتلاق بیرون بیایم، نمی شود. از اعتراف به اشتباه و از طلب بخشش کردن هیچ ابایی ندارم. اما در درونم خوره ای به جانم می افتد که انگار تا مرز مرگ من را بارها می برد و برمی گرداند. جان کندن خود را کاملا حس میکنم. می دانم برای عبور خودم زمان لازم دارم و طوری هستم که اگر طرف مقابلم مرا نبخشد احساس آرامش نمی کنم. نمی دانم از این دوزخ  کی بیرون می روم. من به برودت برزخ نیاز دارم تا به بهشت رهایی برسم.

برای خودم  فرا رسیدن زمان رهایی از این اشتباه را میخواهم. 

نو شدن

ح.ش | دوشنبه یکم فروردین ۱۴۰۱ | 20:24

​​بعضی آدمها نو شدن را از ظاهر شروع میکنند. خانه،  ماشین و لوازم زندگی شان را تغییر می دهند و تا به آنجا می رسند که ظاهر خودشان را هم به خاطر نو شدن به زیر تیغ جراحی می فرستند.  در هر حال می خواهند از خود دیروزشان بهتر جلوه کنند. انگار به آینه بدهکارند. یا به منظر چشمان مردم.  این نگاه به کیفیت که فقط در مورد کمیت وجود ست. از ما انسان بهتری نمی سازد بلکه ابزاری می سازد که شاید  جذابیت بصری بیشتری به همراه داشته باشد، شاید هم نه.  

 نو شدن واقعی از جهان درون آغاز  می شود نه از جهان بیرون. این نو شدن سنگ‌بنای آرامش درونی است. هر چه دیوارهای درونی ساخته شده از باورها و عادتهای مختلف شکسته شود. مسیر  برای روبرو شدن با خود هموار میگردد. در این مسیر شگفت انگیز هیچ وقت کسی  انسان دیروزی نمی ماند. چون دیروزی ماندن یعنی در جا زدن. در این مسیر بی توقف، هر لحظه نو شدن را  می شود، تجربه کرد.  تغییرات کوچک‌ درونی به تحولات کوچک‌ و بزرگ که خواسته و نا خواسته  باعث بروزهای  جدید در عملکرد انسان می گردد.  در چنین موقعیتی اطرافیان هر روز  با انسان جدیدی مواجه می شوند.‌‌ 

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .