گاهی بعضی اشتباهات چنان تاوان سنگینی برای مندارد که بخشیدن خودم برایم سخت میشود. از هر راهی که می روم نمیتوانم به این نتیجه برسم که آدم هستم و اشتباه میکنم. اینجا که میرسم مثل کسی که در اثر اشتباهی که در رانندگی کرده و باعث مرگ انسان دیگر شده است و لحظه ای قبل از تصادف را به یاد می آورد که در گیر ذهن آشفته خودش بوده و فرد را در جلوی ماشین ندیده بر افکار و اتفاقاتی که باعث مه آلودگی در دیدش شده است لعن و نفرین میگوید، من نیز درگیر خود سرزنشی میشوم. از هر طرف که می خواهم راهی پیدا کنم که از ابن باتلاق بیرون بیایم، نمی شود. از اعتراف به اشتباه و از طلب بخشش کردن هیچ ابایی ندارم. اما در درونم خوره ای به جانم می افتد که انگار تا مرز مرگ من را بارها می برد و برمی گرداند. جان کندن خود را کاملا حس میکنم. می دانم برای عبور خودم زمان لازم دارم و طوری هستم که اگر طرف مقابلم مرا نبخشد احساس آرامش نمی کنم. نمی دانم از این دوزخ کی بیرون می روم. من به برودت برزخ نیاز دارم تا به بهشت رهایی برسم.
برای خودم فرا رسیدن زمان رهایی از این اشتباه را میخواهم.