در اولین جمعه سال نو، یکتجربه متفاوت داشتم. چند سالی بود که کوه نرفته بودم. دیشب که در یک مهمانی خانوادگی بودیم. به پیشنهاد شوهر خواهرم ، قرار صبح را گذاشتیم که دسته جمعی به کوه برویم. هفت نفر شدیم. قرار ساعت هفت را گذاشتیم تا در جلوی مجسمه در میدان دربند به هم برسیم.
با رسیدن به آخرین نقطه ای که امکان پارک کردن ماشبن بود به سمت میداندربند راه افتادیم. در مسیر صدای آب وصدای پرندگان که لا به لای درختان میپیچید به قدر ی نیرو بخش بود که نمی شد به چیز دیگری فکر کرد. من کنار عزیزانم که بسیار نگران منبودند که نکند این مسیر برایم خطرناکباشد و باعث درد در قفسه سینه ام شود، راه می رفتم . در پاسخ سوال تکرار شونده در طول مسیر مننیز تکرار میکردم که برای من راه رفتن خوب است. هر جا احساس درد و خستگی کنم می ایستم. در مسیر رنگهای گلها و گلدانها و طراحی رستورانها، آنقدر چشمنواز بود که مرا از همه گفتکوهای ذهنی نجات داده بود. صدای ریزش آب از کوه و دیدن آبشارهای کوچک و بزرگ و صدای جریان بسیار تند رودخانه جاری در مسیر فضای گوشهای مرا پر کرده بود. بسیار حس سرزندگی و نشاط می کردم. جاهایی که نفسم به شماره می افتاد کمی تامل می کردم و و دوباره ادامه می دادم به روستای گردشگری پس قلعه رسبدیم در بین کافه ها و مغازه ها و رستورانهای دوطرف مسیر پیش رفتیم. بالاخره به رستورانی که برای صرف صبحانه طراحی شده بود رسیدیم.دیگر من توان ادامه نداشتم . از پیشنهاد شوهر خواهرم استقبال کردم که گفت شما چهار نفر همینجا بنشینید و سفارش صبحانه بدهید. ما سه تفر بالا میروبم یکی دو ساعت دیگر برمی گردیم. نفس راحتی کشیدم. چهار نفری روی تختی در فضای باز نشستیم.
لحظه ای به فرایند اینهمراه شدنم .نگاه کردم. در مهمانی دیشب اول از پیشنهاد استقبال کردم. ساعت دو نیمه شب که به خانه رسیدیم. ناگهان پشیمان شدم واعلام کردم که صبح نمی آیم. ساعت پنج ونیم صبح وقتی بیدار شدم و صفحات صبحگاهی ام را نوشتم ناگهان به فکرم رسید چرا من دارم یک فرصت را از دست میدهم؟ یکامروز وفردا ست که دختر ودامادم کنارم هستند. همراهی با آنها هم فال است و هم تماشا. هم کنار آنها هستم و هم کوه می روم. تا دخترم به جلوی دراتاقم آمد . گفتم :"منهمراهتان می آیم،" خنده اش گرفت و گفت:" باز تغییر عقیده دادی ! " بلند شو آماده شو لباس گرم بپوش تا بروبم." به سرعت برخاستم و آماده شدم.
از دست ندادن این فرصت مرا خیلی خوشحال کرد و فکر اینکه توانستم بر تجریه تحلیلهای ذهنم غلبه کنم و خودم را به ترسهایم به خاطر جراجی قلب باز هفت ماه پیشم نفروشم، به من نیرو می بخشید. ذهن استعداد عجیبی در نگهداشتن ما در گذشته دارد .آنچه باعث میشود که بتوانیم بر آن غلبه کنبم حضور در گفتگوهای ذهنی و دیدن بالا و پایین شدن خودمان در این فرایند است.
روی تخت در رستوران جویبار که حرف می زدبم. گفتم: برای خوابیدن فرصت هست و در نهایت همه به خواب خواهیم رفت در نتیحه هرچه بتوانیم از بیداری خودمان در این عمر کوتاه بهتر بهره ببریم و زندگی کنیم، سود کرده ایم.