رویای من

داستانها و دست نوشته های من

فاصله ی حرف تا عمل

ح.ش | چهارشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۱ | 13:35

نا آگاهی در جامعه به شکلهای مختلف برای عوام‌فریبی همیشه ادامه پیدا میکند. در زمان پهلوی نبودن رادیو وتلویزیون در خانه‌عموم مردم باعث شده بود که خدمات شاه دیده نشود و عوام‌جامعه به راحتی به دست روشنفکران و مذهبیون تحریک شوند. البته روشنفکرهای خام ما از مذهبیون رو دست خوردند. زیرا جامعه در لایه ی زیرین هنوز شنوایی اش از روضه خوان خانه اش بیشتر از آنها بود.

در این چند دهه که رادیو و تلویزیون در انحصار حکومت است. کارش دقیقا مانند حضور همان روضه خوانها در خانه ی عوام است. در نتیجه عامه ی مردم‌‌ در سمت و سوی حاکمان قرار داشتند .تا اینکه به واسطه ی کامپیرتر و اینترنت وماهواره ارتباط مردم‌ با دنیا بر قرار شد . فضای مجازی بیشترین خدمت را طی این دو دهه در مسیر اگاهی به مردمش کرد. زیرا در خانه هایی که‌ماهوراه جایی نداشت کامپیوتر و اینترنت و تلفن همراه راهی برای هشیاری شد. مردم با اذهان بزرگ دنیا ارتباط گرفتند و معضلات را بیشتر شناختند. و اعتراضاتی از سال ۷۸ به طور مقطعی شکل گرفت. و با فساد روز افزون در جامعه اغلب مردم نگاهشان به حکومت تغییر کرد. این روزها اگر کسی بگوید:" اینجا، در این‌مکان حق حاکم‌است " خود فریبی را به کمال رسانده است. ضرب المثلی که میگوید:" کسی که خواب است را می شود بیدار کرد ولی کسی که خودش را به خواب زده است هرگز نمی توان بیدار کرد. در واقع چنین کسانی خود را به خواب زده اند. این روزها برای نشستن و سکوت‌کردن در برابر بی عدالتی هایی که در حق این سرزمین شده است. کشوری که پنجمین‌ کشور ثروتمند جهان است چنان در گرسنگی دست و پا می زند که در چنین روزهای پر خطری همچنان سر کودکان و نوجوانانش در سطلهای زباله است. فقر و کار سیاه این افراد بیکاری جوانان و گرسنگی قشر عظیمی از جامعه و بی ارزش شدن روز افزون پول ، تورم افسار گسیخته، بیکاری ، بی اعتباری گذر نامه ،اختلاس فحشا و بی تعهدی انسانها، به خود و دیگری از جمله گره های هر روز کورتر شونده ی این‌جامعه است. در نتیجه بی تفاوتی به هیچ دلیلی، در این شرایط پذیرفته نیست. با عملی که دو ماه پیش در حق یک‌مسافر از سمت گشت شکل گرفت. کاسه صبر مردم لبریز شد . در واقع این عمل حجاب از روی تمام ترسهای مردم برداشت و آنها را به خیابان آورد. هر چه به عنوان‌ کلام‌ حق در سالهای ۵۶ تا۶۰ شنیده بودم وفتی امروز دوباره می شنوم. مانند پتکی می شود بر سرم. این همه فاصله بین حرف تا عمل. حجم فریبکاری قابل تحمل نیست.‌کسی که در بهشت زهرا در ۱۲ بهمن سال۵۷ با گوش خودم شنیدم که گفت شاه قبرستانهای ما را آباد وشهر های ما را خراب کرده است. از وقتی حکومت را به دست گرفت. قبرستانها در یک دهه چندین برابر شدند. قبور کشته شدگان سیاسی که در بیابان و کوه دفن‌ میشدند را به این‌ گسترش اضافه کنید تا نا کجا آباد میرود. شهرهایی که در استانهای زرخیزی چون خوزستان و کردستان و سیستان و بلوچستان خرابی را تجربه کرده اند، قابل وصف نیست.

تفرقه بینداز و حکومت‌کن

ح.ش | دوشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۱ | 7:14

این روزها که در فضای مجازی می بینم‌که انگ‌طدنها شروع شده است و برای تمام‌کسانی که توانسته اند قدمی در جهت دیده شدن خواسته هایمان بردارند. پا پوش می دوزند. با خودم‌می گویم انگار ما به تفرقه خو گرفته ایم. این‌چند دهه ترویج بی اعتمادی در جامعه، کاری کرده است که ما به دنبال دلیلی بگردیم وبگوییم این از ما نیست. اگر کمی غور کنید می بینید که سالهای زیادی ست که خانه های ما نیز درگیر بلای تفرقه شده است. بزرگترین بلا در هر جامعه تفرقه است. ضرب المثل " تفرقه بینداز و حکومت کن " را فکر میکنم‌ همه ما شنیده ایم. در جامعه این روش سالهاست که پیاده شده است.دوباره دستانی می خواهند با تفرقه افکنی این چراغ روشن شده توسط نوجوانان و جوانان را خاموش کنند. تا بتوانند باز هم به حکومت خودشان ادامه دهند. اینجاست که لازم است، حواسمان به بیداری جمعی که اتفاق افتاده است باشد.فراموشمان نشود که اگر بهترین باغچه ها را هم که بیل بزنیم در آنها چند کرم پیدا می کنیم. این روزها لازم است هوشیار باشیم. ما فارق از هر فرقه و نگاه شخصی که به زندگی داریم، همگی برای نجات وطنی ایستاده ایم که همه چیزش به تاراج رفته است. زمین و آسمان به شکلهای مختلف آسیب دیده است. اموال ملت به جای صرف شدن برای آبادانی گوشه گوشه ی میهن، خرج جنگ‌در کشورهای دیگر شده است بقای لبنان و سوریه وفلسطین و یمن و ونزوئلا از آبادانی و رفاه استانهای زر خیز کشور مانند خوزستان وسیستان وبلوچستان و کردستان مهمتر بوده است. از امروز تا همیشه باید الویتمان این باشد که ما میهنی آزاد و آباد می خواهیم و هر انسانی که در این راستا خدمتی کرده و میتواند بکند در کنار ماست. ما باید دست کسانی که برای شکستن اعتماد در بینمان ایستاده اند، قطع کنیم و به آنها فرصت عرض اندام ندهیم.

در کتاب بادبادک باز جایی پیرمرد به پسرک‌می گوید در زندگی فقط دزدی نکن. وقتی دروغ می گویی داری از صداقت می دزدی‌ وقتی خیانت میکنی داری از شرافت می دزدی....... و مرز کنار گذاشتن انسانها از کارهای اجرایی از اکنون تا همیشه همین‌ نقطه باید باشد. وگرنه در زندگی شخصی هر انسانی تاریکی وجود دارد.

خانه من،  وطن من

ح.ش | دوشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 14:28

زندگی من پر از کوتاه آمدن بوده است. کوتاه آمدنهای من شاید در ظاهر محیط را از تنش برای مدت کوتاهی خالی میکرد.‌ اما طرف مقابل را مکارتر و گستاختر میکرد و او که فقط خودش و منافع شخصی اش برایش مهم‌ بود. با نقشه ای جدید از فرصت به دست آمده استفاده کرده و پر زورتر از قبل بر من‌ و فرزندانم میتازید.‌ من بیش از چهار دهه است که با التهاب چشم باز کرده ام و با سرگردانی در طول روز چشم دوانده ام و با راه جویی و گاه سرخوردگی شب سر بر بالین گذاشته ام و چشم‌ بسته ام.

بالاخره چند سال قبل بعد از تحمل یک دهه گسترده کردن آزارها با همدستی اطرافیانش دیگر وقتی تلاشهایم برای تغییر در اوضاع خانه و بهره بردن از جلسات مشاوره و جلسه خانوادگی نتیجه معکوس می داد. برای بیرون آمدن از این رابطه ایستادم. با خودم گفتم‌ نتیجه هر چه باشد بهتر از این است که بعدها بگویم یک‌کار میشد و من‌ نکردم.‌ حداقل استرسی که در این جریان تجربه میکنم‌، در جهت تغییر شرایط و خواستن حق انسانی خودم است. کفش آهنین پوشیدم و این بار برای حق انسانی خودم ایستادم.‌ آن‌هم در برابر آدم تمامیت خواهی که خدایش پول بود و توکلش به دوستانی که قول خرید حق من از طریق قانون را به او داده بودند. بالاخره بعد از یک سال دویدن من توانستم از این رابطه ی معیوب بیرون بیام. این روزها که جامعه ام در التهاب میسوزد. به این می اندیشم که کوچکترین‌ نهاد یک‌ جامعه خانواده است.‌ خانه من وطن کوچک‌شده ام بود.‌ حال که این روزها حال وطنم نیز خوب نیست. مردم این سرزمین نیز چند دهه ی گذشته به شکلهای مختلف ایستاده اند و کوتاه آمده اند و پذیرفته اند و مشارکت کرده اند،اما نتیجه هر دوره از دوره ی قبل بدتر شده است . اقتصاد فلج ، بیکاری، فحشا و دزدی همه در یک‌ پوشش عوام‌فریبانه ای به نام‌ مذهب. امروز نزدبک به دو ماه است که هر روز گوشه ی این وطن در التهاب میسوزد . نمی دانم نتیجه چه می شود. اما این را می دانم که دیگر از اینکه هر روز بشنوم انسانی کشته شد و یا دستگیر شد وچشمان مادری یا فرزندی به اشک‌ نشست، بیزارم. جامعه ای با قوانین انسانی، که همه اقشار و عقاید و اندیشه ها بتوانند کنار هم، در صلح و دوستی زندگی کنند می خواهم . دوست دارم کسانی که اقتصاد میدانند و رفاه و آرامش مردم دغدغه اشان است و واقعا وجود انسانی را گرامی میدارند ، بر جامعه حاکم‌‌ شوند. کسانی که‌ واقعاً تقوا داشته باشند نه ظاهراً.

اشک

ح.ش | یکشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۱ | 7:21

این روزها که اشک‌ریختن کار هر روزمان شده است. به ارزش نهفته پشت این‌گریستنها نگاه می کنم. هر قطره از اشکم‌مرا از یک باور پوسیده جدا میکند و به معرفتی جدید می رساند. اشک همیشه کارش همین بوده است.

اشک ما را می پالاید. نمی‌گذارد که در بردگی افکار موهوم‌ بمانیم. در دنیای پر از هیاهو و پر از ابزار نو برای بردگی اشک مرحم زخمهایمان میشود. مرحمی که بیدار میکند .شستشو می دهد. ترمیم می کند. مرحمی که‌نمی گذارد به هیچ شکلی از بردگی تن بدهیم.

اشک‌که سرازیر میشود رودخانه ای می گردد که در آن زندگی نوین جریان می یابد. اشک نوید مرگ‌ زندگی کهنه را می دهد. ما با اشکهایمان‌ آنچه عامل رنجهایمان بوده است را می شوییم. اشک به ما می گوید آنچه بر تو گذشته است زخمی در درونت گذاشته است. تو زخم درونت را شستشو کن تا ببینی راه شفای آن زخم چیست. ما اشک‌می ریزیم تا دیگر حاضر نشویم به آنان که زخمیمان کرده اند، فرصت دوباره بدهیم.

اشک بارانی ست که برق پاکیزگی روان ارمغان آن است. اشک شیوه ای درونی برای بیداری است. گرمای اشک و شور بودن آن عشق و شقفت ما به خویشتن است.

اشک‌ نمی گذارد ما در درون بگندیم و مضمحل شویم. اشک که باران وجودمان است و از چشم‌که سلطان بدن و عامل مشاهده و یادگیری است سرازیر میشود. به ما می گوید ببین چه چیزی از زندگی گذشته ات را نمی خواهی بگذار آن را بشویم‌ و شفاف جلوی دیدگانت بگذارم.

تا کارت آسانتر گردد.

اشک را به دید یک‌معلم بنگریم.

دکتر کلاریسا پینکوتا استس در کتاب زنانی که با گرگها می دوند در مورد اشک ریختن می نویسد: "اشک حامل قدرت آفرینش است. در افسانه ها اشک ریختن به خلاقیت عظیم و وحدت صادقانه می انجامد. در فرهنگ‌‌گیاهان دارویی، از اشک به مثابه ی عامل متصل کننده، حافظ عناصر، متحد کننده ی عقاید و پیوند دهنده ی جانها استفاده میشود. "

آگاهی به خیابان آمده

ح.ش | شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ | 14:40

این روزها که آگاهی به خیابان آمده است میبینیم که تحصیلات عالیه و ثروت نیست‌که‌ ما را متفاوت و پرسشگر میکند. آگاهی جنس دیگری دارد.‌

وقتی کسی اقتصادش خوب است میتواند ثروتمند شود. البته در جهان همه از راه سلامت به ثروت نمیرسند و در کشورما نیز تعداد افرادی که از راه دور زدن دیگران به مال ومنال می رسند کم‌نیستند و همینطور در مقربان درگاه نیز متمول شدن با پاچه خواری و دور زدن تحریم و نوشتن حقوق مزایای نجومی برای خود و وابستگان است.

تحصیل هم‌ در اصل کسب یک‌مهارت است ربطی به آگاهی ندارد. شما دکترا و مهندسی هر رشته ای را می توانی داشته باشی ولی انسان آگاهی نباشی.

جنس آگاهی از پرسش است. چقدر به خودت در هر سن اجازه پرسش میدهی، مهم است. پرسشگری است که انسان را به وادی فکر کردن می برد. وقتی در خانه پرسشگری و نه گفتن را به کودک می آموزیم در واقع او را به مشاهده کردن آنچه که هست وا می داریم. این مشاهده گری است که در ذهن سوال را ایجاد میکند. این چند سالی که‌ کرونا بود. کلاسها آنلاین برگزار میشد. من همیشه از پرسشهایی که یک سری از کودکان و نخواستنهایشان به وجد می آمدم. دیگر معلم به شاگرد نمی توانست تحمیل کند چه متنی را بخواند. چون خانواده ناظر بر اعمال معلم بود و معلمهای خودشان را سانسور می کردند تا خوب جلوه کنند. روزی در خانه یکی از اقوام بودم. سوال دانش آموزی بعد از دیدن تصویرمسجد از معلم این بود که چرا مرد و زن را از هم جدا کرده اند؟ جدا کردن اصلا خوب نیست. یا اینکه وقتی معلم در مورد خدا صحبت میکرد بعضی از بچه ها می پرسیدند حالا کی گفته خدا هست؟

خدا چه شکلیه؟

اگر خدا شکل ما آدمها نیست چرا شکل آدما توقع داره؟

من به کودکی خودم باز گشتم که چقدر در ما ترس ایجاد شده بود که حتی سوال در ذهنمان ایجاد نمیشد. درخانه های ما که اطاعت حرف اول را میزد در واقع در همان سالهای اول والدین اسباب خرد ورزی ما را قلع وقمع می کردند. همین باعث میشد ما انسانهای ظلم‌پذیری بشویم و از آنجا که ستمدیده بودیم، به دنبال ستایش ستمدیدگان باشیم.

جمله ای از حسین پناهی چنان تلنگری بر من زد که نوع بودن سالهای قبل خودم رابرایم زیر سوال برد. دیدم که چطور ستمگر پروری در قالب ستمدیده دوستی کرده ام.

حسین‌پناهی گفته است که:" من‌نمیدانم چرا آخوندها انقدر به یزید لعنت می فرستند. آنها از سفره ای که یزید برایشان پهن کرده است روزی می خورند."

من دریافتم که وقتی چنین با یک‌موضوع بخورد میکنیم در واقع به ستم و ستمگری اعتبار می بخشیم و به ماندگاری و بقای آن دامن‌می زنیم. نا گفته نماند که در چنین فرهنگی ستمدیده بودن ارزش میشود. در نتیجه به مرور جامعه حس نیاز به صاحب و ولی پیدا میکند حالا این صاحب و ولی را میتوان حاضر یا غایب انتخاب کرد. آنگاه برای در غیبت بودنش نایبی باید برگزید. که درنتیجه آن نایب صاحب مال وناموس همه میشود. اینجاست که ستمگر متولد میشود البته در جایگاه تقدس. مردم مطیع، او را تافت جدا بافت می بینند و بی چون وچرا پیرو او میشوند. و این آغاز یزید پروری ست.

در فرهنگ‌ انتظار و آمدن انسان کامل وعده داده شده در ادیان مختلف، شکل دیگری از ستم‌پذیری نیز متولد میشود. در آن فرهنگ‌به زیر مجموعه خود می گویند تو فقط باید خودت را بسازی و هیچکاری نداشته باشی که در جهان چه میگذرد. در این فرهنگ.انسانها منفعل و بی تفاوت به ساخت و تغییر جامعه میشوند. اینها در هر اتفاق اجتماعی که برای تغییر باشد به دنبال بخشی هستند که به نظرشان حق نیست و همان را دستاویز میکنند و با دیگران‌همراه نمی شوند . به نظر من اینها مثل خانه هایی هستند که ساخته شوند، ولی کسی ساکنشان‌نباشد. چه ارزشی دارد؟ حتی اگر زیبا ترین خانه باشد به مرور تبدیل به متروکه میشود. ساختنی که بهره ای نتوان از آن بُرد، فقط حرام‌کردن مصالح است.

باور پذیری

ح.ش | دوشنبه نهم آبان ۱۴۰۱ | 9:6

باوری که طی این چند دهه به اذهان تزریق شد. مرگ‌ وجدان را به همراه داشت.ما غافلانه شنیدیم و پذیرفتیم و اگر حتی نپذیرفتیم در مقابلش نایستادیم. آن باور این‌جمله است که در راه دین چه کشته شوی و چه بکشی پیروز میدانی و جایگاه والایی در جهان دیگر خواهی داشت.

کلمات کلیدی این باور "کشتن" و" کشته شدن" و" جهان دیگر " یا همان آخرت است. این باور جنگ‌طلبی را ترویج میکند و بر علیه زندگی است. بودن با چنین باوری ذهن را به سمت یافتن دشمن و مخالف هدایت میکند و توان مخالف عقیده خود شنیدن را از ما می گیرد. کاش به همین جا ختم شود. به ما این‌اجازه را می دهد که به قتل او فکر کنیم و بدتر اینکه او را بکشیم چون دیگر او محارب با خدا محسوب میشود. حالا بعد از مرگ‌او نه اینکه دچار عذاب وجدان نمی شویم که به خود امتیاز نیز می دهیم که‌محاهد فی سبیل الله هستیم.

آسیبهای چنین تفکری را اگر بخواهیم بررسی کنیم. تا قلب خانه هایمان رد پای آن را خواهیم دید. با ایجاد ترس در فرزندمان راه فکر کردن را بر او می بندیم. اگر فرزندی بخواهد تفکر ما را بپذیرد به خود اجازه می دهیم از همه چیز محرومش کنیم و در آخر بعضاًبه خود اجازه ی کشتنش را نیز بدهیم. تا به حال چقدر شنیده اید که پدران مذهبی دختران یا پسران خود را به دلیل اینکه بر خلاف تفکر مذهبی اشان عمل کرده اند کشته اند و قانون نیز از چنین‌پدرانی حمایت کرده است و اعلام کرده است که پدر ولی دم اوست و آن پدر بعد از آن راست راست در جامعه راه رفته است و زندگی کرده است.

حالااز چنین مردانی که به فرزندان خود رحم ندارند میتوان خورده گرفت که چرا در خیابان کودکان و جوانان را می کشند و یا بعد از دستگیری به بدترین شکل مورد تجاوز قرار می دهند. شاید فکر مبکنند این تجاوز هم برایشان در آخرت اجری بزرگ دارد.

حوب لست به خود فرصت باز نگری یک سری از باورهای خود را بدهیم. و ببینیم که چطور یک باور غلط چطور میتواند جامعه را از ابعاد انسانی خارج کند و تا آنجا برساند که دست به اعمالی بزنیم که حیوانات هم با هم‌نوع خود نمی کنند.

رهایی از بردگی

ح.ش | شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ | 9:48

شاید تو نتوانی برای رهایی از بردگی بایستی. شاید برده بودن را یک‌امتیاز ببینی. اما این نه اعتباری برای تو می آورد و نه ارزش تشویق شدن داری.چرا که تو به بردگی خو گرفته ای درست مانند یک‌ معتاد که در گیر افیون خویش است. آیا کسی برای آن‌ معتاد کف میزند. آیا این اعتیاد‌ ارزش او را در جامعه بالا می برد؟

به خودت نگاه کن جاهایی که تواسیر باید ونباید های تعریف شده از بیرون از وجودت هستی جاهای بردگی توست.باید و نباید هایی که‌گاه فکر میکنی اصل این دنیا بر آن نهاده شده است. بدان که اینها را اذهان آدمیان در طول تاریخ ساخته است. ایستادن برای راستی آزمایی آنها ترس آور است و شجاعت می خواهد. اما وقتی می توانی از آنها رها شوی، که بتوانی اول انها را ببینی. با خودت رو راست شوی و درک کنی که از آن تو نیست.سپس بخواهی که از آن تعلقات که چنین سخت به تو چسبیده اند، رها شوی. این روند شاید کُند باشد. اتفاقاً کُند بودنش ارزش است. زیرا باعث میشود به بصیرت برسی. به خودت فرصت آزمایش تک‌ تک‌ آنها را بده. اما بدون تعصب، بدون پیش داروی. این زدودن ذهن از تعصبات موجود است که تو را از درون بزرگ‌میکند. خرد تو را رشد می دهد. تو وقتی به وادی خرد ورزی پا میگذاری. قبل از هر کسی، اطمینان کردن به خودت را می آموزی. معلمت درونی میشود.

کم‌ کم‌ میشوی این بیت از سعدی که:

برگ‌ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفتری ست معرفت کردگار

این رسیدن به خود آگاهی ست که تو صاحب خبر میکند. تو دیگر برای تایید خودت به هیچ کس و هیچ دیدگاهی نمی چسبی پاسخ از درون تو می جوشد. حتی مخالفتها تو را از پا نمی اندازد. جایی پاسخهایت سکوت تو می شوند. بدان که تلاش تو در این راستاست که تو را از بی خبری به در می آورد. زیرا دست واسطه ها را از درونت قطع کرده ای.‌

حافظ بسیار زیبا گفته است:

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی.

کسی که صاحب خبر است بندهای اسارت به شکلهای مختلف را پاره کرده است. او نیک می داند در این هستی یک چیز به خودش بدهکار است و آن آگاهانه زیستن است. در نتیجه به هیچ خبر دست دومی تن نمی دهد. چه برسد به اینکه این اخبار از نسلهای قبل به او به ارث رسیده باشد.

دشمن

ح.ش | پنجشنبه پنجم آبان ۱۴۰۱ | 8:16

در کشاکش این روزهای سخت، دیگر توان حرفهایی که فرار از مسئولیت معنای آن است را نداریم. هر روز اتقاقی نا میمون در این‌کشور رخ می دهد و آن را به گردن دشمن می اندازند. در شاهچراغ تیر اندازی میشود و مردم مجروح می شوند به گردن دشمن می افتد. متروپل برای بار سوم‌ ریزش میکند و باز پای دشمن به میان‌می آید دختران وزنان سالهاست که با تبعیضها مبارزه می کنند باز پای تحریک دشمن وسط است. اقتصاد و آب وهوا و زمین نابود میشودباز دشمن است که عامل اصلی است. سوال ما این است حکومتی که این اندازه ناتوان است که دشمن در همه جای زندگی مردمش نفوذ دارد، در واقع نشان داده است که صلاحیت اداره این‌کشور را ندارد.

اگر کلمه ی دشمن لباس انسان به تن‌میکرد. مطمئن باشید از تمام متولیان این نظام و هوادارانشان‌ به محاکم قضایی شکایت میکرد که این چنین مورد سوء استفاده قرار گرفته است. می گفت‌که در کشور گردنش از مو باریکتر است. چون نظام موجودتمام اشتباهات و کارهای مغرضانه و نفاق افکنانه ا ش را به گردنش در طی ۴۳ سال انداخته است.

کاملن مشخص است که اتفاق شاهچراغ کار خودشان است تا به عوام بگویند معترضین می خواهند شما را به خاطر اعتقادتان بکشند.

در جایی از بزرگی خوانده بودم که دیکتاتور ها برای بقای خود به دشمن فرضی نیاز دارند. چرا که با آن میتوانند افکار عمومی را مهار کنند ودر خدمت امیال خود قرار دهند.

کاش استعدادی که صرف توجه نابخردیهایشان وایجاد رعب از طریق وجود دشمن در این سالها شده است، صرف ایجاد دوستی و وفاق با مردم خود وجهان می شد. مطمئناً الان کشورمان گلستان بود.

ما نمیتوانیم از حاکمان بخواهیم از شیوه ی منفورشان دست بردارند. اما می توانیم از خودمان انتظار داشته باشیم که افکارمان توسط آنها مدیریت نشود و مورد سو استفاده آنها قرار نگیریم.

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .