این روزها که آگاهی به خیابان آمده است میبینیم که تحصیلات عالیه و ثروت نیستکه ما را متفاوت و پرسشگر میکند. آگاهی جنس دیگری دارد.
وقتی کسی اقتصادش خوب است میتواند ثروتمند شود. البته در جهان همه از راه سلامت به ثروت نمیرسند و در کشورما نیز تعداد افرادی که از راه دور زدن دیگران به مال ومنال می رسند کمنیستند و همینطور در مقربان درگاه نیز متمول شدن با پاچه خواری و دور زدن تحریم و نوشتن حقوق مزایای نجومی برای خود و وابستگان است.
تحصیل هم در اصل کسب یکمهارت است ربطی به آگاهی ندارد. شما دکترا و مهندسی هر رشته ای را می توانی داشته باشی ولی انسان آگاهی نباشی.
جنس آگاهی از پرسش است. چقدر به خودت در هر سن اجازه پرسش میدهی، مهم است. پرسشگری است که انسان را به وادی فکر کردن می برد. وقتی در خانه پرسشگری و نه گفتن را به کودک می آموزیم در واقع او را به مشاهده کردن آنچه که هست وا می داریم. این مشاهده گری است که در ذهن سوال را ایجاد میکند. این چند سالی که کرونا بود. کلاسها آنلاین برگزار میشد. من همیشه از پرسشهایی که یک سری از کودکان و نخواستنهایشان به وجد می آمدم. دیگر معلم به شاگرد نمی توانست تحمیل کند چه متنی را بخواند. چون خانواده ناظر بر اعمال معلم بود و معلمهای خودشان را سانسور می کردند تا خوب جلوه کنند. روزی در خانه یکی از اقوام بودم. سوال دانش آموزی بعد از دیدن تصویرمسجد از معلم این بود که چرا مرد و زن را از هم جدا کرده اند؟ جدا کردن اصلا خوب نیست. یا اینکه وقتی معلم در مورد خدا صحبت میکرد بعضی از بچه ها می پرسیدند حالا کی گفته خدا هست؟
خدا چه شکلیه؟
اگر خدا شکل ما آدمها نیست چرا شکل آدما توقع داره؟
من به کودکی خودم باز گشتم که چقدر در ما ترس ایجاد شده بود که حتی سوال در ذهنمان ایجاد نمیشد. درخانه های ما که اطاعت حرف اول را میزد در واقع در همان سالهای اول والدین اسباب خرد ورزی ما را قلع وقمع می کردند. همین باعث میشد ما انسانهای ظلمپذیری بشویم و از آنجا که ستمدیده بودیم، به دنبال ستایش ستمدیدگان باشیم.
جمله ای از حسین پناهی چنان تلنگری بر من زد که نوع بودن سالهای قبل خودم رابرایم زیر سوال برد. دیدم که چطور ستمگر پروری در قالب ستمدیده دوستی کرده ام.
حسینپناهی گفته است که:" مننمیدانم چرا آخوندها انقدر به یزید لعنت می فرستند. آنها از سفره ای که یزید برایشان پهن کرده است روزی می خورند."
من دریافتم که وقتی چنین با یکموضوع بخورد میکنیم در واقع به ستم و ستمگری اعتبار می بخشیم و به ماندگاری و بقای آن دامنمی زنیم. نا گفته نماند که در چنین فرهنگی ستمدیده بودن ارزش میشود. در نتیجه به مرور جامعه حس نیاز به صاحب و ولی پیدا میکند حالا این صاحب و ولی را میتوان حاضر یا غایب انتخاب کرد. آنگاه برای در غیبت بودنش نایبی باید برگزید. که درنتیجه آن نایب صاحب مال وناموس همه میشود. اینجاست که ستمگر متولد میشود البته در جایگاه تقدس. مردم مطیع، او را تافت جدا بافت می بینند و بی چون وچرا پیرو او میشوند. و این آغاز یزید پروری ست.
در فرهنگ انتظار و آمدن انسان کامل وعده داده شده در ادیان مختلف، شکل دیگری از ستمپذیری نیز متولد میشود. در آن فرهنگبه زیر مجموعه خود می گویند تو فقط باید خودت را بسازی و هیچکاری نداشته باشی که در جهان چه میگذرد. در این فرهنگ.انسانها منفعل و بی تفاوت به ساخت و تغییر جامعه میشوند. اینها در هر اتفاق اجتماعی که برای تغییر باشد به دنبال بخشی هستند که به نظرشان حق نیست و همان را دستاویز میکنند و با دیگرانهمراه نمی شوند . به نظر من اینها مثل خانه هایی هستند که ساخته شوند، ولی کسی ساکنشاننباشد. چه ارزشی دارد؟ حتی اگر زیبا ترین خانه باشد به مرور تبدیل به متروکه میشود. ساختنی که بهره ای نتوان از آن بُرد، فقط حرامکردن مصالح است.