سقف آرزوها، این روزها تا روزمرگی پایین آمده است. رویاهای ما شده است یک مهمانی معمولی، بوسیدن عزیزان ، بی ترس وارد جمعشدن، از آنهم کمتر، من امروز وقتی سوار اسنپ شدم .در حالی که ماشین از جلوی ایستگاه مترو عبور میکرد. ناگهان چنان درگیر حس دلتنگی شدم که خودم، باورم نمی شد. یعنی سوار مترو شدن نیز برای من یکی از آرزوها شده است. شروع کردم به نظاره کردن افکاری که در سرم رژه می رفت. رویای بزرگ همه مردم، بازگشت به زندگی قبل از کروناست.
زندگیی که جزء جزء ش نارضایتی بود. حالا که مدتی ست از حداقل ها هم محروم هستیم و تهی از ساده ترین موهبتهای زندگی شده ایم . در رویای زندگی معمولی، ایام را ورق می زنیم. اما تا چه زمانی این ورق زدن های ما ادامه دارد ، معلوم نیست. گاهی از دوام آوری خودمان شوکه میشوم. کرونا برای همه ملتها سر شار از درد ورنج و فراق بوده است. اما برای ما با مقولاتی همراه بوده و هست که هر روز تاسف بیشتری را ما متحمل میشویم. هیچ گونه حمایت دولتی که در این یک سال واندی نشدیم و از آن بدتر واکسناسیون ما ملت هم داستانهای خودش را پیدا کرده است. مردم ما این روزهای در میدانهای متفاوت در حال نبرد هستند. از یکطرف گرانی روز افزون ارزاق وسوخت و کرایه و مایحتاج از طرف دیگر بیماری و نبود دارو و مرگ و میر. و دولت ما چنان غرق در بازیهای سیاسی است که به هیچ وجه جایی برای درک امور مردم برای خود نگذاشته است. ما چون رمه ای رها شده در بیابان هستیم که گرگ فقر و بیماری در حال دریدنش است.