این روزها مفهوم انتظار را بیشتر درک میکنم و عوارض انتظار را بیشتر بر روی افکار واحساساتم شاهد هستم.در انتطار حس معلق بودن را زیاد تجربه میکنم. این حس باعث میشود تکلیف خودم را در دست به عمل زدن ندانم. انتظار در عدم هشیاری باعث تخریب روان میشود. فقط حضور و صبوری را پیشه خودکردن است، باعث میشود بتوان این روزها را گذراند. در بعضی شرایط که قرار میگیریم انتظار، تنها کاری است که از آدممی آید.(مثل این روزهای من) اما آنچه بیشتر برایم ملموس شده است. آسیب فرهنگانتظار به جوامعی است که قرنها ست. زندگی را زندگی نمی کنند و برای چشیدن هر لحظه منتظر آمدن شخصی خاص ودر کسوتی خاص هستند. یعنی با این تصور، در انتظار ناجی روزگار می گذرانند. هر چند، هر چه بر آگاهی بشر افزوده میشود. رهایی از این توهم که شخصی بیاید را کنار میگذارند و بیشتر می بینند که ناجی واقعی زندگیشان خودشان هستند. پس دست به عمل میشوند. همینطور به این درکمی رسند فقط از طریق آگاهی و رشد خرد جمعی است که می توانند ناجی زندگی اجتماعی خود نیز بشوند. این رشد فکری در اشخاصی که با ترسها و تعصبات مذهبی زندگی میکنند. پیش نمی آید. زیرا برای رشد در هر جنبه زندگی، لازم است قدرت ایستادن برای عبور از ترسها وتعصباتمان را پیدا کنیم. یعنی انسان ریسکپذیری بشویم. در این صورت است که با واقعیت زندگی مواجه می شویم. و ناجی بودن خود را در می یابیم.