گاهی در زمانی که دست به انتخاب می زنیم. اگر این انتخاب آگاهانه نباشد و بر اساس ملاحظات ، ترسها و با احساسمان انتخاب کنیم. اغلب بعد از مدتی درگیر چالشهایی میشویم که از هر مسیری کهمی رویم حالمان در آن رابطه خوب بشود یعنی حس و حال خوبی در آن رابطه داشته باشیم ، غیر ممکن میشود. یعنی هر روز تلاشی جدید میکنیم اما نتیجه که نمی گیریم هیچ. فشارهای وارد شده بیشتر نیز میشود.
تو ضیح بیشتر اینکه، از خودتان بپرسید. تا به حال چقدر خواستید کاری بکنید که مسیری اصلاح بشه و نتوانستید؟
چقدر راههای مختلفی را امتحان کردید که نتیجه مطلوب نداده است، اما باز از امکانات موجود در همانمسیر برای تغییر استفاده کردید؟
این شکل عمل کردن مانند این است که موشی برای پیدا کردن پنیر به آخریک سوراخ برود و ببیند که پنیر نیست، بر گردد. دوباره وارد آن سوراخ بشود ولی این بار از پهلو وارد شود. باز وقتی با نبودن پنیر مواجه شد ،راه دیگری که انتخاب کند ، مثلا این بار، عقب عقب به انتهای سوراخ برود به نظر شما او به پنیر میرسد؟
جواب این است که هرگز !
چرا؟.
مبرهن است که از اول انتهای آن تونل از هماناول پنیری وجود نداشته است. پس با تغییر مسیر می توان انتظار داشت که به آن برسد.
بعضی از رابطه ها و انتخابهای ما نیز از اول شکل نگرفته است. مثلا یکی از طرفین در ظاهر وارد رابطه شده است، در نتیجه طرف مقابل هر راهی برود که کیفیت رابطه تغییر کند و به همدلی در رابطه برسند. ممکننمیشود و حتی در بعضی روابط همه این تلاشها به شکلی دیده میشود کع طرف مقابل احساس می ککه میتواند هر سو استفاده ای را از او بکند.
بنابراین با تغییر مسیر در نتیجه تغییری که حاصل نمی شود که هیچ، گاه رابطه خرابتر هممی گردد . در چنین مواقعی تنها راه پایان دادن به آن رابطه است. در واقع لازم است که تغییر اساسی ایجاد کنیم. یعنی باید تمام نیروی خود را صرف این جریان کنیم که از آن رابطه خارج شویم.