وقتی که شروع به نوشتن میکنم . دیگر فقط یکنگارنده ام. هیچ چیز را من تعیین نمیکنم. نه اینکه موضوع چه باشد. نه اینکه چند سطر نوشته شود . یا اینکه شروع و پایان چطور باشد؛ میشوم مجری طرح ذهنی خودم. طرحی که در لحظه شکل میگیرد.
الان در مورد اینکه چه چیزی زندگی را زیبا میکند میخواهم بنویسم. بعضی از ما آدمها زیبایی زندگی را فقط به دل بستگی ها و ماندنها می دانیم. از همین نقاط نیز آسیبب زیادی می بینیم. بعضی دیگر زندگی را درسفر و عبور زیبا می بینیم. بعضی در آمد وشد در این دو مقوله بعضی همینکه شکل والدینمان زندگی کنیم کفایت میکند وبه نظرمان می رسد زندگی همین است. تکرار گذشته . واقعیت این است که چنبن آدمهایی با مسئله رضایت شخصی آشنایی ندارند. بعضی نیز افکار محدود کننده اشان اجازه فکر کردن به آنها نمی دهند. وقتی برای شما از گره ای در زندگی شان مینالند، کافی ست، یک راه کار جدید ارائه دهید. خواهید دید، چنانمتعجب به شما می نگرند که خودتان راجمع خواهید کرد. بخش انکار در وجود این اشخاص بسیار قوی است.درست مانند آن اسبهایی هستند که کالسکه چی دوطرف صورتشان را بسته است تا در مسیر دلخواه او حرکت کند و راهی غیر از آن را نبیند. افکار محدود کننده آنها چنینکاری را برایشان میکند.
انسانهایی که گشوده اند وسیال ، زندگی میکنند با نیروی هر روز خود، وباز هستند به اندیشه های نو ، هر روز را با خواست همان روز به شب می رسانند، اینانمیدانند در زندگی چقدر منعطف باشند تا از اختیار و حق انتخاب خود بیشترین بهره راببرند. زندگی میکنند بی حسرت دیروز و هر لحظه چنان رها هستند که
دل بستگی ها اسیرشان نمیکند. دل کندنها برایشان سخت نمیشود. هر لحظه ادماده سفرند. و کامروا می زییند. زندگی کردن با آنها چنان روح بخش است. که زیبایی زندگی را هر لحظه با آنها درک میکنی.