هر بار که یک ترس از خودم را می بینم. به جای فرار از آن ، به آن حمله ور میشوم.
لحظه ها و شاید ساعتهای سختی رو طی میکنم. ساعتهایی که شاهد انقلاب درونی و سکوت بیرونی خودم هستم. تاریکیهام رو در این سکوت در می نوردم. سپس با چنان نیرویی مواجه میشوم که از یک بیماری روان تنی رها میشوم. سالها حمل کردن ترسها مرا دچار انواع بیماریهای روان تنی کرده است. دیشب بر یکی از این بیماریها فائق آمدم. شاید نزدیک به ۱۵ سال بود که من به هیچ وجه شب بیداری را نمی توانستم تحمل کنم. یعنی اگر در یکمهمانی قرار میشد که شبی را تاصبح در کنار یک دوست یا یکی از اعضای فامیل بمانم و تا نزدیک صبح با هم حرف بزنیم و بخندیم. من چنان درگیر گیجی و منگی و سردرد می شدم که نمی توانستم روی پاهایم بایستم. دو سه باری که چنین حالی را تجربه کرده بودم، با خودم عهد کرده بودم. دعوتهای اینچنینی را نپذیرم. اما دیشب به راحتی پدیرفتم و ترسهای ریز و درشت خودم را دیدم واز آن عبور کردم و بسیار جالب بودکه من با ابنکه زمان کمی خوابیدم حالم بسیار خوب بود. و اصلا از آنگیجی ومنگی و سردرد خبری نبود.
این متن را دیروز نوشته بودم ویادمرفته بود ارسال کنم.