چقدر به خودمان فرصت اندیشیدن میدهیم؟
چطور میشودکه گاهی بیشترمان اطمینانی ابلهانه به افکار خودمان داریم و بالاتر و بهتر و متفاوت را نمی توانیم بپذیریم؟
آدمها هر چه به خودشانفرصت تجربی زندگی کردن را بدهند. بیشتر متوجه می شوند که آنچه در درونشان میگذرد. فقط درون خودشان است و لزومی ندارد برای دیگری و دیگران نیز چنین باشد. و آنگاه دست از اصرار واثبات خودشان وتحمیل آن به دیگری برمیدارند. جمود اندیشه ها چقدر عامل دشمنی و نفهمیدن خود ودیگری در طول تاریخ بشر ودر زندگی کنونی ما شده است، قابل وصف نیست.
گاهی این کدری افکار چنان لطمه بزرگی به جامعه می زند که خود شخص حتی نمیخواهد مسئولیت آن را به عهده بگیرد و به همه کس نسبت میدهد الا به فکر بیمار خودش. کاش همه مثل مولانا در جوانی بیدار میشدیم. تا در اینجامعه زهر نوش دائمی نمی شدیم. چقدر ما هزینه این در نا آگاهی زندگی کردن را بدهیم؟ چرا این هزینه را حاضر نیستیم برای آگاهی بدهیم؟
گاهی میخواهم آن اسرافیل در صور بدمد تا همه از این غفلت بیدارشویم وقیامتی بر پا کنیم. واز این خود تخریبی دست برداریم .
شاید هزینه ماندن در این افکار پوسیده غیرقابل جبران شود. شاید مخروبه ای که تحویل میگیرم از تمام دفینه ها خالی شده باشد! و هزار شاید دیگر
راستی چگونه از اینمعضل رها میشویم؟
چه راهی مناسبتر است؟