اعتماد در درون باعث آرامش میشود. با داشتن اعتماد، ترس و اضطراب در وجود انساننهادینه نمی شود. در نتیجه شخص راست کردار می شود. اگر جامعه ای سالم باشد بر پایه اعتماد اداره می شود. وهمین آرامش را برجامعه حاکم می کند.وتعامل انسانها ارزشمند می گراند.
اما همین اعتماد که ارزشهای زیادی را برای فرد و جامعه دارد، در جامعه ناسالم ، شخص اعتماد کننده ، در زندگی تبدیل به غذا میشود که گرگهای جامعه، او را می بلعند.
در چنین شرایطی باید به فرزندانمان بیاموزیم که اعتماد مثل تمام مقوله های ارتباطی یک امر دو طرفه است.
باید بیاموزند که دیگران را ارزیابی کنندو یا حتی به خودشان اجازه نقد دیگران را بدهند، که شناخت در آنها رشد کند. تازمانی که در زندگی، کنار انسانی قرار می گیرند، که با ریا کاری برخورد می کند بتوانند تشخیص بدهند. تا مورد سو استفاده قرار نگیرند. و در موقعیت لازم برای حق خودشان بایستند.
بیست سال پیش روزی مدیر دبیرستان فرزندم مرا خواست، تا با من در مورد فرزندم گفتگو کند. هیچ گاه کلامش را فراموش نکرده ام. او گفت:پیامبر اسلام گفته است به مردم حسن ظن و به خودت سوظن داشته باش. ولی من می گویم برعکس! (برایم جالب بود که مدیر یکمدرسه در اینحکومت که یک سره ادعای اجرای کلام محمد بن عبدالله را دارد چنینمی گوید) و هدفش این بود که به من بگوید تو چرا اینقدر فرزندت را سالم تربیت کرده ای که به همه اعتماد میکند. در این جامعه او لطمه میخورد.
این روزها متوجه حرف او شده ام که در جامعه ای که گرگها آن را اداره می کنند ارزشهای انسانی هیچ جایگاهی ندارد.
وقتی اعتماد و تعادل در وجود ما باشد، ما در رابطه با دیگران بازی برنده برنده خواهیم داشت. اما آیا در چنین جامعه ای که از تعادل خارج است، اعتماد و دیگر ارزشهای انسانی در تعادلش هم جایگاهی دارد ؟
باید خودمان برای برگرداندن ارزشهای انسانی در اینجامعه بایستیم.