امروز باز هم در شروع هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. مثل اغلب اوقات که می آیم و صفحه وبلاگم را باز میکنم. ونمی دانم چه می خواهم بنویسم.اما در مسیر نوشتنکهقرار میگیرم؛ مطلبی که برای آن روز هست خودش جاری میشود. ومن فقط نویسنده آنمطلب میشوم. کمو زیاد و خوب و بدش را هم کاری ندارم. به همین دلیل وقتی نگارشم تمام میشود یکعنوان برایش انتخاب میکنم و جمله اولم را پاکمیکنم. اما امروز این کار را نمی کنم. جمله اول خودش مطلب امروز است.
پس به جسارت شروع می پردازم. همینکه آدم برای خودش برنامه ای را تعریف میکند و در جهت به انجام رساندن آن دست به عمل میزند. خود به خود، چگونه پیش رفتن برایش روشن می گردد. اینطور هم نیست که نا گهان تا پایان راه را متوجه بشویم. بلکه چند گامجلو تر را می توانیم ببینیم.
نوشتن هممثل تمام کارها ، شروعش شاید سخت باشد. اما همینکهدست به قلممیشویم و مداومت به انجام آن را برنامه خود می کنیم. از سختیه شروع کاسته میشود. و لذت عجیبی در وجودمان ایجاد می شود که توقف و انصراف درش بی معنی می گردد.
امروز باز هم "نمیدانم" وبلاگامروزم را ساخت. همین ارزش شروع کردن با نا آگاهی را نشان می دهد. روزنه ها همیشه از دل تاریکیها باز میشوند. پس به دل تاریکیهایمان بزنیم و خودمان را به ترسهای متفاوت ومنطق خفه کننده امان نفروشیم . چه بسا جوجه اردک زشتی که از تاریکی تخم بیرون آمده است. کمکمتبدیل به قوی زیبا و خرامانی بشود، که نگاه کردن به آن، همه زیباییها را یک جا به ما تقدیم کند.
البته این هوشیاری که مانع اصلی در بروز و شکوفایی خودمان هستیم را لازم است که بپذیریم و بدانیم که اگر میخواهیم کربن وجودمان به الماس درخشان تبدیل شود. باید که این "خود" را کنار بگداریم . و یادبگیریم کهناخالصی هایمان ن را بتراشیم و صیقلی وزیبا بشویم.