یکنقطه ای که در شخصیت من هست و روی آن خیلی کار کرده ام ولی هنوز هم به کار کردن روی آن نیاز دارم. این است که وقتی کاری به من سپرده میشود ، فقط می خواهم، انجام دهم که تمام شود.
به همین خاطر در شروع آن کار، شیوه ها ورویکردهایی که می شود آن را انجام داد؛ تا با کیفیت متفاوت به انجام برسد را در نظر نمی گیرم. به سرعت اقدام به انجام آن به شیوه جا افتاده در ذهنم می کنم.
در واقع این طرز بودن از من آدمی ماشینی ساخته بود که کاری را که به من سپرده شده بود. به شیوهای که از قبل در ذهنم طراحی شده بود.به انجام می رساندم. از آن رو که باید به پایان می رساندم در انجام یک سری از آنها دچار اضطراب میشدم. و کم کم این اضطراب به روان منلطمه می زد. وقتی به بررسی ریشه این نوع بودن خودم پرداختم. متوجه شدم. این نوع بودن از آنجا سرچشمه میگیرد که آدم بر اساس تکلیف و وظیفه رشد بکند و یک کار را صرفا انجام بدهد چون باید انجام یدهد. از عشق انگیزه و میل شخصی در آن خبری نباشد. در واقع حق انتخابی برای آن در خود نبیند. این نوع بودن، ریشه در بزرگ شدن ، در خانواده مذهبی دارد که والدین مذهب خودشان را به فرزند تحمیل می کنند . یا بهتر بگویم، خود را موظف می دانند که آداب دینی را به شیوه خود به او آموزش می دهند. و فرزند هیچ خود آگاهی نسبت به آنندارد و صرفا ارثیه خانواده است. پس در سنکم بدون هیچ آگاهی آن را تکرار می کند. که فقط والدین را راضی نگهدارد.
این جریان خودش عامل مرگخلاقیت در شخص میشود. چرا که خلاق شدن و خلاقانه عمل کردن توام با شور وشوق درونی ایجاد میشود. در واقع شخص آن را انتخاب میکند. با اینکه والدین من طوری رفتار نکرده بودند که تحت فشار شدید آن اعمال را انجام دهم .یعنی بابت آن تنبیه وتهدید نمیشدم. ولی باز هم تاثیر آن در روان من بسیار شدید بوده است. بعد از ده سال که به طور جدی روی ابعاد مختلف شخصیت خودم کار میکنم. حالا در شروع بیشتر کارهایم به خودم اندیشیدن میدهم، که چگونه آن را شروع کنم و چطور روند آن را طی کنم، که نحوه انجام آن دلخواهم و متفاوت باشد. و اینطور هست کهعشق وعلاقه و همچنین آرامش بیشتری زا در خودم احساس میکنم. و البته که در زمانهایی که نسبت به درون خودمحضور نداشته باشم . شکل بودن قبلی باز می گردد.