وقتی می خواهی با تمامتوان زندگی کنی وهر لحظه را دریابی . یک راهش سفر رفتن و به دل طبیعت زدن است. کوله ات را برداری و به کوه ودشت و دریا و جنگل بروی.و در دل طبیعت وقت بگذرانی و یا به شهرها وکشورهای دیگر بروی و زندگی کردن با مردمان و فرهنگهای دیگر را تجربه کنی. آن وقت مطمئن باش دنیایت هر روز بزرگ وبزرگتر می شود.و نگاهت به زندگی تغییر می کند.
من عاشق سفر کردن هستم و به دنبال فرصت برای سفر رفتن. نه برای سفر، مکانخاصی مد نظرمهست ونه کیفیت خاصی را برایش تعریف میکنم. چرا که اینها ایجاد محدودیت می کنند.. رها از هر قیدی سفر رفتن برایم مطرح است. چرا که سفر ضمنتجدید قوا، من را به اعماق وجودم می برد. این سیر بیرونی با سیاحت درونی برایم همیشه دستاوردهای زیادی داشته است و قدم به قدم مرا با خودم آشتی داده است. و به این بیت از شعر سعدی رسیده امکه:
بنی ادم اعضای یکپیکرند
که در آفرینش ز یکگوهرند
این که سفر رفتن بتواند عامل نزدیکی و بالا بردن هم زیستی در ما بشود. بستگی به نوع نگرش ما دارد. وآنچه من در اینجا مطرح می کنمبرای انسانهایی است کههممسیر منهستند.
البته نا گفته نماند که سفر نیز اگر تبدیل به عادت بشود؛ دیگر عامل رشد نیست. پس لازم است در لابه لای سفر رفتن مدتی نیز توقف کرد و به عادت دروننگری پرداخت و خلوت گزینی را تجربه کرد. یعنی در طول سکنا گزینی به سیر درونی پرداخت. در واقع
به شکل دیگر به حرکتخود ادامه داد.
به قول مولانا
ما زنده از آنیم که آرامنگیریم
موجیمکه آسودگی ما عدم ماست
رکود و درجا زدن نیروی زندگی را در ما می کشد. پس حرکت حتی کند و آرام باعث نگاه هر روز تازه به زندگی می شود.