این متن را دیشب ثبت وارسال کرده بودم. اما این اتفاق نیفتاده بود. امروز دوبار ارسال کردم.
در قسمتی از کتاب جنگل نروژی کهامروز مطالعه میکردم. به نقلی از شخصیت دوم داستان نااُکو کهدر یک آسایشگاه روانی زندگی میکند برخوردم که به نظرم خوب است که هر کدام از ما در زندگی به آن توجه داشته باشیم.
نااکو در نامه ای به واتانابه شخصیت اصلی داستان مینویسد:
" احساس میکنم همه عین هم هستن، و همه به یه اندازه معیوب و ناقصن. .......ما به این خاطر این جا نیستیم که عیبهامون رو اصلاح کنیم بلکه به این خاطر این جاییم که با عیب هامون کنار بیایم. مشکل ما بیمارها این نیست که نتونستیم نقص هامون روبرطرف کنیم، بلکه اینه که نتونستیم نقص هامون روبشناسیم واون ها رو بپذیریم. گفت همونطور که طرز راه رفتن هر کس با بقیه قرق داره و خاص خودشه، آدم های مختلف هم هر کدوم به طرز خاصی فکر می کنن و حس می کنن و به دنیا نگاه می کنن و اگر تو بخوای اون ها رو تغییر بدی و یا اصلاحشون کنی، نیاز به زمان داری و این کار فرایندی نیست که یه شبه جواب بده، و اگر بخوای چنین کاری کنی و اونها رو مجبور کنی که تغییر کنن، یه نتیجه غیر منتظره میگیری."
این واقعیت فقط در مورد کسانی کهکارشان به آسایشگاه روانی کشیده است، صادق نیست. بلکه در مورد بیشتر آدمهای اجتماع که به قول کتاب از عیب و نقص هاشون بی خبر هستند هم درست است.
چه تعداد از ما توان شنیدن معایب خودمان را داریم و بهتر اینکه چه تعداد از ما حاضریم به دنبال عیوب خودمان بگردیم و در پی اصلاحش باشیم؟
بیشتر ما آدمها ترجیح میدیم چراغ دستمان بگیریم و معایب دیگران را پیدا کنیم. و تازه حتی بلد نیستیم معایبشان را درست گوش زد کنیم، چرا که با معایب خودمان مواجه نشده ایم و برای اصلاح خود اقدامی انجام نداده ایم، تا حداقل در مورد خودمان تجربه کرده باشیم و بفهمیم چقدر مقاومت یک انسان برای دیدن عیب خودش برانگیخته میشود؟ تا از این طریق بیاموزیم که چگونه برای بیان عیب دیگران قدم بگذاریم.
روبروی خود ایستادن و برعلیه خود بودن کار بسیار سختی است که نیاز به صرف کردن زمان زیاد دارد. مهمتر اینکه باید صد درصد خواسته قلبی شخص باشد، تا بتواند درمسیر دشوار پایداری کند.
هیچ وقت دیگران را به اجبار نمی توانیم وادار به تغییر کنیم. در آنصورت ما هستیم که باعث مخفی کاری در شخصیت یک فرد خواهیم شد. من دیده ام والدینی را مرتب فرزندانشان را کنترل میکنند، تا آنهارا بر طبق الگو های خودشان بار بیاورندو از قوانین وضع شده در خانواده تخطی نکنند . اما با بزرگ شدن بعضی از فرزندان چنین خانواده هایی ، به خاطر اینکه آنها میخواستند خودشان تجربه کنند. یعنی زندگی را به شکل دیگری می پسندیدند، و مرتب در خانواده مورد شماتت قرار گرفته اند، دچار انحرافات اخلاقی بسیار پیدا شده اند.
بعضی از آنهادر ظاهر به خاطر ترس از والدین نمایش شبیه انها بودن را میدهند. اما در پنهان به انواع مواد مخدر و رابطه ها خارج از تعهد و دزدی... میپردازند. بعضی گریزان از خانه و خانواده میشوند.
بسیار دیده ام که این خانواده ها در این شرایط نیز مسئولیت خودشان را نمی پذیرند. که خود شان بلای جان فرزندشان بوده اند، و انگشت اتهامشان به سمت دیگران است.
سخت ترین رویا رویی مواجه شدن با خود و ایستادن برای تغییر خود است.
بسیار تاسف برانگیز است که بدانیم در سطح جامعه هستند، انسانهایی که معایبشان را حُسن میدانند(مثلا والدینی که فرزندان خود را مرتب کنترل می کنند، در واقع کنترل کردنشان را مراقبت می دانند و به این شکل بودنشان افتخار می کنند و حکومتهای دیکتاتوری به هر شکل که در دنیا وجود دارد و با وضع قوانین محدود کننده باعث پنهانکاری در عامه مردم میشوند) با قرار گرفتن آنها در سطوح بالای جامعه، به جای اصلاح جامعه، هر روز به تخریب آن مشغولند و چون به قول قدیمیها ریش و قیچی دست آنان است. انحطاط این جامعه و سقوط آن را هر روز نزدیک ونزدیکتر میکنند، و به معایبشان افتخار نیز میکنند