امروز کتاب جنگل نروژی هاروکی موراکامی را شروع کردم.در جایی از کتاب، از زبان شخصیت اول داستان، مطلبی را مطرح کرده است که توجهم را جلب کرد.
من کتابهای مورد علاقه ام را بارها و بارها میخوانم و هر بار گویا نکته ای نو از آنها دریافت میکنم. مثلا کتاب شازده کوچولو نوشته اگزوپری را هر چه می خوانم برایم کهنه
و تکراری نمیشود. بعضی کتابهای یالوم را هر کدام، چندین بارخوانده ام. همینطور میلانکوندرا و تعدادی نویسنده دیگر......
در جنگل نروژی موراکامی از زبان واتانابه میگوید:" عطش خواندن گرفته بودم...میخواندم، اما نه کتابهای مختلفی را، من دوست داشتم که کتابهای موردعلاقه ام را از نو بخوانم،بخوانم وباز هم بخوانم. بارها وبارها."
" چشمهایم را می بستم و کتابی را بیرون می کشیدمو بویش را نفس می کشیدم و همین برای خوشحالیم کافی بود."
من نیز از در دست گرفتن و دستکشیدن به صفحات کتابم چنان ذوق زده می شوم که واقعا در هر شرایط روحی باشم جانی دوباره میگیرم.
در مورد کتاب گتسبی بزرگ میگوید:" هر از گاهی که حس خواندنش به سراغم می آمد. آن را از قفسه بیرون می کشیدم ویک فصل از آن را تصادفاً انتخاب کرده و می خواندم. آن کتاب حتی یکبار هم مرا مایوس نکرد. حتی یک صفحه کسالت آور هم در کل کتاب وجود نداشت. دلممی خواست برای همه جار بزنم که اینکتاب چقدر بی نظیر است، "
من نسبت به بعضی کتابها و مطالبشان همین حس را دارم.
به نظر من با یکبار خواندن یک کتاب فقط با زبان نویسنده آشنا میشویم. هیچ گاه به عمق مطالب آن پی نمی بریم. نوشته در جان و فکرمان رسوخ نمی کند. تاثیر و تغییری را در اندیشه امان ایجاد نمی کند. فقط یک کتابخانه متحرک میشویم. که هیچ وقت به پای کتابخانه ملی هم نمی رسیم.😂