یه سریال تلویزیون می داد که دختر خانواده تا به مهمانی دعوت میشدند؛ اولین سوالی که مطرح می کرد. این بود که " چی بپوشم؟" از اول فروردین هر روز من یک دغدغه تکراری دارم و آن این هست که "چی بنویسم؟"
متوجه شدم بین دغدغه من و اون دختر هیج تمایزی وجود ندارد. نه نوشتنهای من، امری جدی و ضروری است. نه لباس پوشیدنهای او.
فقط هر دو دغدغه هایی هستند که لازمه زندگی اند. نداشتن دغدغه چنان همه چیز رو راکد و یکنواخت میکند که تبدیل به مرداب میشویم . سپس می گندیدم. دغدغه شخصی هر کس چیزی ست که به او نیرو میدهد و تاثیر آن بر بقیه زوایای زندگی باعث حرکت و پویایی شخص میشود.
شاید کسی خرده بگیرد که چطور بین دغدغه ی آن دختر که بار طنز سریال را نیز با خود به همراه داشت، با نوشتن من و یا حتی بزرگترین دغدغه فلاسفه و مخترعین و مبتکرین تفاوتی وجود ندارد؟
به نظر من داشتن دغدغه است که عامل حرکت و حس نیرومندی در اشخاص میشود. در واقع دغدعه هر کس معنی خاصی به زندگی او میدهد. پس دغدغه، دغدغه است و فقط لازم است داشته باشیم. تا زندگی کنیم.
همین الان وارد تجربه خودتان با افراد کنترل گر بشوید. دغدغه آنها کنترل دیگران است نه خودشان. وقتی این آدمها نتوانند دیگران را کنترل کنند. در افسردگی عمیق فرو میروند و هنوز پا به بزرگسالی نگذاشته دچار الزایمر میشوند. (خودم چنین انسانهایی را در اطرافم دیده ام) در ضمن در این دنیا هیچ چیز صد درصد نیست پس ممکناست نشوند.
شاید الان منرا متهم به تناقض بافی بکنید. و شروع به استدلال و تجزیه و تحلیل کنید، و بخواهید با متمایز کردن این سه مورد به من بفهمانید که اشتباه می کنم . من می گویم این دغدغه شماست. خوشحالم که با آن شما پویا و سرزنده میشوید.
زیاد زندگی را جدی نگیرید، هیچ چیز انقدر جدی نیست. خخخخخخخخخخخخ
دنیا همه هیچ واهل ونیا همه هیج
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ