امروز راخیلی متفاوت شروع کردم. هنوز پنج صبح نشده بود که شروع به نوشتن وبلاگ دیروزم کردم. بعد پخت غذا برای بردن به سر کار. سپس دست به قلم شدم، برای چالش ۵ روزه ای که ثبت نام کرده ام. آنگاه آماده رفتن به سر کار شدم. در بیرون از خانه چند دقیقه ای که منتظر رسیدن همکارم بودم، با یکی از همسایگان هم کلام شدم. سپس رفتن به محل کار و شروع یک روز کاری نزدیک ظهر شد و سومین پنج دقیقه ام را ه بار ۵ دقیقه ام را نوشتم. ظهر حضور بازیگر قدیمی سینما و تلویزیون بهزاد فراهانی و همسرش یک دیدار متفاوت را رقم زد. تجربه ی بسیار جالبی بود من کلا از آشنایی های جدید استقبال میکنم. به نظرم ارتباط با آدمهای متفاوت، دید آدم را نسبت به دیگران رشد می دهد. گفتگوی ما چنان صمیمانه شد با هم از مگوهای ارتباطهایمان نیز صحبت کردیم. امروز رهایی خودم در ارتباط برقرار کردن با دیگران را دیدم، سالها قبل چیزی که مانع برقراری ارتباطم با ادمهای جدید می شد، تابو ساختن از انسانی بود که با او می خواستم دقایق یا ساعتی وارد گفتگو شوم و همین باعث می شد، ارتباطم با آن شخص درست شکل نگیرد. مثلا اگر شخص موقعیت اجتماعی خاصی داشت. فکر می کردم پس باید حواسم به حرف زدنم جمع باشد و شکل نشستنم اینطور باشد.همین تجزیه و تحلیلها که قبل از دیدار در ذهنم شکل می گرفت، تبدیل به مانعی میشد که در طی آن دیدار به قدری معذب بودم که لحظه شماری میکردم تا دیدار تمام شود. و من بعد از جدایی از آن اشخاص، انگار کوه روی شانه هایم حمل کرده بودم. چنان خسته بودم که باید دراز می کشیدم. اما امروز ارتباط انسانی عمیق و ارزشمندی را تجربه کردم که بعد از آن نیز حس ارامش ورهایی داشتم. الان بسیار خوشحالم که موانع درونی ارتباط با دیگران را، در خودمشناسایی کرده ام و بیشتر به خودم نزدیک شده ام. همین ارتباطهایم را غنی وپر بار کرده است.