امروزخیلی روز شگفت انگیزی شد.من وقت بیکاری پیدانکردم، که حتی حوصله ام سر برود.
همیشه تنهایی را دوست داشتم و دارم. ولی انگار از امروز به بعد لازم است که، تنها باشم.از امروز دلشوره روزهایی رادارم کهمهمان دارم. زمانی که بچه ها می آیند و من تمام اوقات بیداریم را صرف امور خانه داری وحضور سبزنوه جان میکنم. خلق کردن وقت، در آن روزهاهنر بسیار میخواهد. برنامه ی اینکه چطور به تمام اموراتم در آن روز ها برسم را در همین روزهای تنهایی باید تنظیمکنم. به خودماطمینان دارم که می توانم.