رویای من

داستانها و دست نوشته های من

دژخیم عشق نوشته اروین. د. یالوم داستان پنجم نرو ،ای مهربان

ح.ش | یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۹ | 17:54

در این داستان با بیماری روبرو هستیم‌که‌شش ماه به طور انفرادی، روان درمانی شده. این بار از یالوم درخواست  میکنه که‌نامه های عاشقانه اش روبراش نگهداری کنه.

وقتی یالوم‌سوال میکند.  که برای چه من باید اینها را نگهدارم؟

دیو پاسخ میدهد.‌ چون‌محرمانه هست و نباید کسی آنها را بخواند. واین نامه ها مربوط به زنی است که سی سال پیش مرده است. یالوم لزومی برای نگهداری نمی بیند ومتوجه می

شود،خودش نیزچنین نامه هایی دارد. (انتقال متقابل)

نکته ای در شخصیت دیو دیده میشود را چنین توصیف میکند. 

پنهان‌کاری ،محور شخصیت دِیو بود که همه ی چیزهای دیگر حول آن می چرخید. او با پنهان‌کاری بر انگیخته و جلب می شد و اغلب با هزینه شخصی عظیمی به پیشواز آن می رفت.

بسیاری از روابطش تحت تاثیر همین اخلاقش واینکه به روراست بودن تمایل نداشت . دگرگون‌ومتلاشی شده بود. 

ازدواج اولش با ثریاچهار سال پنهانی شاد بود . چرا که  پنهان ازخانواده دیو آنها زندگی کرده بودند؛ و ۶سال بعد چون خانواده ثریا موافق با رفتن ثریا نبودند به نامه نگاری گذشته بود. ۵کیلو نامه از آن دوران را دیو نگهداری می کرد. (در سالهای قبل یالوم‌ یک‌بیمار داشته که‌ دوشخصیتی بوده است. یکی از آن شخصیتها انسان معتقد و نجیب و آرام ویکی زن آزاد و اهل  پوشیدن لباسهای باز ومهمانیهای خاص و این زن زمانی که باشخصیت دوم‌خودش مواجه شد دیگر به روان‌درمانی باز نگشت در مورد با دیو هم یالوم این حس را داشتکه در رویارویی با خودش دیگر درمان را ترک‌کند)

دیو دچار توهم بود و فکر میکرد که زندانی همسر فعلیش است. حتی آمدنش به نزد  یالوم را از او پنهان میکرد. 

یالوم‌تر جیح میدهد،  با او به آرامی پیش برود.

البته علت اصلی مراجعه دیو به یالوم‌ ناتوانی   جنسی بود که،  با وجودناسازگاری زناشویی که خشم‌وبدگمانی متقابل را به همراه داشت ؛  طبیعی بود.

در واقع دیو دریک‌زندان خودساخته زندگی می کرد. یالوم‌می خواست این موضوع را آشکار کند و می خواست با در خواست دیو ، جوری مخالفت کند که دیو از درمان کناره گیری نکند.   اودر مورد زنان نیز دیدگاههای غلطی داشت. رابطه با زن را می گفت‌" فتح کردن"و همچنین فقط به چشم‌موجوداتی برای تولید مثل ورابطه جنسی نگاه می کرد. با مردان به خاطر ترس وبی اعتمادی رابطه دوستانه نداشت.

یالوم‌ازاو خواسته بود که وارد گروه درمانی خودش بشود. راهی که‌برای مخالفت با او انتخاب کرد چنین بود . به دیو گفت:"چون باید درگروه درمانی صادق باشیم. من نامه های تورا نگه میدارم اماخودت در جلسه اول آن را مطرح کن.

دیو گفت باید فکر کنم‌و نامه ها را برداشت وبرد. و هفته بعد  به گروه درمانی پیوست. تاجلسه چهارم‌، با ذوق وشوق در گروه شرکت‌ میکرد. ولی از گفتن‌سنش طفره می رفت.(۶۹سال داشت ولی ۱۰سال جوانتر به نظر می رسید. )در جلسه چهارم‌معلوم‌شد که‌به خاطر زنان زیبای گروه اینقدر ذوق دارد.نه برای خودشناسی.  وقتی گفت همسرش نمیداند که به گروه درمانی می آید همه اعتراض کردند. وهمین باعث شد که کمی باخودش روبرو شود. . هفته بعد وقتی آمد واز خوابی که دیده بود گفت. اعضای گروه هریک‌جوابی دادند که باعث شد ماجرا نامه ها باز شود و در ضمن‌گفتگو دیو متوجه شد که از پیری و مرگ‌ وبیماری بسیار می ترسد. ونزد دکتر نمی رود. و این آخرین جلسه حضور دیو در گروه درمانی و همینطور دیدار با یالوم میشود.

در واقع نامه های عاشقانه پناهگاه بودند. ابزاری برای انکار مرگ بودند. آنها پیر شدن را دفع می کردند. و هیجانات دیو را نسبت به زمان  ثابت نگه میداشتند.

یالوم با مواجه با این موضوع چنین می نویسد:"بیش از هر چیز غصه میخوردم. برای دیو، برای انزوایش،برای متکی بودنش به توهّم، برای نیازش به شجاعت،برای بی علاقگی اش در روبرو شدن با حقایق سخت و عریان زندگی."

  چنین حضوری چقدر مسموم و مخرب است. این اشخاص  فقط تنها خودشان آسیب نمی بینند. به نظرم بیشترین غصه برای کسانی هست که با چنین‌موجوداتی زندگی می کنند. که در جامعه ما تعدادشان کم‌ هم نیست. 

  

 

داستان چهارم‌از کتاب دژخیم عشق اثر یالوم (خانم چاق)

ح.ش | شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۹ | 21:55

در شروع داستان یالوم" انتقال متقابل"را در حوزه روان درمانگری شرح میدهدو میگوید: " برای روان درمانگر این حوزه ،برنامه آموزشی پایان ناپذیری از خودسازی است که هیچ گاه از آن فارغ التحصیل نمی شود. "

انتقال متقابل

"انتقال"به احساساتی اشاره می کند که بیمار به اشتباه به روان درمانگر نسبت میدهد. (منتقل میکند.)اما درحقیقت از روابط قدیمی تری سر چشمه می گیرد، در صورتی که‌انتقال متقابل برعکس احساسات غیر معقول مشابهی است،  که روان درمانگر نسبت به بیمار دارد.

یالوم کلا از زنان چاق خوشش نمی آید.  بتی برای روان‌درمانی نزدش می آید . او ۱۱۵کیلو وزن ،۱۶۰ سانتی متر و۲۷سال سن دارد.

و تا چشمش به بتی می خورد متوجه میشود  که دردسر بزرگی ازانتقال متقابل برایش در شرف وقوع است. 

مادر ِیالوم‌چاق وسلطه جو بوده ؛  در دوران‌کودکی کنترلش میکرده است. چاقی در خانواده یالوم‌ارثی بوده است. 

یالوم‌در جلسه اول، متوجه گفتگوهای ذهنی خودش، در مورد چاق بودن بتی هست.  نشستن رو مبل ونرسیدن‌پای بتی به زمین‌، حالش را بد میکند. راه رفتن زنان چاق، غذا خوردن و اینکه‌همه اش درگیر این موضوع میشوند که‌ چه بخورند، حالش را خراب میکند. مرتب از ذهنش بیرون‌می آید؛ تا بتواند با بتی رابطه برقرار کند. بتی با شوخ طبعی می خواهد. خودش را خوشحال نشان بدهد . اما وقتی یالوم می پرسد مشکلت چیست؟ می گوید :"هیچ چیز در زندگیش درست پیش نمی رود . هیچ دوستی ندارد. هیچ مردی با او رابطه برقرار نمیکند. مدتیست برای ماموریت به کالیفرنیا آمده ؛ به خاطر افسردگی نزد روانپزشکی رفته. چند ماه دارو خورده، اما تغییری نکرده است.  یک روان‌پزشک‌ یالوم‌را معرفی کرده است.میگوید :"خورد وخوراکم‌خارج از کنترل است."

یالوم‌می گوید:" انچه باعث میشود که بیمار درمان شود. رابطه بین بیمار وروان درمانگر است.

"رابطه شفا بخش است،رابطه درمان می کند." بتی بسیار پراکنده صحبت می کند واز همه چیز می گوید. گاه یالوم از شدت وراجی او احساس می کند، خوابش می آید و مستقیم روی صندلی می نشیند. یالوم‌می گوید "خسته کننده ترین بیماری ست که تا به حال داشته ام."

بتی برای کاهش وزن نزد یالوم‌ آمده است.

بتی با مردانی که در روزنامه،  آگهی ازدواج‌ داده بودند . تلفنی صحبت کرده،  با یک نفر قرار در رستوران‌، گذاشتند. مرد در رستوران با دیدن بتی،  شوکه شده وبعد از آن دیگر پیدایش هم‌نشده است. 

نکته‌ای که یالوم‌مطرح میکند.

"اولین گام موفقیت در تمام‌ تحول های درمانی،پذیرش مسئولیت از سوی بیمار است‌."

هر جا که‌ما دچار مشکل می شویم اگر مسئولیت خودمان را در آن موضوع نبینیم و فقط به دنبال مقصر باشیم فقط به بیمار شدن خودمان‌‌کمک‌می کنیم.در واقع سهم خودمان را،  در وضعیت نا بسامان زندگیمان‌، باید بپذیریم.

**ارزشمتدترین ابزار عملی روان درمانگر، تمرکز بر فرایند است. فرآیند را در مقابل محتوا در نظر بگیرید . محتوا در گفت وگو شامل مسائل اساسی  مورد بحث ،یعنی کلماتی است که عملا برزبان آورده می شود،اما فرآیند چگونگی بیان محتواست. 

در رابطه بتی ویالوم مرتبا بی حوصلگی سراغ یالوم‌می آمدو احساسات منفیی که‌، باید آنها را کنار میزد. بتی مرتب پرت وپلا می گفت. در پاسخ به سوالی که یالوم‌در مورد اینکه در روابط‌، به خودش از یک تا ده چه نمره ای میدهد ؟گفت‌:"نمره ده " و یالوم بیشتر از دویا سه،  به اونمره نمیداد. 

بتی همواره به دروغ خودش را خوشحال نشان‌میداد. یالوم می گوید،  وقتی به دروغ خودت را خوشحال نشان‌میدهی،  من‌درد ورنجت را نادیده می گیرم.

(در واقع اینطور عمل کردن هم باعث میشه که دیگران ما رو نادیده بگیرند؛ و خودمان مسئول آن هستیم.  ما باید مسئولیت‌ شکل بودنمان را به عهده بگیریم. )

در واقع بتی برای علاقه مند نگهداشتن مردم‌به خودش،  خودش را مجبور می کرده ، که آنها را بخنداند. (در این صورت چطور میشود مردم اورا جدی بگیرند و مشکلاتش را درک‌کنند؟) 

توصیه یالوم برام‌جالب بود:

" از او خواهش کردم تمام‌مجموعه ی رفتارهای ِ اجتماعی اش را دوربریزد. آیا میتواند در این صورت، خودش باشد؟اگر بخواهد، خودش باشد. چه رفتاری خواهد داشت؟

بتی  کاملا تهی بود.  (کلمه تهی ضمن‌پیشرفت روان درمانی بارها وبارهاشنیده می شودو این درمورد کسانی که درگیر ناهنجاری خوردن هستند، صادق است. )

بتی احساس ترس میکرد. و۳تی رابطه بین بتی و یالوم‌ شکل گرفت. روان درمانی آغاز شد.

بتی  تازه ، درد دل واقعی کرد. یالوم‌احساس همدردی با اوکرد. از نگرانیهاش گفت نگرانی وابسته شدن‌به روان درمانی.  همین احساس همدردی و درک‌شدن باعث تغییر  دربتی شد. 

دیگر به غذا به عنوان‌تنها منبع خرسندی نگاه نمیکرد.

یالوم اورا به گروه درمانی معرفی کرد . یک‌منشا دیگر برای چاقیش پیدا شد و آن،  این بود که‌، پدر بتی با سرطان مرده بود ودر ماههای آخر پوست واستخوان شده بود.  در  ذهن بتی"  لاغری باعث بیماری است" معنا پیدا کرده بود.

در واقع ترسهایی که‌در‌مسیر زندگی ایجاد میشود. تولید باور درناخودآگاه ما میکند.

بتی ورزش را شروع کرد دوچرخه ثابت خریده  تنقلات را از اپارتمانش دور ریخت. وزنش به مرور کم‌شد. این روند دردناک‌وسختی برای بتی بود. تازه لایه های مختلفی از شخصیتش باز شد. باورهایی که والدین در او به وجود آورده بودند.  آسیبهای روانی زیادی،  به او زده بود. مثلا این گفته که" فقط افراد مسن فوت می کنند" باعث شده بودکه  مرگ‌پدرش( که جوان‌بود) برایش شوک‌بزرگی شود. فکر می کرد. سی ساله که بشود می میرد.و حس ناامنی شدید داشت.

جملاتی که یالوم  در مورد مرگ‌، می گوید جالب است

ترس از مرگ‌ همیشه در افرادی که احساس می کنند زندگی غنی وکاملی نداشته اند،  بیشتراست.

هر قدر زندگی نا موفق تر ،یا استعدادهای شکوفا نشده،  بیشتر باشد. ترس از مرگ‌بیشتر است.

آگاهی مان نسبت به مرگ‌، می تواند چشم انداز متفاوتی از زندگی ایجاد کند وموجب شود، تا در الویتهای مان در زندگی تجدید نظر کنیم.

 

 

 

از کتاب درخیم عشق داستان "بهترین فرزندم‌ناعادلانه مرد" اثر یالوم

ح.ش | چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ | 16:27

این داستان با فراخوانی که برای پژوهش در باره ی مصیبت داغدیدگی داده شده آغاز میشود.‌ 

یالوم‌میخواهد با افرادی مصاحبه کند که نتوانسته اند بر اندوه خود غلبه کنند.

پنی، زنی ۳۸ساله و راننده تاکسی است. ۴سال پیش، دختر ۱۳ساله اش را که ۴سال درگیر سرطان خون بوده ،از دست داده و هنوز نتوانسته از اندوه آن خارج شود.

در گفتگوی دوساعته اول میگویدکه‌کودکی سختی داشته و از چهره اش می شد حدس زد که‌ اتفاقات سختی را پشت سر گذاشته. او اذعان میکرد که مرگ‌کریسی دردناک‌ بود. او می گفت اخرین ساعت زندگی کریسی کنارش نبوده و از این بابت احساس گناه میکند. و نمیتواند خودش را ببخشد.  انقدر خودش را قانع میکرد که‌کربسی زنده است که وقتی حرف می زد میگفت یک‌ماه دیگر ۱۷ساله می شود. او دو فرزند دیگر دارد که از انها ناراضی بود یکی فراری و دیگری در زندان‌. وقتی که‌کریسی می میرد یکی از پسرانش ده ساله بوده و پنی آرزو داشته که ای کاش او میمرد. او میگوید که‌ من‌ احساس گناه میکنم‌که اجازه ندادم‌ که‌ کریسی در مورد مرگ‌ صحبت‌کند و شاید راحتتر می مرد. دوم اجازه ندادم‌ زودتر بمیرد. (یعنی بارها پزشکان که‌ ناامید می شدند او با عصبانیت در خواست ادامه درمان‌میکرده است) در واقع در طی این‌ ۴ سال  شبانه روز به شکلی با او زندگی میکند. 

**جمله ای می گوید که ادم نمی تواند به همان راحتی که‌کلید را خاموش و روشن میکند. اندوه مرگ‌فرزندش را فراموش کند. 

واقعیت این است که به نظر من ذهن‌ کارش ذخیره کردن اتفاقات گذشته است.  پس فراموش کردن مفهوم ندارد. مگر اینکه آلزایمر بگیریم. اما مشکل اینجاست وقتی به اندوهی می چسبیم در واقع داریم خودمان را به دلیلی مجازات  میکنیم.  هر کس در چنین‌شرایطی لازم‌هست نکته خودش راپیدا کند. 

**یالوم در جواب پنی میگه 

تودر واقع خودت را برای کاری که‌ چهار سال قبل هنگام‌مرگ کریسی انجام‌داده ای مجازات میکنی (پنی در لحظه مرگ‌کریسی خوابش برده بوده و او به تناسخ معتقد است یالوم از ان‌استفاده میکند)و می گوید تو به کریسی چسبیده ای ونمی گذاری او به زندگیش در جای دیگر ادامه دهد . 

کریسی بهترین فرزند پنی بوده است زیبا درس خوان و مودب در حالی که دو پسرش، فقط دردسر درست میکردند.  

پنی آرزومیکرد که‌کاش یکی از آن دو به جای کریسی میمرد.

در فاصله دو دیدار پتی خوابی میبیند پر معنا

در روانشناسی تحلیلی که یونگ‌پایگذار ان‌بوده است. خواب ورویا ارزش زیادی دارد .

در این داستان‌در طول دوره  چند خوابی که‌پنی دیده بسیار عمیق و روشنگر است و یالوم برای درمان پنی از آنها استفاده میکند.

در جایی از داستان پنی می گوید:"من سه فرزند داشتم و بهترین فرزندم‌ نا عادلانه مُرد." 

یالوم‌ با اوهمدردی می کند. 

و سپس برون ریزی واقعی پنی شروع میشود او خشم‌زیادی از دوپسرش دارد و از زنده بودنشان ناراحت است از ۸سال پیش که کریسی سرطان‌گرفته بود.  آن‌دو را به امان خدا رها کرد او از خدا آن سالها میخواست که بدن جیم،  را به کریسی بدهد ،چون‌ او این بدن سالم را با موادمخدر نابود میکند. و می گفت‌ اوبدن قوی داشته باشد و کریسی که انقدر خوب و با استعداد است. بدنی ضعیف داشته باشد.

در جلسات متعدد روان درمانگری‌ متوجه شدند که پنی با مردهای خانواده اش ازجمله پدرش که هیچ‌وقت  رابطه ی مناسبی نداشته است . از پدرش که‌زود هم‌مرده بوده است خاطره ای ،  جز فحش های مادرندارد. با شوهران مادرش هم‌نتوانسته بود رابطه ای داشته باشد.  چون زود طلاق میگرفتند. دو شوهر خودش هم که یکی یک‌ماه بعداز عروسی از او طلاق می‌گیرد و دومی در اندوه او را ترک‌گفته است. 

بنابراین طبیعی است که با پسرانش نتواند رابطه برقرار کند. 

یالوم‌ در مسیر به آرامی وارد رابطه پنی با پسرها میشود و متوجه‌میشود در ۴ سال گذشته‌ هنوز به اتاق کریسی دست نزده و حتی تولد اورا جشن‌ گرفته.  در مسیر گفتگو کم‌کاریهاش در رابطه با پسرانش را متوجه شد و تغییراتی در روابطش ایجاد شد پسرها به خانه برگشتند اتاق کریسی به یکی از انها داده شد. پنی رفت وامدش به گورستان‌کم‌شد‌. 

نکته جالب در اندوه این است که شخص نزدیک‌ فکر میکند کاربیشتری میشد که‌انجام‌ بدهد و انجام‌ نداده است. و این به نظر یالوم

آرزویی نهفته برای کنترل چیزی غیر قابل کنترل را منعکس میکند.

در واقع این طرز فکر، ما را ازمواجهه با درماندگی ، در مواجهه با مرگ‌،منحرف میکند. 

نکته دیگر تجربه مرزی است:

تا میانسالی ما با پنهان شدن درتوهمی پیچیده از قدرت وپیشرفت نامحدود بر این باور صحه میگذاریم‌که هستی، شامل حرکت ابدی مارپیچ روبه بالایی از موفقیت است و فقط به اراده بستگی دارد.

در واقع یک‌اتفاق بخصوص مرگ میتواند به ما نشان‌دهد که‌ما موجودی آسیب پذیر هستیم.

در واقع با تجربه داغدیدگی .‌.ما این‌حقیقت تلخ را درک‌میکنیم که از خودمان‌هم ننیتوانیم‌در برابرمرگ‌ محافظت‌کنیم.

جان دان شاعر انگلیسی میگوید:"بنابراین ،هیچ گاه به دنبال این‌ نباشید که بدانید زنگ‌ها برای چه کسی به صدا در می آید،آن ها برای شما به صدا در می آیند"

در حقیقت با هر مرگی ما باید بدانیم‌که ما نیز به ان‌نزدیک‌ هستیم‌ و سوال کنیم که‌می خواهیم‌ چگونه باشیم‌؟و چطور این ایام رابگذرانیم؟

 

کتاب درخیم عشق داستان "متشکرم که زندگی ام رانجات دادید" اثر یالوم

ح.ش | سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۹ | 9:11

داستان در مورد مردی هست که ده سال است، درگیر سرطان غدد لنفاوی است . یک‌ ازدواج  کوتاه مدت داشته و دو فرزند دارد. و به خاطر شرایط جسمیش نزدیک بیمارستان استنفورد باید بماند تا تحت درمان‌ باشد او بعد از طلاق فقط به فیلمهای پورن علاقه دارد، آن هم فیلمهای آزارجنسی. او به خاطر ظاهرش که پراز غدد لنفاوی متورم است، توجه هیچ زنی را جلب نمی کند. در معرض افسردگی شدید است و شش ماه توسط یالوم روان درمانگری فردی شده ،سپس یالوم اورا به سارا که دانشجوی دوره ی دکترای  تخصصی روانپزشکی، سپرده تا در گروه به درمانش ادامه دهد.

سارا عصبانی وارد دفتر یالوم میشود واز عملکرد نامناسب کارلوس در گروه صحبت میکند. 

وقتی در گروه، یکی از اعضا از تجاوزی که در سالهای قبل به اوشده بود ؛صحبت میکند و سارا از تجربه خودش در آن مورد می گوید. کارلوس شروع به پرسشهای دقیق از آن اتفاق میکند. و بدون اظهار همدردی طوری موضوع را عنوان میکند که اینها مقصربودند نه متجاوز. همین‌گفتگو باعث عصبانیت سارا می شود و به دفتر یالوم بدون داشتن وقت قبلی می آید. و با یالوم درمورد کارلوس گفتگو می کند. 

نوع بودن کارلوس جالب بود. او هیچ دوست مذکری نداشت، همبستر شدن دوبار با یک زن را حماقت میدانست، منزوی بود، او با نظریه لذت بردن در ارتباط انسانی نزدیک بیگانه بود. یک استثنا در این‌مقوله داشت و آن زمانی بود که در صحبت کردن از فرزندانش شکوفا میشد. میخواست یالوم‌ کاری کند که از غددسرطانی که سرتا سر بدنش را گرفته بود رها شود. کارلوس  هم زمان که در گروه درمانی شرکت میکرد، با یالوم  ملاقات داشت. 

در ملاقات بعدی کارلوس درمورد فروش بالای فیلم‌ پورن و عکسهای پورن و اینکه با سارا دلش می خواسته وارد رابطه بشود صحبت میکند و اینکه اگر تعرض به  عنف جایز بود، هر ازگاهی ان را انجام‌ میداد. و او اظهار میکند که در جمع از همه مردها رک‌گوتر وصادق تر است. یالوم‌ ضمن تایید او میگوید ایا تو در مورد سرطانت هم اینقدر صادق و رک‌ هستی؟ اورا میبرد آنجا که ببیند نسبت به شرایط جسمی اش صداقت ندارد یعنی آن بیماری را نپذیرفته و اذعان نمیکند. 

در واقع کارلوس با حرف نزدن در باره بیماریش از آن فرار میکرده و وجود بیماری را در خودش انکار میکرده است. و هدف یالوم ازوارد کردنش به گروه درمانی برقراری ارتباط انسانی و بیرون آمدن از انزوا بوده است. وقتی یالوم می گوید تو با این رفتارت باعث شدی دیگران تورا طرد کنند. کارلوس انچه واقعا در دل داشت را مطرح کرد و گفت‌ میخواهد در گروه حق ان دوزن هرزه را کف دستشان بگذارد . یالوم‌ که‌فقط عشق را در کلام‌کارلوس وقتی در مورد فرزندانش صحبت میکرد گرفته بود. فوری گفت در جامعه ای که تو تصور میکنی که تعرض جنسی در آن آزاد باشد، یک دختر هفده ساله ،مانند دختر خودت، آیا حس امنیت میکند؟ و از احساسات اونسبت به دخترش استفاده میکند تا دنیای کثیف و خیالی ساخته ذهنش را به او نشان دهد. 

در جایی یالوم به کارلوس می گوید "تو بسته به آنچه انجام داده ای یا روش زندگی ات، در حال حاضر ،ِآنچه را که مستحق آن هستی ،به دست می آوری. تو می توانی عروج یا نزول کنی‌." 

(برای من‌جالب است آنچه الان‌ در زندگی ما هست محصول عملکرد ذهنی و رفتارهای خودمان ست و اگر  آنهارا دوست نداریم. باید تغییر را از درون شروع کنیم.)

نکته ای که دراین داستان برای روابط انسانی ارزشمند هست؛ این است که بیاموزیم  به اعتقاد دیگران‌ کاری نداشته باشیم‌ مگر اینکه بخواهیم و بتوانیم‌ چیز بهتری را جایگزین آن  کنیم.

نکته دیگری که ارزشمند است. باید بدانیم‌گاهی برای بیدار کردن آدمها نسبت به خودشان لازم است که بی رحم‌ باشیم و فقط دنبال تایید و دلخوش کردن آنها نباشیم.

کارلوس درطول روان درمانگری از نفرت و خشمی که‌نسبت به جامعه داشت اگاه شد و  و در مورد پذیرش بیماریش ،ترک کردن شیمی درمانی و اینکه تمام‌ اینها، از خشمی ست که‌نسبت به خودش دارد ،و اینکه  با حمله هایی که در برابر انتقاد هایی که از او میشود انجام میدهد باعث انزوای بیشتر خودش میشود. برای خودش کاری کند که در همین ایام‌ از انزوا بیرون بیاید و زندگی واقعی را تجربه کند. و یالوم‌ توانست این بیداری را در او ایجاد کند. که رویه اش را در گروه تغییر دهد و همین باعث  بینشهای جدید در کارلوس شد. متوجه شد که ادمهای دیگر هم‌قلب دارند وچقدر تجربه های مشترک ، نیز با آنها دارد. مثلا وقتی خانمهای مجرد گروه ازتنهایی و غصه هایشان‌می گفتند خودش را می دید که همه آن‌احساسات را تجربه کرده است. 

(امثال کارلوس، که انقدر حریم‌شخصیشان را گسترش می دهند که در برابر ملایم ترین انتقاد حمله می کنند را در جامعه خودمان زیاد دیده ام. اینها آسیب دیدگانی هستند که در وقت مناسب نتوانسته اند از شخصیت خودشان دفاع کنند. بخصوص در زمان کودکی و نوجوانی، مقاومت دارند برای پدیرش کمبودی را در شخصیت خودشان‌دارند. در واقع قدرت تشخیص اینکه کی و کجا لازم است محکم‌ عمل کنند تا عزت نفسشان را حفظ کنند وکجا لازم نیست گارد بگیرند ،را ندارند)

کارلوس بعد از آن در طول زندگی کوتاهش،گروه خودیاری سرطان تشکیل داد و در کارش سخنرانی می کرد. بدون ایجاد تشنج وفرزندانش متوجه تغییراتش شدند. تصمیم‌گرفتند یک‌نیم سال تحصیلی کنار اوزندگی کنند.  او پدری حامی و سخاوتمندی شگفت انگیز بود. 

(در نوشته قبلی گفته بودم فردا داستان دوم را می نویسم،  اما دو روز وقفه افتاد. بابت این تاخیر عذر خواهی میکنم‌.)

 

دژخیم عشق نوشته اروین. د.یالوم

ح.ش | جمعه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۹ | 17:1

این کتاب ده داستان روان درمانگری یالومه. 

پیشگفتار این کتاب،  تمام‌ نکاتی راکه از طریق داستانهاش میگیریم؛  مطرح کرده .

 من توصیه میکنم هر کس این کتاب رو شروع کرد؛ در پایان کتاب برگرده و پیش گفتار رو بخوونه.

اسم ‌کتاب برگرفته از اولین داستان کتاب هست و با این پاراگراف شروع میشه:

**دوست ندارم با بیمارانی که عاشق هستند، کار کنم. شاید به دلیل حسادت، چون من‌نیز طالب شیفتگی هستم. شاید به این دلیل که عشق و روان درمانی از پایه با هم ‌ناسازگارند. روان درمانگر خوب با تاریکی می جنگد و در جست وجوی روشنایی است. در حالی که عشق رویایی با ابهام زنده می ماند و با وارسی و امتحان کردن فرو می ریزد. از دژخیم عشق بودن بیزارم.

یالوم در اولین جمله اعلام میکنه، من هم طالب شیفتگی هستم. انسان وقتی شیفته کسی میشه حتی اجازه تحلیل کلام آن شخص را هم به خودش نمی ده‌. این شیفتگی در عقیده و .....‌ هر جا اتفاق بیفته. اولین کسی که نابود میشه، خود شخص شیفته است. اینکه یالوم‌ میگه "عشق رویایی با ابهام زنده می ماند" من رو یاد این حرف قدیمیا میندازه که‌میگن‌ عشق آدم‌ رو کور میکنه. یعنی تو معایب معشوق رو نمی بینی و حتی اگر ببینی هم انکار میکنی. انگار عشق یک ‌جور خودفریبیه‌. شاید اگر به روشنی برسی هیچ گاه نتونی دوباره عاشق بمونی. 

در داستان اول یعنی دژخیم عشق دلیل قبول این بیمار رو این اعلام میکنه که عشقی بود که از تعادل خارج بوده. یک‌ پیرزن عاشق روان درمانگر جوانش میشه‌. از چند جلسه کنار او بودن و بیست وچند روز رابطه نزدیک با او داشتن در یازده سال قبل؛ برای خودش داستانی تمام‌نشدنی ساخته. تلما حتی به شکلهای مختلف،  در طی این سالها شماره تلفن متیو رو پیدا میکرده. روی پیغام گیرش پیام‌ میگذاشته‌ در واقع دچار وسواس ذهنی شده. یکبار دست به  خودکشی زده و همسرش نجاتش داده.  قول داده باعث ناراحتی او نشه. اما افسردگیش باز او رو به سمت خودکشی میبره‌. روان درمان گرهای مختلفی رفته و دارو درمانی میشه و یالوم رو انتخاب کرده. چون متیو شاگرد یالوم بوده، میخواسته از طریق یالوم بتونه دیداری با او داشته باشه و بالاخره هم موفق می شه. در این دیدار او تمام رفتارهای متیو رو اونطوری که خودش دوست داره، معنی می کنه و نتیجه آن نیز، پایانی برای این شیفتگی میشه. 

**نیچه ادعا کرده که دستگاه فکری فیلسوف همیشه از سر گذشت خودش نتیجه میشود ومن (یالوم) اعتقاد دارم که این موضوع برای تمام روان درمانگرها،در حقیقت،برای هر کسی که درباره ی اندیشه فکر میکند، درست است. 

در مورد مسئولیت پذیری خیلی جالب میگه:

**فوق العاده سخت و حتی وحشتناک ‌است که خودت به این بینش برسی که خودت و فقط خودت طرح زندگی ات را می سازی.

خیلی راحته که ادم ‌هر جا کم‌میاره یا هر جا در برابر دیگری از ابراز وجود ناتوانه؛ دنبال مقصر بیرونی باشه. اینطوری از اقدام و ریسک‌ کردن و دست به انتخاب زدن خودش رو معاف میکنه. اما وقتی نسبت به کوچکترین اتفاق، مسئولیت خودش رو می بینه، درد میکشه. برا ی تغییر ایستادن ‌کلا سخته.

**وقتی روان درمان‌گر در رابطه با بیمار، بیماری خودش را به بیمار انتقال میدهد و از طریق بیمار به سلامت خودش کمک ‌می کند. (در روانشناسی به این انتقال متقابل میگویند.)

در واقع میخواد بگه چون رابطه انسانی بین روان درمانگر و بیمار ایجاد میشه، گاه جای بیمار و روان درمان‌گر عوض میشه و او نیز مشکلی که دررابطه های خودش دارد از طریق وجود بیمار رفع میکنه. (گاه سو استفاده روان درمانگر و گاه مبتدی بودن روان درمانگر باعث انتقال متقابل میشه)

در مورد تفاوت احساس و فکر هم جالب میگه:

**احساسات مانند غم، شادی، دیوانگی، بدی، خوبی

افکار :تجربه حسی،  در ما یک باور به وجود می آورد. مثلا وقتی ما چندین بار از ادمهای به ظاهر موجه آسیب می بینیم این باور در ما تولید میشود که مثلا آدم خوش ظاهر بد باطنه و این ‌میشه فکر ما.

یک ‌جمله از یالوم ‌هم هست که‌ میگه: 

**افراد جامعه ستیز، اغلب خودشان را خوب جلوه میدهند. 

فکر میکنم‌‌ همین عامل فریب خوردن مردم‌ میشه. حتی در اندازه کلان آن مثلا انتخاب سیاستمداران 

در جایی  از این داستان عبارت "قتل نفس دو گانه" استفاده شده که برام‌جالب بود. یعنی وقتی کسی خودکشی میکنه‌ در واقع هم خودش و هم طرفی که دلیل خودکشی بوده رو میکشه. فرض وقتی کسی به عشقش نمی رسه و خودش رو میکشه. در واقع طرف مقابل نیز صدمه ای که از مرگ ‌او میخوره برابر با کشته شدنه.

در مورد داستان بعدیش فردا می نویسم.

 

 

وقتی نیچه گریست نوشته اروین د یالوم

ح.ش | سه شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۹ | 16:12

مدتی پیش این‌کتاب را خوا ندم ،  خیلی جذاب بود. 

هنر، جسارت و خلاقیت یالوم من‌ را شگفت زده کرد. این دومین‌کتاب از یالوم بود، که می خواندم .طرح سوالهایی که‌لابه لای مسیر داستان، یالوم ، ایجاد میکند بسیار ت۴کر برانگیز است. 

**میدانی زندگی بی آن‌ که هرگز دیده شوی ،یعنی چه؟ 

 دراین کتاب با یک ‌دکتر به نام بروئر روبرو هستیم؛  که ‌دوست جوانی دارد که تقریبا  جزئ اعضای خانواده شده است.  او کسی نیست جز  "زیگموند فروید "پدر علم روانکاوی‌، که در ابتدای راه است. 

طراحی داستان فوق العاده زیباست. بروئر با همسرش در تعطیلات است،  که خانم جوانی، طی نامه ای ازدکتر میخواهد که، ملاقاتی با او داشته باشد.  لو سالومه که زن جوان وجسوری است. در این دیدار  از دکتر میخواهد تا دوستش که به شدت بیمار است و نیاز به درمان دارد را  درمان‌ کند.اودر خواست می کند که این‌ملاقات از دید دوستش باید پنهان بماند چرا که او کمک ‌از سمت سالومه را نمی پذیرد. آن  دوست کسی نیست ، جز نیچه، که دچار حمله های میگرن میشودو این حمله ها زندگی نیچه را دستخوش دگر گونی کرده است. اتفاقاتی که ‌در روند داستان می افتد، رابطه درمان‌کننده با درمان شونده ،  جابه جایی این دو،   جذابیت داستان رو دو چندان‌ میکند.  

مثلا نیچه با برویر روی دوصندلی روبروی هم‌ می نشینند. یعنی موقعیتی برابر.  نه،  مانند پزشکان که در پشت میز کار و نگاه از بالا به پایین با بیمار دارند . (در واقع رابطه انسانی برقرارکردن)

 در این  رمان، جمله های تفکر برانگیز و بیدار کننده بسیاری یالوم‌ مطرح‌کرده است.

**بهترین اموزگار آن است که ازشاگردانش بیاموزد.

 **برای ساختن فرزندان، بایدنخست خویشتن رابسازی. در غیر این صورت فرزندان را برای نیاز های حیوانی، فرار از تنهایی یا پر کردن‌چاله های وجودت پدید آورده ای!

واقعیتش برام‌ این سوال پیش آمد که، وقتی انسان خودسازی را شروع کند و ببیند چقدر راه طولانی باید برود،  آیا جرات میکند بچه دار بشود؟

آیا کلا قید فرزند دارشدن را نمیزند؟

**وقتی کسی به هنگام، ‌زندگی نمی کند، نمی تواند،  به هنگام بمیرد.

وقتی نیاموخته ایم ، چطور در لحظه زندگی کنیم. چطور به وقت مردن را تشخیص میدهیم؟

 خیلی ازانسانها  هستند که‌ ۸۰سال طول عمرشان است.  ولی ۲۰سال هم زندگی نکرده اند.  مثلا بیشتر مردان و زنانی که،  به اجبار خانواده ازدواج می کنند و هیچوقت  اجازه ابراز وجودبه آنها داده نشده است.  

در جامعه‌ما به خاطر محدودیتهای موجود، چقدر انسانها  میتوانند،  ‌به هنگام زندگی کنند ؟

**روشن ترین‌افکار در حال راه رفتن برای من شکل میگیرد .

**در حال راه رفتن یادداشت برمی دارم‌و با این‌روش به بهترین نتیجه دست می یابم‌.

این ارزش پیاده روی را می رساند.  ‌این‌ تجربه ناب را طی ، ده سال گذشته داشته ام. بسیار می تواند در سلامت جسم‌ ودروان و همینطور باز شدن ذهن تاثیر گذار باشد.  چه بسیار اوقات ما،  از دردسترس ترین و بی هزینه ترین،  ابزار که‌به  روشنگرییمان‌ کمک‌میکند. خودرا محروم ‌می کنیم. 

**امیدواری بدترین بدهاست. زیرا رنج انسانها را تمدید می کند.

امید خیلی وقتها،  مانع اقدام‌ و حرکت ‌در ما میشود. و رنجی که‌ما می کشیم  هیچ تغییری رو به همراه نمی آورد. امید واهی باعث می شود که  نتوانیم  زندگیمان را زندگی  کنیم. خیلی وقتها ناامیدی،  باعث ایستادن روی پای خودمان  و اقدام برای تغییر شرایط نامطلوب میشود

فقط اگر به فرهنگ‌امید به آمدن یک‌منجی  توجه کنیم میبینیم چقدر دستاویز خوبی برای استعمار شده است. 

بزرگترین‌منجی هر کس خودش است.

 

درمان شوپنهاور نوشته اروین.د.یالوم

ح.ش | شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۹ | 22:57

این کتاب را مدتی پیش خواندم. این کتاب جریان‌یک  گروه روان درمانگری است  که ژولیوس که روان درمانگر گروه است . دچار سرطان پوست میشود وتصمیم میگیرد.  آدمهایی را که نتوانسته است در طول درمان به آنهاکمک‌ کند و در واقعدر درمانشان ناموفق بوده است را پیدا کند، تا متوجه بشود  الان چه می کنند؟ اولین کسی که به یادش می آید. فیلیپ است که،  سه سال هفته ای یکبار نزد ژولیوس می آمده ودر آخر،  بدون هیچ پیشرفتی در درمان اضطراب و وسواس جنسی اش ، ناگهان ادامه درمان را رها کرده بود. به پرونده اش نگاه میکند و بعد از بیست سال اورا پیدا میکند. با اوتماس میگیرد. 

 در روند داستان که تمام فصلهای آن به جز یک‌فصل با عبارتی از آرتور شوپنهاور فیلسوف المانی شروع میشود.  یک‌ فصل در میان داستان زندگی شوپنهاور است. فصل دیگر جلسات روان درمانی با حضور فیلیپ برگزار می شود.  فیلیپ که حالا دکترای فلسفه دارد.  میگوید:"من را شوپنهاور درمان‌کرد!"

او میخواد از طریق فلسفه روان درمانی انجام بدهد.در اولین قرار،  ژولیوس به دفتر فیلیپ‌دعوت می شود.  روی تابلو طبقات  در ذیل نام‌فیلیپ  نوشته شده است:  "دکترای مشاوره فلسفی"

در ضمن‌گفتگو ژولیوس متوجه میشود که فیلیپ‌هنوز نیاز به درمان دارد. پس از او می خواهد تا به عنوان همراه و کسب تجربه در ارتباط با انسانها،  به مدت شش ماه در کنار او باشد وآموزش ببیند. اولین نکته در مورد فیلیپ‌این است که،  او ارتباط چشمی با آدمها بر قرار نمی کند. و ضمنا بسیار سرد برخورد می کند. 

نکته مهم این‌کتاب ، در واقع رشد روانکاوی است  واینکه روانشناسی به تنهایی برای درمان انسانها کافی نیست.  پس فلسفه به کمک‌روان شناسی می آید  و روان کاوها یاد میگیرند که خودشان وبیمار را محدود نکنند.

اعتقادات بیماران را دستکاری نکنند و اگر با آن‌اعتقاد ، حالشان خوب است ، به ارتباطشان‌با دیگران لطمه نمیزنند. وارد آن‌مقوله، در درمان‌نشوند. 

مشابهت های زندگی جنینی و کودکی و نوجوانی و جوانی فیلیپ‌با آرتور شوپنهاور نیز جالب است. و در واقع فیلیپ‌با خواندن آثار شوپنهاور توانسته به خودش کمک‌کند تا بر وسواس جنسی اش غلبه کند. فیلیپ‌نمی توانسته است با یک زن دوبار بخوابد. و در گروه درمانی ، یک زن هست که بعد از چند جلسه که فیلیپ وارد گروه شده است از سفر هندوستان برگشته و با دیدن  فیلیپ‌عصبانی میشود. چرا که او از تجاوز در اولین سال دانشگاه رنج‌میبرده است.  که‌متجاوز فیلیپ‌ بوده است. فیلیپ‌بسیار باهوش بوده است.   در طی دوره به ژولیوس می گوید که اتفاقا چند جمله او باعث شده است که در همان بیست سال پیش،  هوشیار بشود وبخواهد تغییر کند. 

چندعبارت از متن‌کتاب : 

**انسان با استعداد،همان تیرانداز ماهری است که درست به هدفی می زند که دیگران نمی توانند به آن دست یابند ؛نابغه،همانند تیرانداز ماهری است که درست به هدفی میزند که دیگران‌نمی توانند ببینند.

تفاوت با استعداد ونابغه از ارتور شوپنهاور برایم‌جذاب بود.

**حقیقتاًمسیر زندگی خطی وغیر قابل بازگشت است.

این‌جمله چقدر پیام‌ارزشمند دارد. وقتی لحظه پیش غیر قابل بازگشت است.  مسئولیت هر کس این است که‌ به بهترین‌شکل از آن  استفاده کند. تا ا۴سوس و پشیمانی کمتری داشته باشد. 

 

**کودکان‌محروم‌از دلبستگی عشق مادری،در ایجاد اعتماد لازم برای عشق به خود وباور این که دیگران دوستشان دارند وعشق به زندگی وزنده بودن ناتوان هستند.

چقدر بزرگسال منزوی می شناسیم‌ یا کسانی که‌ اغلب رابطه ی خصمانه با دیگران دارند؟!

چندتا آدم‌دور وبرمان هست که‌ از جنجال نیرو میگیرند؟

**جمله سقراط که میگوید:" برای خوب زندگی کردن اول باید خوب مردن را آموخت."

**برای هر بله که گفتی باید همزمان به دیگر انتخاب ها نه بگویی

**اگر برای خوشایند هر کسی حواستان را به دنیای بیرون معطوف کنید مطمئن باشید برنامه زندگی خودرا خراب کرده اید.

**مادر امنیت،  بی اعتمادی ست.

این‌جمله برایم خیلی تکان دهنده بود من‌از اعتماد صد درصد خیلی لطمه دیدم.  الان که‌نگاه می کنم‌  اعتماد صد درصد به دیگری،  جایی برای خودمان‌ نمی ماند. فکر کردن را نمی آموزیم‌. 

**این‌جمله از کانت

ما واقعیت را به جای اینکه درک کنیم،می سازیم.

**تاریکی قبل از تولد وتاریکی پس از مرگ وچقدر عجیب است که‌ما این قدر اندک‌ برای تاریکی اول و آن‌قدر زیاد نگران تاریکی بعدی هستیم.

اهمیت دوران‌جنینی را فراموش کرده ایم وتاثیر آن بر تمام دوران زندگیمان؛  آن‌ وقت درگیر دنیای پس از مرگ هستیم وبا آن  زندگی خودمان‌ و دیگران رو هم‌ خراب می کنیم.

 

 

 

تصمیم برای وبلاگم

ح.ش | جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۹ | 15:20

تصمیم گرفتم اینجا از کتابهایی که میخونم و یا قبلا خوانده ام‌، بنویسم. به این شکل  می توا نم؛  بعضی از جملات کتابها رو که برایم، جذاب بوده است ، بنویسم‌ و چند جمله  از برداشت خودم‌ را هم اضافه کنم. شاید کسانی با خواندن این متنها جذب بشوند که آن کتاب را مطالعه کنند.

یکی از کتابهایی است  که مدتیه باهاش انس گرفتم (البته چندسال پیش هم اونرو خونده بودم) "گام‌برداشتن در جهان"  نوشته جولیا کامرون هست. در این کتاب جولیا کامرون مطالب  کتاب راه هنرمند رو بسط داده. همانطور که راه هنرمند برای ۱۲هفته طراحی شده این کتاب هم ۱۲ هفته ایه.

خارج از مطالب کتاب،  که برای من‌جذابه، جمله هایی از نویسندگان و بزرگان جهان که در حاشیه صفحه ها می نویسه؛  موضوع متن همان صفحه رو  روشن تر میکنه. 

برای من همیشه جمله های کوتاه بزرگان‌، تلنگری به ذهنم‌میشه و مدتی من رو درگیر می کنه و این درگیری رو خیلی دوست دارم‌. چون باعث میشه هم در ذهنم سوال ایجاد بشه و هم پاسخ سوالاتم رو پیدا کنم. این‌جمله ها یک‌جوری کمک به کشف وشهود من می کنن. 

مثلا به این‌جمله ها توجه کنین:

* آرزوهایمان امکانات ما هستند (ساموئل جانسون)

خودم‌ تا یک دهه قبل فکر میکردم‌ آرزوهام خارج از امکاناتم هست و یا کلا محاله بهشون برسم به همین خاطر اسمشون آرزو س. 

یا این جمله:

* این که خودمان باشیم ،وآنی بشویم که قادریم،تنها غایت زندگی است. (رابرت لوییس استیونس)

چقدر از اینکه خودم‌ باشم‌ میترسیدم وآگاه نبودم که این رسالت منه. و چقدر بی قراری بابت همین نا  آگاهی تحمل کردم.

* ما انسانهایی  نیستیم که می کوشند معنوی باشند. ماموجوداتی معنوی هستیم که می کوشند انسان باشد.(ژاکلین اسمال)

وقتی دست وپا می زنیم خودمون رو در قالبهای تعریف شده ی معنوی از سمت وسو های مختلف جا بدیم  در واقع داریم از معنویتی که خاص هر کدوممون هست فرار میکنیم. در واقع خودمون رو از دست میدیم. و چقدر وقتها باد به غبغب میندازیم‌ که این ما هستیم(خودم اینطور بودم)

*در تنهایی است که به زندگی و خاطرات و جزییات پیرامون خودبه دقت توجه می کنیم.

من عادت دارم دو ماه یکبار صفحات صبحگاهی نوشته شده در طول اون مدت رو مطالعه می کنم‌ و اگر جمله ای از اون برایم‌جذاب باشد در دفتر دیگر ثبت می کنم.جمله زیر از دوماه گذشته منه:

* تنهایی را انتخاب کرده ام‌چون در تنهایی قدرت و تواناییهای خودم را بیشتر می شناسم.و راه حلهای بیشتری برای مسائلم پیدا می کنم.

* انجام آنچه را که می توانی یا می اندیشی که می توانی آغاز کن!جسارت ،نبوغ واقتدار و اعجاز نهفته است (یوهان ون گوته)

خیلی قبل فکر می کردم آدمها نبوغ دارن و بعد بروز می کنن. نگو که‌ظرف اصلی جسارته  و نبوغ ، اقتدار و اعجاز میوه این ظرفه.

 

 

 

اولین روز وبلاگ‌نویسی من برای رویای نویسندگی

ح.ش | پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۹ | 18:25

امروزخیلی روز شگفت انگیزی شد.من وقت بیکاری پیدانکردم، که حتی حوصله ام سر برود.

همیشه تنهایی را دوست داشتم و دارم. ولی انگار از امروز به بعد لازم است که‌، تنها باشم.از امروز دلشوره روزهایی رادارم که‌مهمان دارم. زمانی که بچه ها می آیند و من تمام اوقات بیداریم را صرف امور خانه داری وحضور سبزنوه جان میکنم. خلق کردن وقت، در آن روزهاهنر بسیار میخواهد. برنامه ی اینکه چطور به تمام اموراتم‌ در آن روز ها برسم‌ را در همین روزهای تنهایی باید تنظیم‌کنم‌. به خودم‌اطمینان دارم که می توانم.

مشخصات وب
رویای من
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
پیوندها
  • رسا
  • ازاد
  • فاضل نجفی
پیوندهای روزانه
  • رسا
  • آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • آبان ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای رویای من محفوظ است .