در این داستان با بیماری روبرو هستیمکهشش ماه به طور انفرادی، روان درمانی شده. این بار از یالوم درخواست میکنه کهنامه های عاشقانه اش روبراش نگهداری کنه.
وقتی یالومسوال میکند. که برای چه من باید اینها را نگهدارم؟
دیو پاسخ میدهد. چونمحرمانه هست و نباید کسی آنها را بخواند. واین نامه ها مربوط به زنی است که سی سال پیش مرده است. یالوم لزومی برای نگهداری نمی بیند ومتوجه می
شود،خودش نیزچنین نامه هایی دارد. (انتقال متقابل)
نکته ای در شخصیت دیو دیده میشود را چنین توصیف میکند.
پنهانکاری ،محور شخصیت دِیو بود که همه ی چیزهای دیگر حول آن می چرخید. او با پنهانکاری بر انگیخته و جلب می شد و اغلب با هزینه شخصی عظیمی به پیشواز آن می رفت.
بسیاری از روابطش تحت تاثیر همین اخلاقش واینکه به روراست بودن تمایل نداشت . دگرگونومتلاشی شده بود.
ازدواج اولش با ثریاچهار سال پنهانی شاد بود . چرا که پنهان ازخانواده دیو آنها زندگی کرده بودند؛ و ۶سال بعد چون خانواده ثریا موافق با رفتن ثریا نبودند به نامه نگاری گذشته بود. ۵کیلو نامه از آن دوران را دیو نگهداری می کرد. (در سالهای قبل یالوم یکبیمار داشته که دوشخصیتی بوده است. یکی از آن شخصیتها انسان معتقد و نجیب و آرام ویکی زن آزاد و اهل پوشیدن لباسهای باز ومهمانیهای خاص و این زن زمانی که باشخصیت دومخودش مواجه شد دیگر به رواندرمانی باز نگشت در مورد با دیو هم یالوم این حس را داشتکه در رویارویی با خودش دیگر درمان را ترککند)
دیو دچار توهم بود و فکر میکرد که زندانی همسر فعلیش است. حتی آمدنش به نزد یالوم را از او پنهان میکرد.
یالومتر جیح میدهد، با او به آرامی پیش برود.
البته علت اصلی مراجعه دیو به یالوم ناتوانی جنسی بود که، با وجودناسازگاری زناشویی که خشموبدگمانی متقابل را به همراه داشت ؛ طبیعی بود.
در واقع دیو دریکزندان خودساخته زندگی می کرد. یالوممی خواست این موضوع را آشکار کند و می خواست با در خواست دیو ، جوری مخالفت کند که دیو از درمان کناره گیری نکند. اودر مورد زنان نیز دیدگاههای غلطی داشت. رابطه با زن را می گفت" فتح کردن"و همچنین فقط به چشمموجوداتی برای تولید مثل ورابطه جنسی نگاه می کرد. با مردان به خاطر ترس وبی اعتمادی رابطه دوستانه نداشت.
یالومازاو خواسته بود که وارد گروه درمانی خودش بشود. راهی کهبرای مخالفت با او انتخاب کرد چنین بود . به دیو گفت:"چون باید درگروه درمانی صادق باشیم. من نامه های تورا نگه میدارم اماخودت در جلسه اول آن را مطرح کن.
دیو گفت باید فکر کنمو نامه ها را برداشت وبرد. و هفته بعد به گروه درمانی پیوست. تاجلسه چهارم، با ذوق وشوق در گروه شرکت میکرد. ولی از گفتنسنش طفره می رفت.(۶۹سال داشت ولی ۱۰سال جوانتر به نظر می رسید. )در جلسه چهارممعلومشد کهبه خاطر زنان زیبای گروه اینقدر ذوق دارد.نه برای خودشناسی. وقتی گفت همسرش نمیداند که به گروه درمانی می آید همه اعتراض کردند. وهمین باعث شد که کمی باخودش روبرو شود. . هفته بعد وقتی آمد واز خوابی که دیده بود گفت. اعضای گروه هریکجوابی دادند که باعث شد ماجرا نامه ها باز شود و در ضمنگفتگو دیو متوجه شد که از پیری و مرگ وبیماری بسیار می ترسد. ونزد دکتر نمی رود. و این آخرین جلسه حضور دیو در گروه درمانی و همینطور دیدار با یالوم میشود.
در واقع نامه های عاشقانه پناهگاه بودند. ابزاری برای انکار مرگ بودند. آنها پیر شدن را دفع می کردند. و هیجانات دیو را نسبت به زمان ثابت نگه میداشتند.
یالوم با مواجه با این موضوع چنین می نویسد:"بیش از هر چیز غصه میخوردم. برای دیو، برای انزوایش،برای متکی بودنش به توهّم، برای نیازش به شجاعت،برای بی علاقگی اش در روبرو شدن با حقایق سخت و عریان زندگی."
چنین حضوری چقدر مسموم و مخرب است. این اشخاص فقط تنها خودشان آسیب نمی بینند. به نظرم بیشترین غصه برای کسانی هست که با چنینموجوداتی زندگی می کنند. که در جامعه ما تعدادشان کم هم نیست.